ريشه هاي قتل علي عليه السلام

اين نكته را تذكّر دهم كه اگر ما بخواهيم ريشه هاىقتل على عليه السلام را جستجو كنيم بايد به آغاز اسلام برگرديم . از همان روزى كهمحمّد صلى الله عليه و آله پيامبر عاليمقام اسلام دعوت خود را علنى كرد از همان موقعىكه على بن ابيطالب عليه السلام صميمانه و باكمال رشادت و فداكارى به خدمت پيامبر خدا بپا خاست ، از همان هنگام كه اسلحه به دستگرفته و بر مغز مخالفين مى كوبيد و با نيش شمشير برّنده خود سرطانهاى جامعه رااز پيكر جدامى كرد.
بايد براى تحقيق كامل مطلب ، سخن از ميدان جنگ بدر و احد به ميان آورد. بايد به بيانريشه هاى اختلافاتى كه بين بنى اميّه و بنى هاشم بود پرداخت و بالاخره اگر بخواهيممطلب را همه جانبه مورد بررسى قرار دهيم بايد يك كتاب بزرگ از تاريخ عرب واسلام را به روى شما بگشاييم ، به داستان سقيفه برسيم و سرانجام سخنىكامل از عدالت على بن ابيطالب عليه السلام كه در كام فئودالها و صاحبان زر و زورتلخ بود به ميان آوريم .

قتل على عليه السلام موجباتى فراوان داشت : عصبيّتهاى دوره جاهليت ، حوادث تاريخى ،علل سياسى و اجتماعى و از همه مهمتر صراحت و يكدندگى او در راه اجراى عدالت ؛ اينهاهمه دست به دست هم دادند و مجسمه تقوى و فضيلت و عدالت را به خاك و خوندرغلطاندند.

تجزيه و تحليل اين علل و بيان اين ريشه ها كار ساده و آسانى نيست ، فرصتى مناسب وحوصله اى سرشار لازم است تا به تمام اين جهات رسيدگى شود، لذا دوره جاهليّت راپشت سر مى گذاريم و از اختلافات قومى و خانوادگى خاندان قريش درمى گذريم . بهدوره اسلام ورود مى كنيم و در اينجا نيز به سرعت از فراز حوادث رد مى شويم ، دسيسهها، نقشه ها، خيانتها و بالاخره تمام عوامل را ناديده مى گيريم به آنجا مى رسيم كه دوجبهه قوى و نيرومند در سرزمينى بنام صفين در برابر هم اردو زده اند، يكى اردوىعلى عليه السلام است و ديگرى اردوى معاويه .
معاويه تصميم دارد به هر قيمت كه شده به مقام خلافت و زمامدارى جامعه اسلامى برسد وعلى بن ابيطالب عليه السلام نيز مصمم است به هر ترتيبى كه هست ، اين سرطانمخوف و كشنده را از پيكر جامعه اسلامى جدا سازد.

اكنون سال 37 هجرى است ، على عليه السلام و معاويه در برابر هم قرار گرفته اند.يك مجسمه تقوى و ايمان و عدالت ، ديگرى مجسمه هرزگى و انحراف و ستم . هدف معاويهدر آغوش كشيدن عروس خلافت و هدف على عليه السلام اجراى عدالت است

جنگ درگير شد، سپاهيان على عليه السلام تحت فرماندهى افسر شجاع خود مالك اشتر،آنچنان مردانه جنگيدند كه شكست سپاه معاويه قطعى و مسلم به نظر مى رسيد. معاويهسخت مضطرب و پشيمان شد از مشاور خود عمرو عاص كه مردى فوق العاده زيرك و نيرنگباز بود، خواست تا هرچه زودتر چاره اى بينديشد و از شكست قطعى سپاه شام جلوگيرىكند. مغز شيطانى عمرو عاص بكار افتاد، لحظه اى در درياى فكر و انديشه غوطه ورشد، بلافاصله سر بلند كرد و تبسمى كه از مكر و حيله شيطانيش ‍ حكايتها داشت برچهره اش نقش بست گفت : راه چاره را پيدا كردم .
معاويه كه به زيركى و شيطنت عمروعاص اعتقادى وافر داشت بلافاصله گفت : بگو!بگو كه نزديك است كار از كار بگذرد و اين سپاه على عليه السلام است كه كم كم بهجايگاه ما نزديك مى شود.

عمرو گفت : به سربازان دستور ده كه فورى قرآنها را بر سر نيزه كنند و از سپاهعلى عليه السلام بخواهند كه دست از جنگ برداشته و تن به حكميّت قرآن در دهند.

نقشه جالبى بود، لااقل اين نتيجه را داشت كه در سپاه على عليه السلام اختلاف مى انداخت. عدّه اى مخالف و جمعى موافق مى شدند و معاويه مى توانست از همين اختلاف بهره بردارىنموده و با نقشه اى ديگر كار را به نفع خود خاتمه دهد. ضمنا معاويه به دوستانى كهبا درهم و دينار در سپاه على عليه السلام براى خود تهيّه كرده بود، اميد فراوانى داشتو نيز اطّلاع داشت كه آنان نيز هر لحظه منتظر فرصت و بهانه هستند تا اخلالگرى خودرا در سپاه على عليه السلام شروع نمايند. نقشه عمرولااقل اين فايده را دارد كه بهانه خوبى به دست جاسوسان معاويه مى دهد.
قرآنها بر سر نيزه بلند شد. سربازان معاويه دست از جنگ كشيده و تمام قدرت خود رادر حنجره هاى خود متمركز نموده و فرياد مى زدند: اى سربازان على ! چرا خون يكديگررا بريزيم و چرا شمشير به روى هم بكشيم ؟ بياييد ما و شما، على و معاويه و بالاخرههمه ، تن به حكيمت قرآن دهيم . ما همه مطيع قرآن و قرآن حاكم بر همه ما است
.
مالك اشتر، فرمانده سپاه على عليه السلام كه مردى هوشمند وعاقل و با درايت بود، به اين نغمه هاى شيطنت آميز، اعتنا و توجّهى ننمود و كوچكترينتزلزلى در اراده اش بوجود نيامد. او همچنان مى كوبيد و جلو مى رفت ، مى رفت تا مسيرتاريخ اسلام را عوض كند. مى رفت تا محيط جامعه اسلامى را از وجود مردانى چون معاويهو عمروعاص پاك گرداند
.
ولى نقشه عمرو، عميقتر از آن بود كه مالك بتواند همچنان به پيشروى خود ادامه دهد.جاسوسان معاويه كه در داخل سپاه على عليه السلام بودند از يك طرف و مردم ظاهربين واحمقى هم كه عقلشان در چشمشان بود از طرف ديگر، على عليه السلام را احاطه كردند.نقشه شيطانى داشت كم كم به نتيجه مى رسيد، آنچه را كه معاويه مى خواست در آستانهانجام گرفتن بود.

عدّه قابل توجّهى از سربازان على عليه السلام زمزمه مخالفت آغاز كرده و گفتند:ياعلى ! ما با قرآن نمى جنگيم و اين قرآن است كه معاويه ما را به حكميّت آن دعوت مىكند. ولى على عليه السلام هوشمندتر از اين بود كه فريب نقشه هاى شيطانى معاويهو عمرو عاص را بخورد، لذا جواب درستى به مغرضين و فريب خوردگان نداد ولى آناننيز دست بردار نبودند و از پاى ننشستند و بر اصرار خود افزودند.

كم كم بيانات آنها در مقابل على عليه السلام رنگ تهديد مى گرفت و شايد هم كم كمداشت شمشيرها از نيام خارج مى شد. ناچار على عليه السلام بوسيله سعد بن قيس مالك را از ميدان جنگ فراخواند و مالك هم عليرغمميل باطنى خود و برخلاف مصالح جنگى طبق دستور پيشواى خود از آستانه پيروزى ، قدمواپس كشيد و بسوى لشگرگاه برگشت . با برگشتن او، سپاه معاويه جان گرفت ،دلهايى كه به لرزه افتاد بود، از لرزش ‍ باز ايستاد معاويه و عمروعاص سرانجامتوانستند با دسيسه و فريبكارى جنگ صفين را با قرارحكميّت خاتمه دهند و على عليهالسلام و يارانش را

مجبور به قبول حكميّت كنند.

على عليه السلام اجبارا حكميّت را پذيرفت و بنا شد دو تن ، يكى عمروعاص و ديگرىابوموسى اشعرى ، بين على عليه السلام و معاويه حكميّت كنند. جريان حكميّت با دسيسههاى عمروعاص به نفع معاويه و ضرر على عليه السلام تمام شد و همين سرنوشت شومبود كه موجب شد باز هم يك عدّه مردم احمق و نادان و احياناً از همانها كه على عليه السلامرا به قبول حكميّت مجبور كرده بودند، از صف طرفداران على عليه السلام جدا شده و بهنام اينكه حكميّت برخلاف موازين شرعى است ، جبهه مخالفى در برابر على عليهالسلام تشكيل دهند. شعار و منطق آنها اين بود:
لا حكم الاّ للّه

كسى جز خدا شايسته حكم كردن نيست

چرا على عليه السلام تن به حكميّت كسى جز خدا داده است . كم كم اين عقيدهباطل ، طرفدارانى پيدا كرد تا اينكه سرانجام جمعيّتى در حدود 12 هزار نفر بر علىعليه السلام خروج نموده و عازم جنگ با او شدند.

على عليه السلام با ايراد يك خطابه نافذ و محكم ، حقيقت را بر هشت هزار نفر آنها روشنساخت ، اين هشت هزار نفر توبه كرده و از صف خوارج خارج شدند. و على عليه السلام بابقيّه آنان جنگيد و به سختى آنها را شكست داد.
خوارج كه در جنگ نهروان شكست خوردند ناچار دست از فعاليّتهاى علنى كشيده و بيشتربه فعاليّتهاى زيرزمينى پرداختند سه تن از همين خوارج به نام عبدالرحمن بن ملجم و حجاج بن عبداللّه و عمرو بن بكر تصميم گرفتند با يك ترور دستهجمعى ، على عليه السلام و معاويه و عمروعاص را ترور نموده و اين هر سه را يكجا ازسر راه خود بردارند
.
ابن ملجم تعهّد كرد على بن ابيطالب عليه السلام را ترور كند و لذا بسوى كوفه روانشد تا مجسمه فضيلت و قهرمان عدالت را از پاى درآورد. حجاج و عمرو در كشتن معاويه وعمروعاص موفقيّتى بدست نياوردند و اين تنها ابن ملجم بود كه توانست در شب نوزدهمماه رمضان سال چهلم از هجرت ، فكر شوم خود را عملى نموده و با ضربتى كه بر سرمبارك اميرالمؤ منين عليه السلام زد به حيات پرافتخار او خاتمه دهد.

در آن سپيده دم ، سپيده دم نوزدهم ماه رمضان على عليه السلام در محراب بود و با خدايشراز و نياز مى كرد كه ناگهان از پشت ستون محراب فريادى برخاست و گفت :لاحكم الاّ للّه . و به دنبال اين فرياد، برق شمشيرى پرده نيمه تاريكشبستان را بشكافت ، على عليه السلام داشت سر از سجده برمى داشت كه شمشير ابنملجم بر فرق مباركش فرود آمد، اين ضربت كار خود را كرد و پس از آن على بن ابيطالبعليه السلام بيش از دو روز زنده نماند و شب بيست و يكم رخت به سراى آخرت كشيد.

در خلال همين دو روز على عليه السلام جملاتى دربارهقاتل خود دارد كه نشان دهنده روح پرعظمت و عدالت بى مانند او است به فرزندش چنينفرمود: فرزندم ، حسن ! با اسير خود، ابن ملجم ، مدارا كن و با او براساس رحمت و شفقترفتار نما! اگرمُردم از او قصاص كن ولى بدنش را قطعه قطعه نكنيد و اگر زنده ماندمخود مى دانم كه با او چه كنم و شايسته من اين است كه او را عفو كنم و از گناهش درگذرمچه آنكه ما خاندانى هستيم كه با مردم جز با كرم و عفو رفتار نمى كنيم

و نكته جالب اين است كه اين حادثه عظيم به همان اندازه كه براى شيفتگانعدل ، تأ ثرانگيز و تأ سف آور است ، براى على عليه السلام لذّت بخش و شادى آفرينبود. او در آخرين شب عمر و در واپسين دم حيات ، هيچ وحشت و اضطرابى در سيماى مقدّسشديده نمى شد، چرا بترسد؟

او كه دلى را نيازرده و تجاوز به حق كسى نكرده بود. مگر او نبود كه نيمه هاى شب آندمكه چشمها همه در خواب بود، از خم و پيچ كوچه هاى كوفه عبور مى كرد و نان و غذابراى مستمندان مى برد. على عليه السلام درمقابل اين همه عدالت و فضيلت بهره اى جز خوندل و آزردگى قلب از اين جهان نبرد؛ تنها نقطه اى كهدل على عليه السلام را صفا مى داد و روح او را روشن مى كرد، خاطره مرگ بود. آسودگىعلى عليه السلام تنها در اين بود كه روح پرپر شده اش هرچه زودتر بسوى روضهرضوان پرواز كند و از اين همه رنج و مصيبت برهد.

دنياى آن روز، على عليه السلام و عدالت او را نمى فهميد و حقيقت اين است كه جهان براىعلى عليه السلام كوچك و على عليه السلام براى جهان زياد بود. تار و پود اجتماع بارشته اى كه او به نام عدالت از آسمان به زير آورده بود پيوند نمى گرفت و به اينجهت بود كه در مدت شصت و سه سال زندگى ، چيزى جز رنج و مصيبت ، جز سختى وفشار نصيبش نشد. هر دم آرزوى مرگ مى كرد و مى گفت : قسم بخدا كه فرزندابيطالب به مرگ ماءنوستر است تا كودك شيرخواره اى به پستان مادر.

آرى ! شب نوزدهم ماه رمضان براى على عليه السلام شب خوشبختى ووصال بود. او در انتظار اين شب دقيقه شمارى مى كرد. چنين مقدر شده بود كه در بامدادشب نوزدهم رمضان ، محاسن سفيدش به خون ارغوانى سرش ، رنگين شود. وعدهوصال نزديك شد. شب نوزدهم فرا رسيد و على عليه السلام بيتابانه و پرالتهاب هردم انتظار آخرين دقايق آن را داشت . از اطاق بيرون مى آمد به آسمان نظر مى كرد ونگاهشبر سينه صاف و شفاف سپهر مى لغزيد و جلو مى رفت . جلو مى رفت تا به افق مىرسيد در آنجا متوقّف مى شد. به جستجو مى پرداخت ، پس كو آن نوار سپيد رنگى كه هرشب ، حاشيه آسمان را جلا مى داد؟

و كجا است آن فروغى كه بايد در پرتو شعاع كمرنگ آن برق شمشيرى بجهد و روح مراآسوده كند. آه كه طلوع فجر چه به دير انجاميد!

نمى توانست آرام بگيرد از منزل به در آمد. روانه مسجد شد، خفته ها را بيدار كرد. حتىبه بالين پسر ملجم هم رفت .

به او گفت : برخيز! برخيز! مى دانم كه چه فكرىدارى ، فكرى بخاطر دارى كه نزديك است آسمانها را فرو ريزد و زمين را چاك زند وكوهساران را متلاشى سازد.

اين را گفت و از او گذشت ، وارد محراب شد. به نماز ايستاد. فجر طالع شده بود كم كمعلى عليه السلام به گذرگاه مرگ نزديك مى شد. ابن ملجم شمشير زهرآلود خود رابرداشت و در پرتو نور سايه روشن بامدادى خود را به كنار محراب كشيد. على عليهالسلام سر از سجده برمى داشت كه شمشير ابن ملجم فرود آمد و محراب را غرق در خونكرد. ابن ملجم مى خواست على عليه السلام را بكشد ولى دانسته يا ندانسته ، شمشير خودرا بر فرق عدالت فرود آورد.
آرى ! اين پيكر عدالت بود كه صبح نوزدهم ماه رمضان در محراب مسجد بزرگ كوفه ،غرق در خون گرديد. عدالت آسمانى به دست كثيفترين و واژگون بخت ترين فردبشرى ، دوباره راه آسمان را در پيش گرفت و از اين لجنزار پر ظلم و ستم گيتى آسودهو خلاص شد. و اين خود او بود كه با شور و شعفى خاص در همان لحظه فرياد زد
:
فزت بربّ الكعبه

به پروردگار كعبه قسم كه كامياب شدم

و سرانجام على عليه السلام در بامداد شب نوزدهم ماه رمضان ضربت خورد و در شب بيستو يكم همان ماه روحش به جنان پرواز كرد و بشريّت را در مصيبت خود داغدارساخت

در آن لحظه :

زمين لرزيد، آسمانها متزلزل شدند، درياها به موج آمدند، ملكوتيان به جوش و خروش افتادند، طوفان سياهى ، جهان را تيره ساخت ، درهاى مسجد بهم خورد، وحشت و اضطرابزمين و زمان را فرا گرفت .

از دل آسمان فريادى برخاست و همه آن فرياد را شنيدند.

بدنها لرزيد، قلبها پريشان شد، موجودات ناله زدند و اين پيك مخصوص ‍ خدا،جبرئيل بود كه در ميان زمين و آسمان صيحه زد و گفت : بخدا قسم ! پايه هاى هدايتفروريخت و مشعلهاى فروزنده پرهيزكارى خاموش ‍ شد، دستگيره محكم از هم گسيخت ،پسر عمّ و وصى رسول خدا كشته شد.

آرى ! جبرئيل بود كه به همراه طلوع بامدادى با صيحه اى بلند، خبر شهادت على عليهالسلام را در قلب جهان درافكند و عالمى را به ماتم نشاند

 

منبع:http://www.anhar.ir