درس آموزی از مکتب امام حسین علیه السلام

متن سخنرانى حضرت آية اللَّه العظمى حاج سيد صادق حسينى شيرازى است كه در تاريخ 26/ذى حجه1424/ق. 29/بهمن1382/ش. در جمع طلاب حوزه علميه اصفهان ايراد شده است

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم أجمعين (1)

 فرصتى دست داده است تا در جمع شما عزيزان گفت و شنودى داشته باشيم. آنچه لازم به يادآورى است، وظيفه و مسئوليتى است كه بر عهده روحانيان است. اين وظيفه به مكان و زمان خاصى محدود نيست كه هر جا و هر زمان بايد آن را لحاظ داشت. البته ماه محرم و صفر به لحاظ ويژگى اش و نيز شور و حال افراد جامعه، وظيفه را سنگين تر مى كند. روحانيان بايد از اندوخته علمى خود به ديگران كه شيفته آشنايى با معارف اهل بيت عليهم السلام و اهداف قيام امام حسين عليه السلام هستند بياموزند. البته نبايد از يك نكته غافل بود و آن اين است كه خود نيز پاى بند به دانسته هاى خويش باشند تا تأثير آن را در فردفرد مردم ببينند.

 لازمه آشنا كردن افراد جامعه با اهداف حضرت سيد الشهداعليه السلام گفتن و نوشتن از آن حضرت است كه اين امر بايد با استفاده از روايات متواتر و معتبر و نصوص وارده در قالب زيارت و دعا صورت گيرد. توجه داشته باشيم  هر اقدامى كه انجام شود در دايره اى كه خدا تعيين فرموده، قرار مى گيرد. وانگهى - بنابر آنچه در روايات متواتر آمده است - انسان درباره هر كسى چيزى بگويد يا بنويسد كه نام او را زنده بدارد، از خاصان وى خواهد بود.

 حال بايد از چه و كه نوشت و اولويت با كيست؟ چه چيزى و چه مطلبى سودبخش تر است؟ و از كجا و چگونه بايد شروع كرد؟ آنچه به نظر مى رسد - كه بايد ابتدا به خودم و سپس به عزيزان يادآورى كنم - اين است كه بايد بيان، دعا و كلمات قصار حضرت سيد الشهداعليه السلام را الگوى خويش قرار دهيم، به اين دليل كه آن حضرت معصوم، پيشوا و رهبر بوده و هستند و فلسفه وجود امام اين است كه از او پيروى شود، چنان كه در حديث آمده است: «جُعِلَ الإمامُ ليُقتَدى به؛(2) از آن رو امام قرار داده شد كه به او اقتدا شود».

 پرواضح است كه اقتداى به امام معصوم عليه السلام زمانى محقق مى شود كه از گفتارهاى او پيروى، سپس آن را در زندگى روزمره خود عملى كرد. چنانچه كسى خواهان گرفتن رهنمود از امامان معصوم، به ويژه امام حسين عليه السلام باشد راه هاى بسيار ساده اى پيش رو دارد كه يكى از آن ها مراجعه به متون روايى است و حداقل آن، مرور كردن زيارت هاى آن بزرگان به ويژه حضرت سيد الشهدا عليه السلام است. در آن صورت انسان خود را در برابر درياى بندگى، معرفت و خداشناسى خواهد يافت. يكى از واعظان محترم چندى قبل از من پرسيد: در ماه محرم چه بگوييم؟

 به ايشان گفتم: مطالب قابل طرح براى عموم مردم به يك، دو يا صد مورد محدود نيست. در فرصت هاى كوتاهى كه دست مى دهد، مثلاً بعد از نماز، در حال استراحت يا پس از بيدار شدن، اگر هر جايى از بحارالانوار را باز كنيد و مطلبى را بخوانيد و حتى مفاتيح الجنان را باز كرده، زيارت هاى امام حسين عليه السلام را مرور كنيد، خواهيد ديد كه يك دنيا مطلب براى گفتن وجود دارد كه هر يك از آن ها به تنهايى در شنونده ايجاد انگيزه مى كند و شاهراهى مستقيم پيش روى همگان مى گشايد و انسان را به امامان معصوم عليهم السلام مى رساند.

 

ميزان و معيار سعادتمندى

به يك سخن اين كه اين زيارت ها انسان را پيرو اهل بيت عليهم السلام و در نتيجه به سعادت دو جهان نايل مى كند. البته اين را به خاطر بسپاريم كه سعادت آخرت، يعنى همه چيز، يعنى در جوار آن بزرگواران قرار داشتن و اين سعادت با سعادت دنيايى قابل مقايسه نيست. از ديگر سو نبايد سعادت دنيا را در پول، مقام، شهرت، اعتبارات و ... دانست، چه اين كه كسانى هستند كه از نظر ثروت، سلامت و موقعيت اجتماعى، برجسته و ممتاز هستند، اما احساس خوشبختى ندارند، در حالى كه انسان خوشبخت شده به وسيله رهنمودهاى اهل بيت و معارف الهى، ممكن است هيچ يك از موقعيت ياد شده را نداشته باشد، اما احساس خوشبختى كند برادران عزيز روحانى نيز از اين قاعده مستثنا نيستند. هنگامى كه عمر خود را صرف معارف اهل بيت عليهم السلام مى كنند با تمام وجود خوشبختى و سعادت را حس مى كنند. احساس خوشبختى به همين مقدار محدود نمى شود، بلكه در حال تدريس، استراحت، بخشش و دَهِش، گرسنگى كشيدن و سير بودن و در تمام احوال، خوشبختى را قرين و همراه زندگى خود مى بيند و واقعيت خوشبختى را كه تنها احساس مى شود و توصيف پذير نيست در تمام لحظات زندگى مادى و معنوى خود لمس مى كند، به گونه اى كه هيچ خوشبختى مادى را همپاى اين خوشبختى نمى داند و اين از بركات اهل بيت عليهم السلام است.

 پس از آن كه آن واعظ پاسخ خود را گرفت با خود انديشيدم كه مفاتيح را باز كرده، خود توشه اى از مطالب آن برگيرم. چون كتاب را باز كردم، دعاى عرفه امام حسين عليه السلام را پيش روى خود ديدم. اين دعا را حتماً همگى خوانده ايد، اما خوب است يك بار با تأمل آن را ببينيد. من و شما اگر منبر مى رويم غالباً براى ديگران سخن مى گوييم، اما آنچه سيد الشهداعليه السلام در قالب دعاى عرفه به درگاه خدا عرضه مى داشتند براى ديگران نبود، بلكه راز و نيازى بود با خدا و امام عليه السلام حرف دل خود را مى زد و براى خود مى خواند. او خدا را خوب شناخته بود كه با چنان بيانى با وى مناجات مى كرد. ما انسان هاى عادى از آن رو احساس خوشبختى كامل و همه جانبه نداريم كه خدا را آن گونه كه بايد، نشناخته ايم.

 

گلواژه هاى خداشناسى

 مطلبى را ديدم كه مناسب است آن را براى شما بخوانم. اين مطلب آن چنان پرمحتواست كه با كمى بضاعت مى توانم درباره آن كتابى بنويسم. البته تمام اين عبارت ها چنين ويژگى دارند و زيارت امام حسين عليه السلام نيز همين طور است.

 توضيحاً عرض شود كه شاعر، شهرى يا چيزى را در شعر خود توصيف مى كند كه تنها يك معنا دارد، اما شاعر ديگرى توصيف زيباترى از موصوف دارد. اين شاعر در حالى كه از تعبيرهاى ساده در شعر خود استفاده مى كند، شعرى لطيف و پركشش مى سرايد. اين را مى گويند: «سهل و ممتنع». چنين شعرى ابتدا واژه هايى عادى، اما داراى وزن و قافيه به نظر مى آيد، ولى زمانى كه كسى بخواهد با آن ساختار شعرى بسرايد، در مى ماند.

 آنچه حضرت امام حسين عليه السلام در روز عرفه و در عرفات به درگاه الهى عرضه مى داشت از نوع ابتكار است. در روايت آمده است كه حضرت سيد الشهداعليه السلام در عرفات ايستاده، دو دست به سوى آسمان بلند كرده، در حالى كه از ديدگان شان اشك سرازير بود اين دعا را مى خواند. مى بينم كه حضرت الفاظى را بر زبان مى آوردند كه از نظر بلاغت و شيوايى در مرتبه عالى قرار داشت. ديگر فرمايش هاى آن بزرگوار نيز همين ويژگى را دارد كه با اندك دقّتى آنها را برتر از سخنان مخلوق و - صد البته - پايين تر از كلام خدا خواهيم يافت.

 جمله اى از دعاى امام حسين عليه السلام را كه در روز عرفه خواندند، با هم مرور مى كنيم. آن حضرت به درگاه حضرت احديت عرضه مى دارد: «ما ذا وجد من فقدك، وما الّذي فقد من وجدك؛(3) آن كس كه تو را گم كند (از دست بدهد) چه چيزى يافته است؟ و آن كس كه تو را يافت چه از دست داده است؟».

 توجه داشته باشيم كه خدا وجود دارد، اما فردى خدا را مى يابد و ديگرى از يافتن او ناتوان است، فردى نيز با وَهْم و درك محدود خود، حضرتش را پيدا مى كند و ديگرى با هيچ حسى نمى تواند او را پيدا كند و اين امر، تكوينى است، اما مقدماتى اختيارى دارد كه با آن مى توان تا اندازه اى به مرحله يافتن و درك خدا نزديك شد.

 در اين بخش از دعاى امام حسين عليه السلام ماذا و ماالذي آمده است كه «ما» از ادات استفهام(4) و انكار ابطالى است و ماذا وجد من فقدك، يعنى: آن كه تو را گم كرد چه چيزى پيدا كرد كه مفهوم آن اين است كه هيچ چيزى پيدا نخواهد كرد. چنين فردى اگر دويست سال عمر كند، از آن جا كه خدا را از دست داده چنان است كه كمتر از يك لحظه عمر كرده است. سالم ترين، قوى ترين و ثروتمندترين انسان ها نيز در صورتى كه خدا را نيافته باشند چيزى ندارند و همه چيز را از دست داده اند.

 در ادامه اين سخن عرضه مى دارد: «ما الذي فقد من وجدك؛ آن كه تو را يافت چه چيزى از دست داده و گم كرده است». مفهوم اين عبارت اين است: آن كس كه تو را يافته هيچ چيزى از دست نداده است. حال ممكن است انسانى كه خدا را شناخته و او را يافته باشد مستمند، گمنام، فاقد دانش اصطلاحى و تنها و بى كس باشد. اين نداشتن ها در مقابل آنچه يافته است، ارزشى ندارد و در واقع او همه چيز را با داشتن و يافتن خدا به دست آورده است.

 دو جمله ياد شده كه پياپى آمده اند از ظرافت خاصى برخوردارند. توجه داشته باشيم كه امام حسين عليه السلام در عين اين كه با خدا سخن مى گويد، اما در انتخاب الفاظ دقت دارد. حضرتش دو جمله را با ماذا يا ماالذي - هر چند از نظر ظاهر يك معنا دارند - بيان نداشته، بلكه جمله اول را با ماذا و جمله بعدى را با ماالذي بيان كرده اند كه اين دقت جاى تأمل دارد. حال اگر امام حسين عليه السلام مى گفت: ماذا فقد من وجدك وماذا وجد من فقدك يا اين كه عرضه مى داشت: ماالذي فقد من وجدك وماالذي وجد من فقدك كه در اين چينش كلمات، حساب شده و دقيق بود اما در حد درك من در اين جا نكته اى نهفته است كه البته بيش از يك نكته در آن.0 نيز قابل تصور است.

 آنچه بيان شد قطره اى از درياى خداشناسى سيد الشهداعليه السلام است. انسان ها نيز بندگى را - اگر نه در حد كمال كه در حد توان - بايد از سيد الشهداعليه السلام بياموزند و اين درس آموزى زمانى تحقق مى يابد كه دنبال دست يافتن به آن باشيم. فراموش نكنيم كه مراتب درجات در دنيا و آخرت مرهون مراتب خداشناسى است. حال ببينيم تا چه حد آماده گذشت در اين راه هستيم. مثلاً اگر امر داير باشد بين خداجويى و يافتن چيز ديگرى جز خدا، كدام را برمى گزينيم؟ روشن باشد كه منظور از غير خدا: مقام، سلامتى، ثروت و ... يا از عقيده، توحيد، واجبات و ... دست كشيدن نيست، بلكه ميل خود را بر خواسته خدا مقدم داشتن است. البته در برابر اين اعتباريات نيز نبايد از خداجويى گذشت و هماره بايد فرمان او را مقدم داشت و اين، بارزترين وجه درس آموزى از سيد الشهداعليه السلام است.

 

معرفت جابر بن عبدالله انصارى

 نگاهى به زندگى صحابى جليل القدر، جابربن عبد اللَّه انصارى بيندازيم تا به اوج خدا يافتگى او پى ببريم. او نابينا بود. امام باقرعليه السلام دست مبارك خود را بر چشمانش كشيد و جابر بينا شد. در اين هنگام امام عليه السلام به او فرمود: اگر مى خواهى هم چنان بينا باشى ]باش[، اما بايد حساب آن را نيز پس بدهى.

 جابر كه اينك پس از عمرى، به بركت عنايت امام باقرعليه السلام بينا شده بود و همه چيز را و همه زيبايى ها را مى ديد، چه پاسخى داد؟ او از پرسش امام اين گونه برداشت كرد و احتمال داد كه امام عليه السلام نابينا بودن را براى او بيشتر مى پسندد و آن را اولى مى داند. جابر نيز همان را پسنديد و از امام خواست تا او را به حال اول بازگرداند.

 اين رفتار جابر عين خدايابى و تجلى من وجدك مى باشد و او آن سان كه در خور توان و دركش بود خدا را شناخت و يافت. لذا با داشتن خدا، هيچ چيز را از دست رفته نمى دانست و از همين رو از چشم بينا شده خود چشم پوشيد تا مبادا با ديدن زيبايى هاى دنيا چيزهايى بيابد، اما خدا را از دست بدهد. حال اگر ما جاى او بوديم، آيا تن به چنين كارى مى داديم؟! اين خود جاى تأمل و تفكر دارد.

 حال ما چه اندازه خدا را يافته ايم تا به همان مقدار ناداشته و از دست دادن خدا را جبران كرده باشيم. دقت كنيم كه امام حسين عليه السلام جمله سازى نمى كردند، بلكه با تمام وجود آن جملات عارفانه را به درگاه الهى عرضه مى داشتند. ما اگر بخواهيم مورد عنايتى قرار گيريم و حضرتش را بيابيم يقيناً به حقيقتِ يافتن، دست نيافته ايم كه مَجاز آن را كسب كرده ايم، در عين حال اگر بخواهم مى توانيم، ممتنع را شدنى كنيم كه البته نيازمند تلاش و خودسازى است. آن وقت خواهيم ديد كه نيل به اين خواسته و يافتن خداى - جل و علا - سعادت ثبوتى و اثباتى(بودن چيزى و تصديق كردن آن) است. چنين فردى اگر زحمت هاى پنجاه ساله خود در به دست آوردن خانه، مقام، مراحل علمى و ... را در يك لحظه از دست بدهد، قطعاً متزلزل و سراسيمه نخواهد شد، چه رسد به اين كه در اثر فشار روحى سكته كند، بيمار شود يا ... و اين عين سعادت است.

 

بى تفاوتى به امور دنيا

 در اين جا لازم مى دانم داستانى را به عنوان شاهد گفتارم بيان كنم. در كربلا خانه اى پدرى داشتيم كه در آن زندگى مى كرديم. دو سال پس از آن كه ما را از عراق اخراج كردند شخصى آمد و خبر داد كه خانه ما را مصادره كرده اند و به منظور رعايت حال مرحوم اخوى (آية اللَّه العظمى حاج سيد محمد حسينى شيرازى) اين خبر را از او پنهان كرد. اما من در فرصت مناسبى مرحوم اخوى را از موضوع مطلع كردم و ايشان لبخندى زدند. زمانى كه با آورنده خبر روبه رو شدند به ايشان فرمودند: يك خانه كه چيزى نيست، اگر تمام كربلا ملك من بود و آن را مصادره مى كردند نه تنها ناراحت نمى شدم بلكه طبق معمول - اگر شب ساعت دوازده مى خوابيدم - روز شنيدن خبر نيز در همان ساعت و بدون تأخير به بستر خواب مى رفتم.

 مرحوم اخوى در اين گفتار هيچ گزاف گويى و مبالغه نكرده بود. اين، عين سعادت است و هر كس به هر اندازه خدا را بيابد به همان نسبت، سعادتمند خواهد بود و اين سعادت، انسان را از اندوه براى دنيا و مال دنيا باز مى دارد. آنچه گفته شد، وضعيت مردم عادى در برابر مشكلات و تلخ كامى هاست، بزرگان و معصومان عليهم السلام جاى خود دارند. در روايت است كه: هر چه مصيبت هاى سيد الشهداعليه السلام در روز عاشورا بيشتر مى شد، چهره امام حسين عليه السلام پردرخشش تر و نورانى تر مى شد. اگر در مقام تشبيه، على اكبرعليه السلام را براى سيد الشهداعليه السلام از تمام دنيا برتر و ارزشمندتر بخوانيم، حقيقت را نشناخته و مَجاز گفته ايم كه دنيا در مقايسه با حضرت على اكبرعليه السلام، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، حضرت قاسم عليه السلام و ديگر شهيدان هيچ است و هيچ.

 در عين حال، حضرت سيد الشهداعليه السلام در برابر از دست دادن آنها چهره در هم نكشيد، چرا كه آن حضرت خدا را يافته بود و آنچه از دست مى داد، از دست رفته نمى دانست. تصور اين كه آن حضرت عاطفى نبود و نسبت به از دست دادن عزيزان بى تفاوت بود، تصورى باطل است، چرا كه سراسر وجود حضرتش عاطفه بود، اما تن به رضاى خدا داده بود.

 هر چند نمى توانيم به اين مرحله برسيم، اما گامى در اين راه برداريم و بخواهيم تا اهل بيت عليهم السلام نيز يارى مان كنند. زمانى مى توانيم خداى را بيابيم كه از مكتب خداشناسى سيد الشهداعليه السلام درس بگيريم و اين زمانى تحقق مى يابد كه افكار و اهداف والاى سيد الشهداعليه السلام را براى همگان بازگوييم. فراموش نكنيم كه مكتب سيد الشهداعليه السلام پذيراى همگان است و مبادا تصور كنيم كه تنها شركت كنندگان در مراسم سوگوارى، نماز جماعت و ... اين سعادت و قابليت را يافته اند، بلكه آنان كه از حضور در اين مناسبت ها محروم هستند نيز اين قابليت را دارند كه خدا را پيدا كنند، مشروط به اين كه دست آنان را بگيريم كه البته ممكن است كمى زحمت داشته باشد، اما وظيفه حكم مى كند از آنان غافل نباشيم.

 

رستگارى خاندان مهزيار

 مطلبى را عرض مى كنم كه به جاست شما نيز اگر نگاهى به وسائل الشيعه، بحار الانوار و منابع رجال و تراجم داشته باشد با قرار دادن آن ها در كنار هم به نتايج عالى خواهد رسيد. به عنوان مثال از «على بن مهزيار» نام مى بريم كه همه مسيحى بودند. كه در خوزستان حرم و زيارتگاهى او همان كسى است كه چندين بار به زيارت حضرت حجة بن الحسن امام زمان عليه السلام نايل آمد. وى كه به «پسر مهزيار» معروف است، فرزند ابراهيم و نوه مهزيار است. عموى او نيز، كه على نام داشت، از اصحاب امام جواد و امام هادى عليهما السلام بود و پدر على بن مهزيارِ معروف نيز از اصحاب اين دو امام بود. شايد مرحوم نجاشى، كشّى و ديگران به اختصار متعرض اين مطلب شده و تنها بر آن بوده اند تا «وثوق» آنها را در نقل حديث مطرح كنند و تاريخ مفصل آنان را بايد در ديگر منابع جست وجو كرد.

 چه چيزى سبب شد كه اين خانواده مسلمانِ شيعه و افرادى از آنان از ياران و اصحاب دو امام بزرگوار شوند و حتى يكى از آنان نيز چندين بار به زيارت ولى عصرعليه السلام نايل آيد؟ ترديدى نيست كه جوانى يا ميان سالى از شيعيان اهل بيت عليهم السلام باب گفت وگو را با آنان باز كرده و آنان كه سرنخى از معرفت به دست آورده بودند به تدريج راه را يافته، تا آخر پيش رفته، به چنان جايگاهى رسيدند كه شايستگى مصاحبت و كسب فيض از محضر دو امام يافتند. على بن مهزيارِ عمو، از اصحاب ثقه شد كه مى توان گفت وثاقت او مورد اتفاق است. برخى از احكام عبادات كه امروزه بدان عمل مى كنيم توسط همين على بن مهزيار از معصومين عليهم السلام به ما رسيده و صدها فقيه شيعى با استناد به رواياتى كه على بن مهزيار نقل كرده، بدون هيچ تأمل و ترديدى روايات او را مستند قرار داده، فتوا داده اند.

 امام هادى عليه السلام يا امام حسن عسكرى عليه السلام درباره ابراهيم برادر اين على و پدر على ديدار كننده با امام زمان عليه السلام دعايى كردند به اين مضمون و شايد  به اين منطوق: «فأسئل اللَّه إذا جمع الخلائق للقيامة أن يَحبُوَك برحمة تُغْتَبَطُ بها؛(5) از خدا مى خواهم چون خلق را براى ]حساب[ قيامت گرد آورد، به تو نعمتى ارزانى دارد كه ديگران بر آن نعمت، غبطه خورند».

 چگونه يك جوان مسيحى به اين مراتب مى رسد كه امام درباره اش اين گونه دعا مى كند؟ و خدا در قيامت چه نعمتى به او خواهد داد كه شيعه غبطه آن را بخرد؟ توجّه داشته باشيم كه امام عليه السلام نه به صيغه انشاء كه به صيغه إخبار كه مفهوم سؤال و درخواست دارد، براى ابراهيم دعا نموده، براى او مقامى را مى طلبد كه ديگر محشريان غبطه او را بخورند. اگر به على بن ابراهيم بن مهزيار بنگريم بى ترديد مقام او كمتر از مقام عمويش على نيست. بيش از هزار سال از وفات او مى گذرد و تا به امروز هزاران هزار نيازمند به حريم حرم او پناه برده، او را واسطه ميان خود و خدا قرار داده اند و خدا على را واسطه فيض خود گردانده، نيازهاى مردم را به بركت وجود او برآورده است. چه جاى شگفتى كه او به چنين مقامى رسيده است. كه آن ها اين حقيقت را يافته و خواست خدا را بر خود مقدم داشتند و از همين رو چنين كرامتى يافته اند. اين ها همه نتيجه زحمات برخى از شيعيان بوده است كه وقت صرف نمودند تا آنها را با مكتب اهل بيت عليهم السلام آشنا كند و طبيعتاً مشكل هم بوده است زيرا يك فرد مسيحى با يك كلمه مسير خود را تغيير نمى دهد.

 موارد ديگرى نيز مشابه آنچه بيان شد در تاريخ آمده است. «سعد الخير» نوه مروان و از بنى اميه بود، اما توفيق آن را يافت تا مخاطب اين عبارت قرار گيرد كه به او فرمودند: «أنت أموي منا اهل البيت؛(6) تو كه از امويان هستى از ما اهل بيتى».

 بايد سعى كنيم تا بتوانيم على بن مهزيارها، سعد الخيرها، بشر حافى ها و ... به جامعه عرضه كنيم و با بى توجهى يك يا چند نفر از ميدان عمل خارج نشويم. اگر در مجلسى جوانى را در حال تمسخر و خنديدن مى بينيم او را به حال خود رها نكنيم، بلكه مى توانيم در اندك زمانى او را در مسير صحيح قرار دهيم و او نيز هزاران جوان را به راه آورد كه در نهايت، پاداش آنان را در نامه شما نيز خواهند نوشت كه گفته اند: راهنماى به خير همانند كسى است كه آن را انجام داده باشد.(7)

 

راه ناهوار است، ولى..

 البته سختى هاى فراوانى به همراه دارد، اما رسيدن به آن كمالى كه خدا را بر هر چيزى مقدم بدانيم، اين سختى ها را مى طلبد. اوج اين فعاليت ها در ماه محرم، صفر و ماه مبارك رمضان است، ولى محدود به اين سه ماه نيست. هر زمان كه فرصت فراهم آيد بايد به وظيفه ارشاد پرداخت كه البته محرم و صفر ويژگى دارند و كسانى كه با اهل بيت عليهم السلام پيوند اعتقادى ندارند نيز در چنين ايامى به دستگاه اين خاندان نزديك مى شوند و در حريم و پناه آنان قرار مى گيرند.

  بت پرستى كه شاعر اهل بيت عليهم السلام است و درباره آنان اشعار زيبايى سروده، سزاوار نيست كه هم چنان بت پرست بماند. وظيفه ماست كه وقت بگذاريم و آنان را با مبانى صحيح اسلام و تشيّع و فرهنگ اهل بيت عليهم السلام آشنا كنيم. آقايان در مجالسى كه دارند، سعى كنند وقتى را به نوجوانان اختصاص دهند، چرا كه ممكن است جوان و نوجوانى نتواند مشكل خود را در برابر بزرگ ترها و يا پدر و برادر خود مطرح كند. از اين رو اختصاص دادن حتى نيم ساعت به آنان، نتايج زيادى دارد و مى توان ذهن پاك اين طبقه را با معارف غنى اهل بيت عليهم السلام پر كرد كه در غير اين صورت اين ظرف، با افكار پوچ و منحرف پر خواهد شد.

 مطلبى را كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله وسلم به امير المؤمنين على عليه السلام فرمود، براى آنان كه خدا را مى جويند كافى است، آن جا كه فرمود: «لأن يهدي اللَّه بك رجلاً واحداًخير لك مما طلعت عليه الشمس؛(8) اگر خداى - عز وجل - يك انسان را به وسيله تو هدايت كند، براى تو بهتر از تمام اين جهان است».

 پس بايد از سيد الشهداعليه السلام درس گرفته، مقدارى از وقت خود را به آنان اختصاص دهيم.

 خاطره اى به يادم آمد كه از جهتى با موضوع صحبت كه «يافتن خدا» است تناسب دارد و بيان آن خالى از لطف نيست. حدود 45 سال پيش و در دوران جوانى در كربلا با طلبه اى به نام «صالح» بسيار متدين و جدى بود. كه هم مباحثه بودم و كتاب هاى سيوطى و حاشيه ملا عبد اللَّه را مباحثه مى كرديم. او دچار تبى (كه آن روزها به آن «ذات السحايا» مى گفتند) شد و پس از سه روز از دنيا رفت و مرحوم والد بر او نماز گزارد. با اين كه حدود دو سال با او هم مباحثه بودم، اما به اين نتيجه رسيدم كه او تا حدى خدا را يافته بود. اين جوان نه پدرش عالم بود و نه از خانواده عالم، ولى جوينده بود و سرانجام تا حدى گم شده خود را يافت.

 

ابوذر راه يافته

 يكى از راه يافتگانى كه چهره درخشان او تاريخ را تابناك كرده است، ابوذر غِفارى بود. وى در حَىِّ (منطقه) غِفار زندگى مى كرد. پياپى مى شنيد كه شخصى در مكه برخاسته و بت ها را باطل خوانده و خدا را يكى و بى شريك مى داند و مى گويد: قولو لا إله إلاّ اللَّه تفلحوا؛ لا إله الاّ اللَّه بگوييد، رستگار مى شويد».

 هم چنين مى شنيد كه او خود را پيامبر و فرستاده خداى يگانه مى خواند. نظرهايى كه درباره پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ابراز مى شد متفاوت بود، جمعى از او به نيكى ياد مى كردند و دسته اى از وى بد مى گفتند. ابوذر شمشيرى حمايل كرد و به اطرافيان خود گفت: به مكه مى روم تا تكليف را يك سره كنم و اگر سخنان او را درست يافتم به او ايمان آورده و از او دفاع خواهم كرد و اگر چنين نبود با همين شمشير سر از تن او خواهم گرفت و همگان را راحت خواهم كرد. آن گاه روانه مكه شد و به حضور پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم رسيد و از حضرت رسول خواست تا هدف و رسالت خود را باز گويد. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم مطالبى بيان فرمود كه به مسلمان شدن ابوذر انجاميد.(9)

 آن گاه - به نقل تاريخ - ابوذر به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم عرض كرد: اى رسول خدا، براى ديدار شما و رسيدن به يكى از دو هدف به مكه آمدم و آن اين كه در صورت درست بودن دعوت شما، ايمان بياورم و در غير اين صورت سر از تن شما برگيرم.(10)

 قابليت حق پذيرى كه در وجود ابوذر نهفته بود با ديدن و شنيدن حق، كارگر افتاد و از ابوذر چنان شخصيتى به وجود آورد كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم درباره او فرمود: ابوذر از ما اهل بيت است.(11) او تا واپسين دم زندگى اش مدافع حق بود و در برابر ستم، ايستادگى كرد.

 داستان زير نشانگر مقاومت ابوذر در برابر ستم هايى بود كه در حق او اعمال مى شد.

 در تاريخ آمده است: «ابوذر به جهت جمله اى كه در دفاع از على بن ابى طالب عليه السلام بر زبان آورد به مدينه تبعيد شد. عمله حكومت دمشق او را بر شترى بى جهاز و حتى پارچه اى نازك سوار كردند و در طول مسير طولانى دمشق تا مدينه حتى براى نماز، خوردن غذا و استراحت اجازه ندادند از شتر پياده شود.

 در تمام اين مسير كه از دره ها و روستاها مى گذشت و شايد يك ماه نيز طول كشيده باشد، پاهاى ابوذر را زير شكم شتر بسته بودند. در اثر اصطكاك بدن ابوذر با پشت شتر و نيز پاى او با زنجير، محل اصطكاك دچار خوردگى شديد شده بود. به حدى كه پس از پايين آمدن از شتر، گوشت ران و پاى او ريخته بود، اما او با تمام سختى هايى كه مى ديد هرگز از موضع خود عقب ننشست.

 سرانجام او را از مدينه به ربذه تبعيد كردند و در آن جا در تنهايى و بر اثر گرسنگى چشم از جهان فرو بست. چرا ابوذر به چنين سختى هايى تن مى داد؟ پاسخ روشن است. او خدا را يافته بود و سختى هاى راه حق را نيز مى شناخت. اين بود كه دمى از گفتن حق دم فرو نبست.

 

هر سخن كز دل برآيد

 جان سخن اين كه اگر سخن درست و مبتنى بر حق و دوستانه باشد بى ترديد تأثير مى گذارد، البته ممكن است كمى به درازا بكشد، اما نبايد نوميد بود، بلكه بايد بر تلاش ها افزود. درباره برترين آفريدگان خدا، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آمده است: «طبيب دوّار بطبة؛(12) طبيبى است كه با طب خود به دنبال بيماران مى گردد». پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم با همين شيوه توانست رسالت خود را انجام دهد. اكنون وظيفه روحانيان است كه با تأسى به پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم دنبال افراد بروند و از آنان بخواهند تا در مساجد، محافل قرآنى و ... حضور يابند. نبايد از اين مطلب غافل بود كه از ميان همين جوانان پاك نهاد، انسان هاى والا و منشأ خدمت هاى بزرگ برمى آيند. وانگهى از باب وظيفه تبليغ كه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نيز بدان مأمور شده بود، بايد آن مقدار كه در توان است و وقت اجازه مى دهد به اين امر پرداخت كه هدايت افراد جامعه، به ويژه در مورد اصول دين و ارشاد جاهلان و آشنا كردن غافلان با احكام، از واجبات است.

 تمام آنچه بيان شد، ممكن است با تلخى ها و سختى ها همراه باشد. گاهى نيز  انسان در راه انجام وظيفه توهين مى شود، اما يك مطلب را نبايد فراموش كرد و آن اين است كه اگر انسان خدا را يافته باشد و به اين حقيقت كه «خدا يافتن يعنى همه چيز داشتن است» برسد، همه ناگوارى ها به كام انسان شيرين مى آيد و زهر كشنده در راه خدا شهد گوارا مى شود. مبلغان و روحانيان و ديگر كسانى كه در امر هدايت مردم دست دارند، در تحمل سختى ها بايد از هاديان بشر، امامان اهل بيت عليهم السلام و ديگر افراد والا مقام اين خاندان درس بگيرند. همان طور كه گفته شد، حضرت سيد الشهداعليه السلام و ديگر همراهان آن حضرت تمام آن مصيبت ها را با شوق و رغبت تحمل كردند، چرا كه خدا را آن گونه كه بايد يافته بودند.

 يكى از اين بزرگان، حضرت زينب عليها السلام است. او افزون بر داغ فرزندان، در سوگ برادران خود نيز نشست، بلكه پس از شهادت امام حسين عليه السلام بيشتر مصيبت ها بر دل آن بانوى بزرگ سنگينى مى كرد. اين بانوى پرورش يافته مكتب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، فاطمه عليها السلام، على عليه السلام، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام را داراى «عصمت صغرى» (كوچك) خوانده اند.

 يكى از گويندگان در زمان ميرزاى شيرازى بزرگ بر منبر به مقتل خوانى پرداخت و اين گونه آغاز كرد: «وأدخلت زينب بنت علي على ابن مرجانة؛ و زينب دختر على عليه السلام را بر ابن مرجانه وارد كردند».

 آن مرحوم به منبرى گفتند: بس است. اجازه بده تا براى همين مقدار مصيبتى كه بر حضرت زينب عليها السلام وارد شده گريه كنيم و حق مطلب را ادا كنيم، آن گاه ادامه بده.

 

زيباترين تجلى خدا يافتگى

 توجه داشته باشيم كه در اين قطعه تاريخ آمده است كه حضرت زينب عليها السلام را بر پسر مرجانه وارد كردند. حال به چه صورتى و حالى حضرت را وارد مجلس پسر مرجانه كرده اند خود حكايت مفصلى دارد.

 زمانى كه حضرت زينب عليها السلام در كوفه خطبه مى خواند، از امتحان خدا سخن گفته مى فرمايد: «يا أهل الكوفة ... فإنا أهل إبتلانا اللَّه بكم وابتلاكم بنا ...؛(13) اى مردم كوفه، ما خاندانى هستيم كه خدا ما را وسيله ]اعمال و ظلم[ شما و شما را به وسيله ]دنيا پرستى و روى گردانى از[ ما امتحان كرد».

 در اين سخنان حضرتش ابتدا از مورد امتحان قرار گرفتن خود و خاندانش و سپس از امتحان شدن اهل كوفه سخن گفت كه اين ترتيب در عبارت اوج خداشناسى و پيروزى در امتحان آن خاندان را نشان مى دهد. حضرت زينب عليها السلام هرگز زبان به گلايه از سختى ها نگشودند، چرا كه خدا را يافته بودند و از همين رو تمام سختى ها و مصيبت ها در چشم ايشان ناچيز و حتى هيچ بود. اين، همان آزمونى است كه خدا درباره اش مى فرمايد: « ... لننظر كيف تعملون؛(14) بنگريم چگونه رفتار مى كنيد».

 اين مخدره كه در عصمت مرتبه پس از چهارده معصوم را داشت، خدا را يافته بود. او تمام رنج هاى راه، داغ شهيدان كربلا و ... را ديده بود، اما هنگامى كه يزيد به ايشان مى گويد: «كيف رأيت صنع اللَّه؛ كار خدا را چگونه ديدى؟ فرمود: ما رأيت إلاّ جميلاً؛(15) چيزى جز زيبانيى نديدم».

 اين چه پاسخى بود كه حضرت زينب دادند؟ در كربلا كشته شدن عزيزان خود را ديد و در دوران اسارت رنج هاى بى حرمتى و ... بر خود هموار كرد، با اين حال فرمود: چيزى جز زيبايى نديدم.

 اين نگاه زيباشناسى از كجا به دست آمده است؟ بى ترديد آن حضرت به مرحله اى از خداشناسى و خدا يافتگى دست يافته بود كه سخت ترين مصيبت ها را زيبا مى ديد، و در عين اين كه تمام وجودشان عاطفه بود در برابر هيچ مسأله عاطفى نشكستند چرا كه خواست خود را با خواست و اراده خدا همسو كرده بود و چيزى را بر خواست خدا ترجيح نمى داد.

 انسان ها در برابر: ترس، گرسنگى، گرفتارى، خشم، شادى، بى حرمتى و ... تحت تأثير تحريك عصب ها واكنش نشان مى دهند و هر چند كه بخواهند نمى توانند تأثير اين حالت ها را پنهان كنند، اما در مورد اهل بيت عليهم السلام همه چيزى تحت تأثير آنان است. شايد گفته شود كه اينان از آن رو در برابر ناملايمات و حتى از دست دادن عزيزان به آن صورتى كه همگان مى دانند، مقاوم هستند كه خداى را با تمام وجود حس و لمس كرده اند وانگهى آنها از خاندان رسالت هستند. اين مطلب درست است، اما ابوذر كه خود و تمام خانواده اش بت پرست بودند و او مسلمان شد از اين ويژگى برخوردار نبود، ولى هنگامى كه مسلمان شد، به دنبال يافتن خدا رفت و او را يافت. از همين رو بى محابا با ظلم ستيز مى كرد و در اين راه هر سختى را بر خود هموار مى نمود. او به دليل حق گويى و اعلام وفادارى نسبت به امير المؤمنين على عليه السلام در شرايط سخت تبعيد و تنهايى قرار گرفت، امّا هم چنان بر اعتقاد و انديشه خود پافشارى مى كرد.

 ما نيز براى نيل به كمال بايد از حضرت سيد الشهداعليه السلام درس بگيريم تا به نسبت توان و درك و شناخت خود مصداق وجد اللَّه شويم و اگر كم مى دانيم بر دانسته خود بيفزاييم و بدانيم كه صاحب اين مكتب مدرس خوبى است و اگر ما از تعاليم مكتب او بى بهره بمانيم مشكل از خود ماست. آن حضرت براى رهانيدن بندگان خدا از وادى جهالت و نادانى خون خود را تقديم كرد؛ مسئوليتى كه - بنابر آنچه در منابع اسلامى آمده - بر پيامبران اولوالعزم عرضه شد، اما آنان نپذيرفتند.

 حضرت سيد الشهداعليه السلام اين مسئوليت را پذيرفت و به همراه جوانان، برادران، خاندان و ياران خود آن را به انجام رساند. از همين رو مسئوليت ما سنگين است و بايد هر چند كه مى توانيم در انجام وظيفه بكوشيم تا پرونده اى تهى يا - خداى نكرده - سياه نداشته باشيم.

 اميدوارم به بركت دروازه وسيع رحمت الهى، حضرت سيد الشهداعليه السلام كه اين مجالس و عزادارى ها جزئى از رحمت گستره الهى است. خداى - جل وعلا - توفيق روزافزون به ما بدهد و ما را از اين رحمت گسترده اش محروم نگرداند. به درگاه الهى عرض نياز برده و از حضرتش مسئلت كنيم تا مورد عنايت امام زمان عليه السلام قرار دهد و قدم هاى ما را در راه وظيفه ارشاد و هدايت، استوار فرمايد.

    وصلّى اللَّه على محمّد وآله الطّاهرين


1) آنچه پيش رو داريد متن سخنرانى حضرت آية اللَّه العظمى حاج سيد صادق حسينى شيرازى است كه در تاريخ 26/ذى حجه1424/ق. 29/بهمن1382/ش. در جمع طلاب حوزه علميه اصفهان ايراد شده است.

2) قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم: «انما جعل الامام إماما ليؤتم به»، عوالى الئالى: ج2، ص225، ح42.

3) إقبال الاعمال: ص349.

4) متون ادبيات عرب تنها همزه را ادات استفهام مى خوانند كه اين مطلب درست نيست، زيرا در نهج البلاغه، صحيفه سجاديه و روايات معصومين عليهم السلام صدها مورد وجود دارد كه انحصار «انكار ابطالى» را در همزه استفهام نفى مى كند و «ما» را نيز ادات «انكار ابطالى» مى شمرد.

5) غيبت طوسى: ص349.

6)  اختصاص: ص85.

7) الدّالُّ على الخير كفاعله، من لا يحضره الفقيه: ج4 ص380، ح5813.

8) بحار الانوار: ج32، ص448، ح394.

9) شايان توجه است كه تاريخ، گفت و گوى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و ابوذر را در نخستين ديدارشان نقل نكرده و من چيزى در اين زمينه نديده ام.

10)  ؟.

11) يا أباذر، إنك منا اهل البيت«، مكارم الاخلاق:ً 459.

12) نهج البلاغه: ص156.

13) اللهوف: ص150.

14) يونس(10)، آيه14.

15) بحارالانوار: ج45، ص116-115.