امام على عليه السلام الگوى عدالت 

كاظم حاتمى طبرى

مقدمه

عدالت چنان با فطـرت انسانها آميخته و بـاعث جلب دلهاى مـردمان مـى شـود كه حتـى ظالمان و عدل ستيزان تاريخ هـم براى استحمار و فريب ملتها ايـن كلمه طيبه را دستاويز قرار داده انـد. اما اسلام به عنـوان دينـى كه از طرف خالق بشـر آمـده و ريشه در فطرت اصيل انسانها دارد و همه جهات نيكـوى آن را تقـويت مـى كنـد, به ايـن مسئله نيز توجه ويژه اى داشته است.
(لقـد ارسلنا رسلنا بـالبينات و انزلنا معهم الكتـاب و الميزان ليقـوم الناس بالقسط) يعنـى: به راستـى كه پيامبران خـود را با دلايل و براهيـن روشـن فرستاديم و همراه آنان, كتابهاى آسمانى و معيارهايـى جهت سنجـش حق از باطل, نازل نمـوديـم تا مردمان راه عدل و داد را بپادارند.
اگر آيات قرآن و سنت پيامبر اسلام(ص) بررسى شـود, به وضوح معلوم خواهد شد كه مسئله مبارزه با ستمگرى و ستم پذيرى از اصولى تريـن بـرنامه هاى ديـن مبيـن اسلام است. اما چـرا در ايـن مقـاله, سعى داريـم ايـن زاويه از اسلام را از ديـدگاه و سيره حضـرت علـى(ع) بررسى نمائيم؟
هـريك از محققـان و علماى جهان كه در بـاره زنـدگـى و شخصيت آن حضرت, پژوهـش نمـوده اند به ايـن مسئله, اعتـراف دارنـد كه جنبه عدالت در زنـدگـى ايشـان و مبـارزه وى بـا ظلـم و ستـم و سعى و اهتمام خستگـى ناپذيـرش در جهت تحقق و بسط عدالت در جـامعه, از برجسته تـريـن جنبه هاى زنـدگـى آن حضـرت محسـوب مـى شـود. بـرخـى مجسمه عدالتش ناميده اند و ديگرانى, شهيد راه عدالتـش خوانده اند.
از طرف ديگر, پـس از پيامبر عاليقدر اسلام(ص) على(ع) دوميـن شخص عالـم اسلام و بـرجسته تريـن شخصيت است كه نمـونه اى از يك حكـومت كامل بر اساس اسلام ناب را ارايه كرده است. لذا در ايـن نوشتار, سعى نگارنده بر آن بوده است تا ايـن منظر از اسلام از ديدگاه آن حضرت و بررسـى عملكرد وى, مورد كنكاش قرار گيرد. مـوضع آن حضرت نسبت به ستـم, به دو بخـش اصلـى تقسيـم مـى شـود:

1 ـ مبارزه با ستمگرى.
2 ـ مبارزه با ستم پذيرى.

مبارزه با ستمگرى

ايـن جنبه از مـوضع حضـرت نيز خـود به دو بخـش تقسيـم مـى شـود:

1 ـ التزام عملـى آن حضـرت به نفـى ظلـم.
2 ـ مبـارزه ايشـان بـا ظلـم ظالمـان.
اگر صفحات زندگـى و حكـومت آن حضرت را ورق بزنيم, مـى بينيـم كه سراسر زندگى آن حضرت, وقف مبارزه با ظلـم ظالمان بوده است. لذا به جهت گستـردگـى دامنه ايـن بخـش, پيگيرى آن را به فـرصتـى وا مى گذاريـم و به بخـش ديگر كه التزام عملى آن حضرت به نفـى ظلـم است, مى پردازيم.

التزام عملى به نفى ظلم

مراد از التزام عملى, ايـن است كه آن حضرت مقيد بـودند هرگز از ناحيه ايشان يا كارگزارانشـان, ظلمـى به كسـى يا به جـامعه روا داشته نشـود يا حقـى پايمال نگـردد. ايـن بخـش نيز به دو قسمت, تقسيم مى گردد:

1 ـ التزام از جنبه هاى انسانى.
2 ـ التزام از جنبه هاى حكومتى.

التزام از جنبه هاى انسانى

علـى(ع) به عنـوان نمـونه كـاملـى از يك انسـان, داراى عواطفـى بسيارى قـوى و روحيات انسانى در حد اءعلى بـوده است; چنيـن است كه او را جـامع اضـداد و مثل اعلاى انسـانيت, خـوانـده اند.
برخـى وى را به اقيانـوسـى تشبيه كرده اند كه هيچ طـوفانى آن را متلاطـم نمى كند. الا آه يتيمان و مظلـومان. در قسمتى از خطبه 224 نهج البلاغه, آمده است:
((والله لان اءبيت علـى حسك السعدان مسهدا و اءجـر فــى الاغلال مصفدا اءحب الى مـن اءن اءلقى الله و رسـوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد و غاصبا لشىء مـن الحطام)) يعنى سوگند به خدا, اگر شب را بر روى خارهاى نشكـن بيابانـى به صبح بـرسانـم و با غل و زنجير روى آن خارها و سنگها كشيده شـوم, برايـم دوست داشتنـى تر است از اينكه در روز واپسيـن, خدا و پيامبرش را ديدار نمايم در حالـى كه به بعضـى از بندگان خدا ظلـم كرده باشـم... و در فراز ديگرى از همان خطبه, مى فرمايد:
((والله لـو اءعطيت الاقـاليـم السبعه بما تحت اءفلاكها علـى اءن اءعصـى الله فى نمله اءسلبها جلب شيره ما فعلته)) يعنى: به خدا سـوگنـد, اگـر هفت اقليـم و آنچه را كه زيـر آسمـان آنهاست, در اختيارم گذارند و در مقابل, ايـن تـوقع را داشته باشند تا خـداى را به هميـن مقدار معصيت كنـم كه پـوست جوى را از دهان مورچه اى به جـور و بيداد بستانـم, هرگز تـن به چنيـن كارى نخواهـم داد.
گـاهـى هـم در دستـورالعملهايـى كه به كـارگزاران خـود صـادر مى فرموده اند, آنها را به سمت ايـن ديدگاه انسانى, هدايت نمـوده و سوق مى دادند. در فرازى از ((عهدنامه مالك اشتر)) مى خـوانيـم: ((و اءشعر قلبك الـرحمه للــرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم و لا تكونـن عليهم سبعا زاريا تغتنم اءكلهم فانهم صنفان اءما اءخ لك فى الديـن اءو نظير لك فى الخلق)) ((اى مالك! جان خود را لباسى از رحمت و لطف و محبت به مـردم بپـوشان و هـرگز در برابـر آنان چـون درنده اى خون آشام, مباش تا خوردن آنان را غنيمت دانى زيرا آنان دو دسته اند: اگر مسلمانند, بـرادران دينـى تـواءنـد و اگر مسلمان هـم نيستند, انسانند و از نظر خلقت با تو يكسان)) و گاه در خطبه هاى عمـومى, همه جامعه را از عواقب وخيـم بيداد و باطـن شيطانى ايـن عمل زشت, برحذر مى داشته است. در خطبه 192 كه معروف به ((خطبه قـاصعه)) است در فـرازى مـى فـرمـايند:
((فالله الله فـى عاجل البغى و آجل و خامه الظلـم و سـوء عاقبه الكبر فانها مصيده اءبليـس العظمى و مكيدته الكبرى التـى تساور قلـوب الـرجال مساوره السمـوم القاتله...)) پـس خدا را خـدا را بياد آوريـد در بـدى عاقبت بيـداد كه دامگاه بزرگ شيطـان است و حيله عظيـم او كه مـاننـد زهـرهـاى كشنـده, دلهاى مــردان را مى كشد...)) روح عدالت و ستـم ستيزى چنان در وجـود وى به تبلـور رسيده بـود كه نمودهاى بارز آن را حتى در وصيت نامه آن حضرت به دو فرزندش امام حسـن و امام حسيـن(عليهما السلام) مـى تـوان ديد.
آنجا كه وصيت مـى نمايد تا هميشه يار ستمديدگان و دشمـن ستمگران باشند:
((اءوصيكما بتقـوى الله ... و كـونـا للظالـم خصمـا و للمظلـوم عونا)) و ايـن عدالت متبلور در هنگام شهادت و بستر مرگ نيز عملا پرتو افشانى مى كند كه:
((يا بنـى عبدالمطلب لا اءلفينكـم تخوضـون دماء المسلميـن خـوضا تقـولـون قتل اءميرالمومنيـن اءلا لا تقتلـن بى الاقاتلى...)) ((اى پسـران عبـد المطلب! ايـن گـونه نباشـد كه پـس از مرگ مـن ميان مسلمانان افتاده و خون ريزى به راه بياندازيد به ايـن بهانه كه اميرمـومنان كشته شده است و ايـن مطلب را دستاويزى جهت آشـوب و كشتار قـرار دهيد.آگاه باشيـد كه شمابه تلافـى قتل مـن, كسـى جز قاتل مرا نبايد بكشيد...))

التزام به عدالت از جنبه هـاى حكـومتـى

ايـن بخش كه بخـش مهمى از زندگى حضرت را تشكيل مى دهد, خـود نيز به سه بخـش مختلف, تقسيـم مـى شـود:

1 ـ عدالت در سيـاست.
2 ـ عدالت در امور مالى.
3 ـ عدالت در امور نظامى.

عدالت در سياست:

اگر بخـواهيـم ايـن جنبه از مواضع آن حضرت را مـورد بررسى قرار دهيـم بايد نـوع ديـدگاه ايشان نسبت به حكـومت را مـورد مطالعه قـرار بـدهيـم. حضـرت با ايـن ديـدگاه به حكـومت مـى نگريسته كه همان گـونه كه حاكـم نسبت به مردم, صاحب حق مى باشد, مردم هـم در بـرابـر او, صاحب حقـوقـى هستنـد. و حق, چيز يك طـرفه اى نيست كه هميشه به نفع كسـى و به ضـرر كـس ديگـرى بـاشـد. در خطبه 216 ديدگاههاى خـود را نسبت به حكومت, حق و مردم به صورت كامل بيان كرده است:
((اما بعد فقد جعل الله سبحانه لـى عليكم حقا بـولايه اءمركـم و لكـم على مـن الحق مثل الذى لـى عليكـم فالحق اءوسع الاشياء فـى التـواصف و اءضيقها فى التناضف لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى الله.)) يعنـى: خـداوند به جهت سرپرستـى بر شما كه به مـن داده است, برايـم حقى در گردن شما نهاده و شماهـم مانند همان حق را در گـردن مـن داريـد و حق در مرحله تـوصيف و گفتار, ميـدانـى وسيع دارد ولـى در مرحله عمل و انصاف دادن, تنگ تـريـن ميدانهاست; چـون حق به نفع كسى جارى نمى شود الا اينكه بر ضرر وى نيز جارى خـواهد شد و بر ضرر كسى جارى نمى شـود الا اينكه به نفع وى نيز جارى خواهد شد.
چنانكه ملاحظه كرديد, هنگامـى كه كسـى با چنيـن ديدگاهى به مردم نگاه كنـد و حق را دو طـرفه بـدانـد, هيچ گاه حـاضـر به ظلـم و انحصار طلبـى نمى شـود و چنيـن سياست گذارى, قطعا عادلانه خـواهد بود.
اصـولا فلسفه سياسـى حضرت على(ع) مبتنى بر استفاده از ابزار پاك جهت رسيدن به اهداف پاك بـود و بطـور كلى با بكار بردن حربه هاى كثيف سيـاسـى كه خـود نـوعى ظلـم است, مخـالف بود.
مثلا زمانـى كه در ((شـوراى شـش نفـره تعييـن خليفه)) به ايشـان پيشنهاد خلافت شد به شرطى كه به سيره شيخيـن عمل نمايد, با كمال صـراحت وقـاطعيت فـرمـودنـد: ((مـن به راءى و اجتهاد خــود عمل مـى نمايـم.)) در حالـى كه بسيارى از كسانـى كه به سياست با ديد مادى و كثيف آن مـى نگرند, در چنيـن مـواقعى, تـوسل به دروغى به ظاهـر مصلحت آميز را نه تنها جـائز بلكه لازم مـى داننـد. امـا علـى(ع) بـا چنيـن سيـاستـى, بيگـانه است چه آنكه مـى داند:
((الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلـم)) يعنى: حكومت ممكـن است با كفر هـم پايدار بماند ولـى با ظلـم, پايدار نمـى ماند. و دروغ و ناراستى هـم نوعى ظلـم است. و در جهت چنيـن فلسفه اى بود كه حكـومت اسلامى را پـس از اقبال عمـومـى مردم, پذيرفت ولـى با صـداى بلند اعلام داشت كه: مـن حكـومت را فقط و فقط از ايـن جهت مى پذيـرم تا بتـوانـم به ايـن وسيله, حق مظلـومـى را از ظالمـى بستانـم. در خطبه سـوم نهج البلاغه كه به ((خطبه شقشقيه)) معروف است, آمده است:
((اءما و الذى فلق الحبه و بـراء النسمه, لـولا حضـور الحاضـر و قيام الحجه بـوجود الناصر و ما اءخذالله مـن العلماء اءلايقاروا على كظه ظالـم و لا سغب مظلـوم لالقيت حبلها علـى غاربها و لسقيت آخرها بكاءس اولها ...)) كه خلاصه معنايـش, ايـن است: سـوگند به آن كـس كه دانه را شكافت و بشـر را آفريـد, اگر بـواسطه يارى و استقبال مردم حجت بـر مـن تمام نمـى شـد و اگر نبـود پيمانـى كه خـداونـد از عالمان گرفته تا در برابـر سيرى ظالمان و گـرسنگـى ستمـديـدگـان سـاكت نمـاننـد, هـرگزايـن حكــومت و خلافت را نمى پذيرفتم...
يا در خطبه 131 نهج البلاغه در مقام دعا و نيايـش با پـروردگار, باز هـم بر ايـن نكته تاءكيد مـى كننـد كه پذيرش حكـومت از جانب ايشان, هيچ گونه انگيزه اى جز تاءميـن امنيت مظلومان جامعه و در نتيجه, اجـراى احكـام الهى نبوده است:
((اللهم انك تعلم اءنه لـم يكـن الذى كان منا فسه فى سلطان و لا التماس شىء من فضول الحطام و لكـن لنرد المعالم من دينك و تظهر الاصلاح فى بلادك فياءمن المظلـومـون من عبادك و تقام المعطله مـن حدودك...)) يعنى: خداوندا! تـو مى دانى آنچه را كه از ما در امر خلافت و حكـومت صادر شـده است, تنازع و درگيـرى بـر سـر قـدرت و سلطنت يا بـر سـر مال حطـام دنيـوى, نبـوده است بلكه مهمتـريـن انگيزه ما ايـن بـوده است تـا پـرچمهاى ديـن تـو آشكار گـردد و شهرهايت اصلاح گردد تا به ايـن وسيله, بنـدگان مظلـومت به امنيت بـرسنـد و قـوانيـن فـرامـوش شـده ات, اجـرا گردد...
ايـن مطلب را حضرت به مالك اشتـر هـم در هنگام فرستادنـش بـراى ((حكـومت مصـر)) فـرمـودنـد. در فـرازى از عهدنامه, آمـده است: ((و اءن اءفضل قره عيـن الـولاه استقامه العدل فـى البلاد و ظهور موده الرعيه...)) يعنى: اى مالك! هر آينه بهتريـن چيزى كه مايه چشـم روشنى واليان است, ايـن است كه عدالت در شهرها گسترش يابد و اهالـى مملكت بـا حكمـرانان اظهار مـودت و دوستـى نماينـد... يـا در خطبه 40 نهج البلاغه كه در جـواب شعار ((لاحكــم الا لله)) خـوارج, است; باز به ايـن نكته اشاره شده است كه حاكـم بايد حق ضعيف را از قوى بگيرد. ((و يوخذ به للضعيف مـن القـوى)) پـس از قبـول خلافت و رسيدن به قـدرت هـم اوليـن كارى كه انجام دادنـد, گستـرش عدالت در جامعه و گرفتـن حق ضعيفان از ستمگران و غاصبان حقـوق ملت بـود و بنا را بـر عزل واليان نالايق و باز گـردانـدن اموال عمـومـى از دست غارتگران و تعقيب آنان, گذاردنـد با ايـن شعار كه:
((فـاءن فـى العدل سعه و مـن ضـاق عليه العدل فـالجــور عليه اءضيق...))
يعنـى: همانا ايـن عدالت است كه مـوجب گشايش و آسايـش در جامعه است و هـركـس كه جـامعه داراى عدالت بـر وى تنگ آيـد, به يقيـن زنـدگـى در حكـومت بيـداد بـر وى تنگ تـر خـواهـد بود.
در هميـن روزها, كسانى از اصحاب و ياران آن حضرت از سر دلسـوزى به حضـورش مـى رسيـدند و عرض مـى كـردنـد: ايـن اعمال شما از نظر سياسى, خطا محسـوب مى شـود, چـون حكومت شما تازه پاگرفته و هنوز ايـن قـدرت و استحكام را ندارد كه دست به اعمال انقلابـى بزنيد, خوب است كمى صبر نمائيد و با ايـن افراد كمى مماشات نموده و با آنها كارى نـداشته باشيـد تـا اينكه بعد از چنـدى بـا استحكـام پـايه هاى خلافت بتـوانيـد سـر فـرصت بـا چنيـن كسانـى به مقابله برخيزيد.
در برابر اين استدلال به ظاهر منطقى, حضرت ايـن گونه جواب دادند كه:
((على كسى نيست كه حتى چشم برهم زدنى در حكومتش ستـم را بپذيرد و به ستمگرى اجازه حيات سياسـى بـدهـد.)) در اينجاست كه بـر سر اين ناصحان, بانگ مى زند كه:
((اءتاء مرونى اءن اءطلب النصر بالجور فيمـن وليت عليه والله لا اءطور به ما سمر سمير و ما اءم نجـم فى السماء نجما...)) يعنى: آيا مرا فرا مـى خـوانيد تا پيروزى را به قيمت ستـم بر كسانى كه تحت سرپرستى مـن هستند, به دست آورم؟! به خدا سـوگند تا هنگامى كه جهان باقـى است و ستاره اى در آسمان سوسـو مـى زنـد, به چنيـن كارى دست نخواهم زد.
در احكامى كه به كارگزاران خـود مى داده اند نيز همـواره بر ايـن مطلب تاءكيد مـى كردند كه بايد سمت گيريهاى حكـومتـى به جانب عدل بـاشـد و از طـريق مستقيـم خـارج نشـود. در عهدنامه مالك اشتـر مى خوانيم:
((وليكـن اءحب الامور اليك اءوسطها فى الحق و اءعمها فى العدل و اجمعها لـرضـى الـرعيه ...)) يعنـى: اى مـالك! بـايـد هميشه به كارهائى بپـردازى كه در طـريق حق و در جهت فـراگيـر شـدن عدالت بـاشـد و جهت جلب رضـايت عامه مـردم به كـار آيـد...
البته ممكـن است اين گونه تصور شود كه عدالت سياسى حضرت به ايـن معنـى است كه بيـن طبقات مردم هيچ گـونه تفاوت نمـى گذاشتند ولـى ايـن, تصـور صحيحى نيست بلكه عدالت آن است كه هرچيز سرجاى خـود باشد. خود آن حضرت فرموده اند:
((العدل يضع الامور مواضعها)) يعنى: عدالت هر چيز را سرجاى خـود قرار مـى دهـد. بنابـرايـن, عدالت در سياست گذارى حضرت به معنـى اعطاى حقـوق هر قشر از جامعه فرا خـور حال آن طبقه است. چنانكه به مالك فرموده:
((و اعلـم ان الرعيه طبقات لا يصلح بعضها الاببعض و لاغنـى ببعضها عن بعض... و كل قد سمـى الله له سهمه و وضع علـى حده فرضيه فـى كتابه و سنه نبيه ...))
يعنـى: اى مالك! آگاه باش كه مردم چند طبقه اند كه خداوند متعال در قرآن كريـم و سنت پيامبر اكرم(ص) براى هركدام از ايـن طبقات سهمى و حقى تعيين فرموده است...
برگرفته شده از مجله كوثر - ش 29 از طریق سایت شارح