اميرالمومنين عليه السلام  مولود كعبه
      

... و خدا اميرالمؤمنين على عليه السلام را آفريد

... جمعه بود، و سيزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاريخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، بايد اين لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوين يابد و نقطه عطفى در تاريخ بشريت بوجود آورد. نقطه اى که دنياى کهنه و فرسوده را از دنياى جديدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات اين جهش تاريخى بود.
جهش هاى عظيم تاريخى جز با دست هاى برومند رجال تاريخ انجام نمى گيرد. و اين سنت الهى است که تحولات تکاملي، از وجود رجال برگزيده بشر، منشاء گيرند، رجالى که على رغم شرايط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر مى خيزند و فرياد خود را از اعماق اجتماع سر مى دهند، و با اين فرياد لرزه اى شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود مى افکنند. طنين اين فرياد است که مغزها را تکان مى دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت مى اندازد، مغز هاى مرده، زنده مى شوند و در پرتو اين زندگى پرده ها را بر مى درند و چشم اندازهاى نوى در برابر خود مشاهده مى کنند.
جهان به سوى سرنوشت خود به پيش مى رفت. سرنوشتى که قلم قضاى الهى تحولى درخشان بر آن ترسيم کرده بود. بنا بود اين تحول با دست تواناى پيغمبر بنيان گذارى شود، و در عين حال مردى نيرومند لازم بود که اين تحول را جاودان سازد.
مردى که با اصول و فروع کليات و جزئيات اين تحول را در وجود خويش تجسم دهد.
مردى که اين صلاحيت و شايستگى را داشته باشد که بگويد: "من قرآن ناطقم".
قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد  صلى الله عليه وآله وسلم فرو فرستاد ولى خاصيت روح بشر اين است که بيش از آنچه که اسير گوش است، اسير چشم است، شنيدنى ها در مزاج روحى بشر اثرمى کنند، ولى ديدنى ها اثرى بيشتر و قاطع تر دارند.
پيغمبر با زبان قرآن تحول را بيان کرد و اين که مردى لازم است که قرآن را در وجود خويش تجسم دهد تا مردم آن را که شنيده اند ببينند. قرآن از عدالت سخن مى گفت. و اين اميرالمؤمنين على عليه السلام است که بايد اين عدالت را در همان سطحى که خدا خواسته، در وجود خويش تجسم دهد؛ بايد جهان و جهانيان، اصولى را که اسلام براى مردم بيان داشته، در سيماى زندگى اميرالمؤمنين على عليه السلام به صورتى زنده و برجسته مشاهده کنند.
محمد براى ايجاد تحول و در راه تربيت انسانها به دو عامل نياز قطعى داشت، يکى قرآن و ديگرى علي. و اين خود پيغمبر است که هميشه اين دو را با هم نام مى برد. مى گفت: "انى تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي" من مى روم ولى دو گوهر گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم، يکى قرآن و ديگرى عترت؛ و اميرالمؤمنين على عليه السلام شاخص ترين فرد عترت بود.
محمد داشت مراحل کمال خود را مى پيمود، لازم بود ده سال ديگر بگذرد، تا او موفق به تسخير آخرين قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمينه نزول قرآن را فراهم مى کرد و در عين حال بايد به موازات آن زمينه پيدايش انسانى که قرآن را در خود تجسم دهد، نيز فراهم شود، و خداوند در تدارک اين مقدمات بود.
آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام مى کرد و نيز ماه رجب را. بت هاى کعبه در اين ماه و مخصوصاً در روزهاى جمعه اين ماه مشترى بيشترى داشتند.
و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبى برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاى عبادت بت، خدا را عبادت مى کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مى کرد، و از خدا مى خواست تا وضع حملش را آسان کند.
او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندى را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدى مبارک و استثنايى داشته باشد... تولد در خانه خدا... فاطمه با خدا راز و نياز مى کرد. ناگهان در خود احساس دردى شديد کرد، دردى که فاطمه آن را به خوبى مى شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مى خورد و طواف مى کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولى موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مى کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مى شد.
چه مى دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزى براى او و نوزادش رقم زده است.
فاطمه به دنبال پناهگاهى مى گشت، مأمنى که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهى بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.
نامش را اميرالمؤمنين على عليه السلام نهادند؛ و با علي، موجودى ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودى عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزى که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهى شده بودند، جهان، "عدل" را نه مى فهميد و نه مى شناخت. ميلاد اميرالمؤمنين على عليه السلام با تولدى ديگر همراه بود؛ تولد عدل... اميرالمؤمنين على عليه السلام توجيه کننده عدل و نشان دهنده عاليترين مظاهر آن بود. دنيا از روزنه وجود اميرالمؤمنين على عليه السلام به شناخت عدل توفيق يافت و از آن بالاتر معناى انسانيت را شناخت. انسانيتى که عدل يکى از شاخه هاى آن است.
راز خلقت و آفرينش آدميان در چيست و چرا انسان را آفريدند؟ و آيا اين راز را مى توان در خور و خواب، در کشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو کرد؟ و آيا بشر براى اين خلق شده که بسان درندگان، بدرد ، حتى همنوعان خود را؟ و در اينجاست که در بين ميلياردها نفوس بشرى و پس از پيامبران، تنها وجود اميرالمؤمنين على عليه السلام است که به توجيه و تفسير اين راز مى پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجيه مى کند و راز آن را بازگو مى نمايد. هدف، نيل به آخرين قله کمال است، هدف اين است که انسان، انسان شود؛ و اين انسانيت چيست؟
و باز هم اينجاست که اميرالمؤمنين على عليه السلام را مى بينيم که بسان معلمى بزرگ و آزموده به تعليم انسانيت مى پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگى خويش در برابر ديدگان بشريت مى گذارد. و اين تعليم را از همان دوران کودکى شروع کرد. کودک بود، ولى هرگز تحت تاثير شرايط غلط موجود قرار نگرفت. و اين نخستين درس مکتب اوست؛ تهى شدن از تاثيرات غلط جامعه.
جامعه او بت مى پرستيد، ولى او با همان مغز کودکانه اش دريافت که سرّ دهر و راز طبيعت را نمى توان با "بت" تفسير کرد. او از مطالعه کتاب طبيعت در همان کودکى به شناخت "الله" توفيق يافت.
و اين شناخت، بزرگترين و حساس ترين نقش را در زندگى او عهده دار شد.
چيزى نگذشت که نشانه هايى از نور الهى را در وجود شخصيتى به نام محمد  صلى الله عليه وآله وسلم تشخيص داد و در اين نور جاذبه اى بس شديد يافت. به سوى آن کشش پيدا کرد و از سن هشت سالگى رسما و به طور شبانه روز در کنار آن نور که در وجود "محمد" تجسم يافته بود، قرار داد.
دو سال ديگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد صلى الله عليه وآله وسلم" را به آخرين قله کمال رساند.
او پيغمبر شد، داراى مکتبى آسمانى و الهي.
و اميرالمؤمنين على عليه السلام ايده خود را در اين مکتب به صورتى روشن و بارز مشاهده کرد. آنچه را که قبلاً خود به طور مبهم دريافت کرده بود، اکنون با تلاء لوئى پردرخشش و زنده و گويا در مکتب آسمانى "محمد صلى الله عليه وآله وسلم" مى ديد.
به آن ايمان آورد، ايمانى بالاتر از عشق.
و همين عشق و نيروى خلاق و آسمانى آن بود که اميرالمؤمنين على عليه السلام را به صورت بزرگترين فداکار اسلام و آئين جديد در آورد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام که نقشى جاودانه از خدا و عدل در سينه نورانى خود داشت پرچم اين مکتب را بردوش گرفت.
با اين پرچم و با سرمايه همان عشق، خود را به جبهه مخالفين عدل زد و جلو رفت، و راه را براى پيشروى آئين اسلام باز کرد.

اميرالمؤمنين على عليه السلام وجامعه

اميرالمؤمنين على عليه السلام در جامعه اى قدم به عرصه زندگى نهاد که از يک سو بت هاى کعبه و از سوى ديگر بت هاى ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت هاى کعبه که به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فکر مردم را سياه و تاريک نموده بودند و بتهاى اجتماع هم زندگى مادى آنها را به تباهى کشيده بود و اقتصاد آنها را به يغما مى بردند. ظلم وستم از در و ديوار جامعه فرو مى باريد. و نظامات ظالمانه، توده هاى وسيع جمعيت را به بندگى و بردگى يک عده گردنکش در آورده بود.
قاعده طبيعى اين است که افرادى که در چنين جامعه هايى تربيت مى شوند به رنگ همان جوامع درآيند و به موجب تاثير قطعى اى که جامعه در فرد دارد آنها نيز اين نظامات غلط را بپذيرند و همچون ديگران به رنگ محيط در آيند.
ولى اين قاعده در مورد افراد استثنايى به هم مى خورد. اين افراد استثنايى نه تنها تحت تاثير شرايط جامعه قرار نمى گيرند، بلکه مى کوشند تا جامعه را نيز عوض کنند و آن را از مسير زشت و زننده اى که دارد، باز دارند؛ و على از اين قبيل افراد بود، او در برابر خود جامعه اى مى ديد با تمام مشخصات عقب افتادگي. قبل از هر چيز مى ديد که جامعه از نظر مالى به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم شده است. اقليتى ثروتمند در يک طرف، و اکثريتى فقير و فاقد همه چيز در طرف ديگر قرار گرفته اند.
نظامات غلط و شالوده هاى نامتناسب اجتماعى اين شکاف عميق اقتصادى را به وجود آورده بود و به صورت "دورى" نيز روز به روز بر وسعت و عمق اين شکاف مى افزود، همين نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعى موجب مى شد که توليد کنندگان ثروت که اکثريت جامعه را تشکيل مى دادند، عليرغم حقوق بشري، در اداره امور جامعه خويش نقش نداشته باشند و در نتيجه، جهت سير گردش اجتماعى در مسيرى بر خلاف مصالح واقعى اکثريت بوده باشد.
در آن روز جامعه مکيّان مجلس شورايى داشتند که خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام اين امور اجتماعى و حوادث و مشکلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غيره در اين مجلس مطرح و درباره آن تصميم گرفته مى شد.
ولى در اين مجلس راهى براى مردم و يا نمايندگان واقعى آنان نبود و تنها روساى تيره هاى قبيله قريش و شخصيت هاى قدرتمند آنها بودند که در اين مجلس شرکت مى کردند و تصميم مى گرفتند و آنگاه تصميم خود را به اکثريت تحميل مى کردند.
افراد قبيله قريش به موجب ثروت و تعداد افراد قبيله و ريشه هاى خانوادگى طبقه اى ممتاز محسوب مى شدند و تمام امتيازات را مخصوص به خود گردانيده بودند. روساى تيره هاى قريش مناصب مختلف اجتماعى را بين خود تقسيم کرده بودند، و براى هيچ يک از مردم عادى ، امکان تصدى اين مناصب نمى رفت، اميرالمؤمنين على عليه السلام  مى ديد که ارزش هاى اجتماعى و معيارهاى سنجش شخصيت بر اساس معادله هايى واهى و غير معقول قرار گرفته است.
و در نتيجه به جاى آن که اهميت و شخصيت "افراد" بستگى به فضائل اخلاقي، معنويات ، کار، لياقت و بازده اجتماعى آنان داشته باشد، وابستگى غير مطلوبى با ميزان ثروت، تعداد افراد قبيله، کثرت فرزندان و ريشه هاى خانوادگى پيدا کرده است.
و همين معيارهاى فاسد و غلط است که مانع تجلى و بروز استعدادها و بهره بردارى از منابع انسانى شده و اکثريت جمعيت را از هر گونه فعاليتى باز مى دارند.
از همه بدتر آن که اين مشخصات اجتماعى و اقتصادى که از مظاهر عقب افتادگى جوامع هستند، همانطور که در جامعه هاى عقب افتاده دنياى امروز موجب بروز حالات روانى بدبختى زائى مى شوند، در جامعه عرب آن روز نيز حالات روانى خاصى در انبوه جمعيت به وجود آورده بود. حالاتى که مانع از اين مى شد که توده وسيع جمعيت به منظور باز يافت حقوق انسانى خود به جنب و جوش بيافتد و احيانا براى تغيير شکل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشري، دست به يک انقلاب سودمند و موثر بزند.
در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادى و اجتماعى که داشت، از نظر روانى حالت شخصيت باختگي، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمکين در برابر زورمندان و نظائر اينها نيز به وجود آمده بود و اين خود هر گونه تحرک اميد بخش اجتماعى را از مردم سلب مى کرد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام جمعيت بى سواد و نادانى را در برابر خود مى ديد که حتى از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روايات تاريخي، گويا در آن زمان تعداد کسانى که قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمى کرده است و تنى چند از تاريخ نويسان نوشته اند که به هنگام بعثت پيامبر گرامى اسلام تنها سيزده تن از مردم جزيزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن مى دانسته اند و مى دانيم که يکى از معيارهاى تشخيص رشد يا عدم رشد جوامع در دنياى امروز مسئله سواد است.
در بعضى از ممالک پيشرفته و رشد يافته دنياى امروز 94 تا 99 در صد مردم با سوادند در صورتى که در بسيارى از کشورهاى رشد نيافته آفريقا و آسيا تعداد باسوادان از10 تا 30 در صد جمعيت تجاوز نمى کند. با اين که در اين جوامع از هر صد نفر، ده تا سى نفر باسوادند در عين حال در تقسيم بندى هاى علمي، آنها را جامعه هاى رشد نيافته تلقى مى کنند.
با اين توصيف روشن است که جامعه عرب به هنگام ظهور اميرالمؤمنين على عليه السلام که تقريباً صد در صد مردم آن بى سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگى و بدبختى هاى ناشى از آن قرار داشتند. اميرالمؤمنين على عليه السلام اينها را مى ديد ولى به جاى آن که تحت تاثير مستقيم جامعه قرار گيرد و خود نيز مانند ديگران همرنگ جامعه شود و به همان راهى برود که ديگران رفته اند، تحت تاثير جهت عکس و مخالف آن قرار گرفت. تاثيرى که از جامعه در روح على منعکس مى گشت، اين بود که نسبت به نظامات موجود بدبين شود و معيارهاى متداول اجتماعى را که موجب پايمال شدن حقوق بشرى مى گرديد، بى ارزش و غير انسانى تلقى نمايد. بايد افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگي، به تلاش و کوشش برخيزد.
على کم کم با اين افکار بزرگ و بزرگتر مى شد. لازم بود که افکار نو و تحول يافته على در قالب مکتبى صحيح و تکامل يافته شکل گيرد. در درون جامعه تاريک و دود زده آن روز، افکار پردرخشش على در مغز و روحش تکوين مى يافت و به موازات آن نور ديگرى نيز، در حال شکل گيرى بود. و آن نور همان مکتبى بود که مى بايست افکار على در قالب آن شکل بگيرد، و سپس به نام طرفدارى از حقوق بشر و عدالت اجتماعي، به نجات انسانها برخيزد.
در تاريخ بشريت گاه مى شود که تمام عوامل دست به دست هم مى دهند و جامعه ها را از مسير عدالت و فضيلت خارج مى سازند.
در چنين لحظاتى است که جوامع انسانى به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامى سير مى کنند، عدالت مى ميرد، شرف و فضيلت نابود مى شود و آزادى محو مى گردد. کم کم عقايد غلط و باطل، نظامهاى اجتماعى فاسد و ننگين، سيستم هاى اقتصادى ظالمانه، خوى و عادت مردم مى شود و مردم در اين همه بدبختى و انحراف غرق مى شوند. ديگر حتى بدبختى را هم احساس نمى کنند. سيه روزى و ستمکشى را لازمه حيات تصور مى کنند و زندگى را همان منجلابى مى دانند که در آن دست و پا مى زنند. آنچنان فکر و روحشان تخدير مى شود که حتى به فکر خوشبختى و زندگى بهتر هم نمى افتد. در اين موقع است که هر گونه تحرک فکرى هم از آنان سلب مى گردد و يا بهتر گفته باشيم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فکرى را نيز در آنها کشته اند.
و ناگفته پيدا است که اين مرحله آخرين درجه بدبختى يک جامعه به حساب مى آيد. در چنين شرايطى نيروى يزدانى به کار مى افتاد و به منظور نجات انسانها شرايط تحول و نهضتى سعادت بخش را آماده مى کرد. در اين موقعيت ها بوده است که پيامبران الهى ظهور کرده اند و يا مردانى چون اميرالمؤمنين على عليه السلام قدم به عرصه حيات نهاده اند، دنيايى که قهرمان بزرگ اسلام اميرالمؤمنين على عليه السلام به آن وارد مى شود در چنين شرايطى بوده: مردم در سيه روزى و بدبختى غرق بودند ولى آن را درک نمى کردند، و چون درک نمى کردند به فکر نجات خود هم نمى افتادند.
لازم بود که در چنين شرايطى دست رحمت الهى به سوى مردم دراز شود، و شرايط تحول همه جانبه اى را از هر جهت فراهم سازد.
و خداوند در تدارک آماده کردن اين شرايط بود. از يک طرف على تکوين مى يافت، و از طرف ديگر مقدمات تکوين مکتبى بزرگ و پرشکوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم مى شد، همان مکتبى که بايد على را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرمانى بزرگ و ستم شکن روانه ميدان اجتماع سازد.
اين مکتب، مکتب اسلام بود که با دست تواناى محمد در جهان پايه گذارى شد. در همان هنگام که چشمان تيزبين على در جامعه خود به بررسى مى پرداخت، از خيلى جلوتر دو چشم قوى و نيرومند ديگر نيز جامعه عرب را مورد بررسى و مطالعه قرار داده بود. اين دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموى على بود.
او نيز چهل سال با دقتى عميق و همه جانبه، جامعه خود را که سرشار از ننگ حق شکنى بود مطالعه کرد، همين مطالعات بود که او را آماده رهبرى کرده بود. آماده کرده بود تا با دستهاى توانايش مکتبى بزرگ و آئينى جاودانى پايه گذارى شود. سرانجام محمد به پيامبرى مبعوث شد و رسالت جهانى خود را آغاز کرد.
على در سيماى زندگى محمد به مطالعه و بررسى پرداخت، صفاتى خاص در او مشاهده کرد؛ صفاتى ملکوتى و آسماني. او را غير از ديگران يافت. او تا به حال اشخاص را ديده بود که با داشتن عنوان اشرافيت، ملتى را به زنجير مى کشيدند و از خون آنها ارتزاق مى کردند؛ مردمى را ديده بود که جز سنگدلى و شقاوت چيزى نى شناختند. مردمى که زير بناى کاخ هاى مجللشان را بدن هاى استخوانى و رنج کشيده انسان هاى محروم تشکيل مى داد. او تاکنون ابوسفيان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را ديده بود.
و اينها شخصيت هاى کاذبى بودند که در تابلو زندگيشان رقمى از انسانيت و رحم و مروت ديده نمى شد.
و اکنون او در برابر خود، محمد را مى بيند.
محمد، شخصيتى که سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصيتى که چهره رنگ پريده بينوايان، دلش را مى لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه مى کند؛ محمدى که حتى نان شب خود را به بينوايان مى دهد، محمدى که بر يتيمان پدرى مى کند و دست پر مهر خود را به سر و روى آنان مى کشد.
محمدى که مانند او از بى عدالتى ها و حق کشى ها رنج مى برد. على تموجات فکرى شکل نايافته خود را در وجود معنوى پيامبر شکل يافته مى ديد، مى ديد که او با قاطعيت بيشترى اوضاع اجتماعى را محکوم مى کند و با انديشه و تفکر نافذترى راه صحيح را ارائه مى دهد. على تحت تاثير اين قاطعيت و اين همه شکوه انسانى که در وجود محمد خلاصه شده بود، قرار گرفت... و به آن حضرت ايمان آورد، و دست بيعت در دست محمد گذارد.
چنين مقدر شده بود که افکار على نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئين اسلام شکل گيرد، و با اين شکل گيري، بزرگترين مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آيد. مردى که به کالبد عدالت اسلامى روح بدمد و صحنه هاى زنده و گوياى آن را بر تابلو حيات پردرخشش خويش ترسيم نمايد و چشم اندازى بديع و خيره کننده در برابر چشمان بشريت بگذارد.

آن روز كه يك مسيحى عاشق على عليه اسلام شد

عاشقان اميرالمؤمنين در تمام دنيا با کتاب الامام علي، صوت العدالة الانسانيه اثر جرج جرداق، نويسنده بزرگ لبنانى آشنا هستند.
تتبع و تحقيقات جرج جرداق، واکاوى و تفحص در زندگى و احوالات اميرالمؤمنين نيست؛ بلکه شرح عشقى است به شخصيتى بزرگ و فراانساني.
در سال 2002 ميلادى رضا اميرخاني، داستان نويس کشورمان که به همراه تعدادى از نويسندگان ديگر به لبنان سفر کرده بود، ديدارى نيز با جرج جرداق داشته که، شرح اين ديدار را در اين جا براى شما عزيزان مى آوريم.
واقعيت آن است که ما - 5 نويسنده - از طرف جميعت دفاع از ملت فلسطين و با پشتيبانى سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى به لبنان رفته بوديم. صبح وقتى ميزبان مان، هاشمى رايزن فرهنگى فعال و نشيط جمهورى اسلامي، خبر لغو سفر بعلبک را - به دليل شرايط بد جوى - به ما داد، بدجور پکر شديم. هيچ خيال نمى کرديم که ايشان پيشتر براى خالى نبودن برنامه، وقتى براى ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است.
خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محله اى مسيحى نشين در شمال غرب بيروت؛ بيروت نمايشگاهى است از ملل و مذاهب. شوخى نيست، کشورى با حدود 10 هزار کيلومتر مربع مساحت و 3 ميليون نفر جمعيت، 18 مذهب رسمى دارد. تا پيش از رفتن به لبنان همواره برايم سؤال بود که هويت يک لبنانى چگونه تعريف مى شود؟ چه مؤلفه هايى هويت لبنانى را مى سازد؟ کشورى به اين کوچکى چگونه توانسته است تا اين حد خبرساز باشد و در فرهنگ پيشرو؟ چه چيزى جز زبان، اين کشور را که در آن هيچ نماد عربى – پوشش، معماري، حتى آب و هوا! – ديده نمى شود، با ساير کشورهاى عرب پيوند داده است؟ تقابل مدرنيسم فرانسوى و سنت عربى چه آش درهم جوشى را پديد آورده است؟ کهن الگوى انسان لبنانى کيست؟
با احتساب ترافيک بيروت حدود 5 دقيقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسيده ايم. راننده رايزنى کنار کافه اى نقلى مى ايستد و ما نشانى را براى دو پيرمردى که پشت ميز نشسته اند، مى خوانيم. هر دو به تأسف سر تکان مى دهند که شارع امين مشرق را نمى شناسند. بعد با ناراحتى مى گوييم که با استاد جرج جرداق قرار داريم. ناگهان از جا مى پرند و مى گويند، خانه جرج جرداق دو خيابان آن طرف تر است. با راهنمايى آنها به راحتى منزل را پيدا مى کنيم. الحمرا محله اى است مرفه تر از ساير محلات بيروت و دست کم اسمش ما را به ياد قصر الحمرا مى اندازد. انتظارش را نيز داشتيم. نويسنده اى که يک کتابش در جهان تشيع بيش از يک ميليون نسخه، فروش داشته است، بايد هم در چنين محله اى زندگى کند.
اما ... واقعيت آن است که هر چه از خيابان اصلى دورتر شديم، بيشتر شک کرديم! خانه جرج جرداق يک آپارتمان معمولى در يک ساختمان قديمى در خيابانى متوسط بود. اسمش را روى زنگ پيدا کرديم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبيند. قصر الحمرا، آپارتمانى بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندى شده، و نه تميز و پاکيزه. انگار کن که 200 کيلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهى دست يک بچه بازيگوش و بگويى هر جور که خواستى آنها را پخش و پلا کن! تابلويى هم به ديوار آويزان بود؛ مجلس رقصى کج! در حضور سلطانى خاک آلود! البته ناگفته نماند يک وجب خاک (دقيقاً همان 5 انگشت!) روى همه چيز نشسته بود، جورى که روى هيچ صندلى و مبلى نمى توانستيم بنشينيم. وقتى خواستيم چند کتاب را از روى مبلى برداريم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دويد و با دقت کتابها را برداشت و در جايى ديگر قرار داد. انگار نظمى در ميان اين بى نظمى حاکم بود. بگذريم؛ در زمان بسيار کوتاهي، همه اينها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو کرد.
پرسيد که آيا عربى مى فهميم؟
جوابش داديم: شوي شوي! (كمى!) اما اشاره کرديم که السيد شريف، کار ترجمه را انجام مى دهد.
ديگر جرج جرداق با ما صميمى شده بود. به او گفتيم که خانه همه اهل قلم همين شکلى است. خنديد و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همين خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...
همان ابتداى کار سؤال کرديم که آيا استاد تا به حال به ايران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، يک بار براى بزرگداشت سعدى و ديگر بار هم همين دو سال پيش (يعنى 2000 ميلادي). مردمان ايران زمين را بسيار دوست مى دارم، برخلاف ناشرانش! خنديديم. من به ايشان گفتم که جنگ ناشر و نويسنده يک جنگ جهانى حى و قيوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:
- نه! در اروپا، خاصه در فرانسه اين جور نيست. هنوز کار من در نشريه فنون الجميل (هنرهاى زيبا يا Fine Arts) چاپ نشده است، آنها پيشاپيش چک حق التأليف را پست مى کنند؛ اما من بايد به مکتبه بروم و بالاى همين کتابم که يک ناشر بحرينى بدون اجازه تجديد چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! اين کارها مختص ما شرقى هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با اين کارهاشان زيبايى هاى اسلام را از ميان مى برند. دقيقاً مثل بن لادن در عرصه سياست.
بعدتر ، نگاه مى کنم به اولين ترجمه امام علي، صداى عدالت انسانيت، اثر سيدهادى خسروشاهي. در شهريور سال 1344 هجرى شمسى خسروشاهى چندان مقيد و دقيق بوده است که در صفحات اول کتاب، نامه خود به جرداق را براى ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است.
" از من اجازه خواسته ايد که هر 5 جلد کتاب مرا به فارسى ترجمه کنيد و من اين اجازه را به شما مى دهم... از او درباره چگونگى علاقه مند شدنش به شخصيت اميرالمؤمنين سؤال شد:
- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعيون به دنيا آمده ام. دهى در ژنوب (جنوب) لبنان! دهى که اهل آن مانند ساير دهات اطراف، ذوق اصيل ادبى دارند... .
جالب است بدانيد براى شناخت لهجه لبنانى در ميان لهجه هاى مختلف عربى کافى است به مخرج جيم دقت کنيد. لبنانى ها از تلفظ جيم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ مى کنند. (اين هم براى آنهايى که خيال مى کنند عربها گچ پژ ندارند!) جالب تر است که بدانيد در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. کاملاً به خلاف مملکت ما که هنوز لهجه مان بر نگشته، ادعاى پايتخت نشينى مى کنيم. يعنى آنها به هيچ وجه دوست ندارند که خود را اهل عاصمه - پايتخت- بلدشان، بيروت بدانند. به عکس، هر جايى که مى روند اصالت روستايى خود را به رخ مى کشند. ضمن آن که فراموش نکنيم روستاييان عرب (باديه نشينان قديم) به دليل فصاحت و بلاغت، همواره بهترين افراد براى تحقيق اهل لغت بودند. بگذريم، استاد با ذوق اتيمولوژيکش ادامه داد:
- من زاده مرجعيون هستم. مرجعيون از دو لغت مرج و عيون تشکيل شده است. يعنى محلى که در آن چشمه ها پيش مى آيند. کنايه از سرسبزى و طراوت. (و البته راست مى گفت، ديروزش ما در بازديد از جنوب به طور اتفاقى از آن روستاى مرزى گذر کرده بوديم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نيز کودکى مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار مى کردم و به يکى از اين چشمه ها پناه مى بردم. مدير مدرسه و معلمان همواره به دنبال اين کودک فرارى بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض مى کردند. در اين ميان فقط برادرم حامى من بود. فؤاد جرداق.
- همان فؤاد جرداق شاعر؟
- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوى بود. بسيار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به اين وادى کشاند. هر زمانى که پدر و مادر، معلم و مدير، معترض من مى شدند از من دفاع مى کرد و به من مى گفت تو خارج از مدرسه بيشتر چيز ياد مى گيري. حقيقت آن است که او بعد از اين که پشتکار مرا در خواندن متون ادبى ديد، روزى کتابى قطور به من هديه داد و گفت، همه ادبيات عرب در همين کتاب خلاصه شده است... .
- نهج البلاغه؟!
- آري! من نهج البلاغه را به دست مى گرفتم و از مدرسه مى گريختم و مى رفتم در کنار چشمه اي، به صخره اى تکيه مى دادم و غرق درياى نهج البلاغه مى شدم.
پس همين کتاب شما را با اميرالمؤمنين آشنا کرد!
نه! من تازه گرفتار ادبيات امام على شده بودم و نه گرفتار شخصيت امام. فراموش نکنيد که ما مسيحى بوديم و در دِهى مسيحى نشين مى زيستيم. پس خيلى به امام على علاقه اى نداشتيم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتيم، اشعارى در مدح اميرالمؤمنين براى مهمان ها(ى مسيحي) مى خواند و همين کمک مى کرد به من!
چگونه به شخصيت جامع اميرالمؤمنين نزديک شديد؟
- وقتى رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبيات عرب و فلسفه عرب تحصيل و بعد تدريس مى کردم. در هر دوى اين رشته ها مجدداً با امام على برخورد کردم، به عنوان شخصيتى بزرگ در ادبيات و فلسفه.
تصميم گرفتم يک تحقيق خيلى جدى بکنم پيرامون اين شخصيت. از عقاد و طه حسين بگير تا علماى شيعه. هر کتابى را که مرتبط با امام على بود، خواندم. با مطالعه اين کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولايت امام علي، حقانيت يا عدم حقانيت او صحبت کرده اند و شخصيت بزرگ او در اين بحث ها گم شده است. چندان در حواشى مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانى على را نديده اند. زمامدارى على را ديده اند؛ اما از انسانيت او مغفول مانده اند. من سيراب نشدم. پس شخصيت درخشان و بزرگ او را شکافتم. فقد بقرت عبقريته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه هاى مرجعيون، عيون مرجعيون و نهج البلاغه دوران کودکي، اما با روشى جديد. همه کتابهايم درباره امام على را همين گونه نوشتم... .
استاد ! از اولين کتاب بگوييد صوت العدالة الانسانيه...
اتفاقاً ماجرايش خيلى زيباست. شما حتماً خيال مى کنيد که با کمک مسلمانان اين کتاب چاپ شد؟ (سر تکان مى دهيم - مى خندد ) همان طور که متنش را مى نوشتم، سردبير مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنيم. من قبول نکردم. بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئيس کشيشان و راهبان فرقه کرمليه (از فرق مارونى مسيحي) گفت: من خودم اين را به هزينه خودم چاپ مى کنم. طبيعتاً خيلى خوشحال شدم. براى اين که ديدم از دست اين ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصى يافته ام.
و بعد حتماً مسلمانان شما را پيدا کردند!
خير اتفاقاً اول کار، مسيحى ها فهميدند و آمدند پهلوى من. ذوق زده و شادان. مى گفتند تو عرب را سرافراز کرده اي. پول جمع کرده بودند و مى خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم اين کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئيس راهبان کارمليه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشيد، من اين را چاپ نکرده ام. اين پول راهبانى است که در اينجا عبادت مى کنند. ببريد اين پول را بدهيد به فقرا. بعدها آن کشيش - رئيس راهبان کارمليه - به من گفت من امام على را دوست دارم و از برکت او فقراى ما نيز به نوايى رسيدند.
عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟
اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه اى در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضريح اميرالمؤمنين؛ اما بعد از او بعضى برادران شيعه اين کتاب را بارها چاپ کردند و به من چيزى ندادند و متأسفانه حتى براى خريد کتاب خودم به کتاب فروشى ها مى رفتم.
آيا تا به حال به نجف رفته ايد؟
نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتى ما را که مى بيند، توضيح مى دهد:) اما دو بار به کربلا رفته ام براى سخنراني. آنجا مقام (قبر) امام حسين، پسر ايشان را نيز زيارت کرده ام.
دوست نداريد به زيارت اميرالمؤمنين مشرف شويد؟
راستش را بخواهيد تا وقتى اين مردک زمامدار است نه. صدام حقيقتاً آدم کثيفى است. قوميت عرب را به سخره گرفته است. ننگ عرب است.- اين مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-
من عقيده دارم امام على از مسيح بالاتر است. من شيفته شخصيت انسانى امام شده ام. ما کلاً مسيحى بوده ايم و بالطبع به امامت امام على اعتقادى نداريم. (درمانده ايم که اين چگونه بى اعتقادى و چگونه اعتقادى است که هيچ گاه حاضر نيست اسم اميرالمؤمنين را بدون امام بياورد! راستش کمى پريشان شده ايم. مگر مى شود کسى بهترين سالهاى جوانى اش را بى اعتقاد روى چنين موضوعى کار کند و چنان اديبانه ... اما استاد بى توجه به ما ادامه مى دهد.) من در خانواده اى مسيحى بزرگ شده ام که اعتقاد به اين چيزها نداريم، اما بگذاريد خاطره اى برايتان تعريف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهايش را مى فروخت و به دهات اطراف مى برد و روزى اش از اين راه به دست مى آيد. اما سنگى را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روى آن کار مى کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آويخت.
حساس شده ايم تا بدانيم چه چيزى به سر در خانه اين خانواده مسيحى در ده مسيحى نشين مرجعيون نصب شده بوده است. از استاد مى پرسيم:
روى آن سنگ چه نوشته شده بود؟
استاد مى خندد و مى گويد: " لافتى الا على لا سيف الا ذوالفقار."

آنجا كه دشمن ستايد

از ضرار بن ضمرة نقل شده كه: بعد از شهادت حضرت اميرمؤمنان عليه السلام، نزد معاويه رسيدم. معاويه گفت: از على برايم بگو!
گفتم: معافم بدار.
گفت: بايد از او بگويى.
گفتم: حال كه ناچارم، پس به خدا قسم! آن حضرت داراى روح دست نايافتنى و توانايى هاى استوار و گفتار حق و حكم عادلانه و... بود. در ميان ما همچون يكى از ما بود و جوابمان را مى داد و تقاضايمان را انجام مى داد. به خدا قسم! با آن كه ايشان همدم ما بود؛ ولى ما به خاطر شكوهشان توانِ تكلم با ايشان را نداشتيم. اهل دين را بزرگ مى داشت و با مستمندان همدم مى شدم ...
در اين هنگام، معاويه گريست و گفت: خداوند، ابوالحسن را رحمت كند. به خدا قسم! او اين چنين بود.
آرى! حتى سرسخت ترين دشمنان امام الصّالحين، در مقابل عظمت روحى و كمالات و اخلاق كريمه آن حضرت، ناخواسته سر تعظيم فرود مى آوردند.
معاويه به قيس بن سعد گفت: خدا ابوالحسن را رحمت كند كه بسيار خندان و خوش طبع بود.
قيس گفت: آرى، چنين بود و رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز با اصحاب، خوش طبعى مى نمود و خندان بود. اى معاويه! تو به ظاهر چنين وانمود مى كنى كه آن حضرت را مدح و ثنا مى گويى؛ ولى قصد مذمّت آن جناب را داشتى. والله! آن جناب با آن خندانى و شكفتگى، هيبت و شكوهش از همه بيشتر بود و آن، هيبتِ تقواى آن سرور بود، نه مثل هيبتى كه اراذل و اوباش شام از تو سراغ دارند!
اين نوع اظهارنظرها، بارها از سوى ارادتمندان امام اميرالمؤمنين على عليه السلام در مركز حكومت بنى اميّه اعلام مى شد و هر بار نيز معاويه رسوا مى گشت، در حالى كه قصد وى خودنمايى و تحقير بهترين شاگرد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود.
شيخ مفيد در كتاب الارشاد مى گويد از شعبى (يكى از علماى اهل سنّت) نقل شده: از خطيبان بنى اميه مى شنيدم كه بر منبرهايشان اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام را دشنام مى دهند؛ ولى گويا بازوى آن حضرت را گرفته و به آسمان مى برند. از آنها مى شنيدم كه بر روى منبرهايشان گذشتگان خود را ستايش مى كنند؛ ولى گويا پرده از روى مردارى بر مى دارند.

يار بى كسان

شبى آن حضرت به زن مسكينى كه كودكانى گرسنه داشت، برخورد كرد. كودكان آن زن از گرسنگى گريه مى كردند. زن ديگى را كه فقط آب در آن بود، بر آتش نهاده بود تا كودكان خيال كنند مادر برايشان غذا مى پزد. زن آنقدر با آنها بازى كرد تا به خواب رفتند.
آن فريادرس گرفتاران، به همراه قنبر به منزل آمد و ظرفى از خرما و آرد و مقدارى دنبه و برنج و تعدادى نان بر دوش مبارك نهاد. قنبر خواست آن را حمل كند؛ ولى حضرت قبول نكرد. آن وجود مبارك وقتى به در منزل زن فقير رسيد، اجازه خواست و وارد شد. آنگاه مقدارى برنج و دنبه در ديگ ريخت و پس از پخته شدن، آن را نزد كودكان آورد و به آنها فرمود تا بخورند. پس از آن كه كودكان سير شدند، در اتاق چون برّه اى حركت كرد و صدا درآورد و در اين هنگام، كودكان شروع به خنديدن نمودند.
وقتى از منزل آن زن بيرون آمد، قنبر عرض كرد: اى مولاى من! امشب چيز عجيبى ديدم. علت برداشتن توشه را دانستم كه براى ثواب بردن بود؛ اما راز بر روى دست و پا حركت كردن و صدا در آوردن را، نفهميدم براى چه بود؟!
وصىّ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: «اى قنبر! نزد كودكان رسيدم، در حالى كه از شدت گرسنگى گريه مى كردند. پس دوست داشتم از نزدشان بروم در حالى كه با شكم سير مى خندند و هيچ راهى جز آنچه انجام دادم، براى آن نيافتم!»

منبع:http://www.shirazi.ir