كرامات امام على(ع)

شعر آفتاب

مرتضى عبدالوهابى


كشتى بادبانى بزرگ دربندر بمبئى پهلوگرفت. مسافران پياده شدند. آخرين مسافرى كه از كشتى خارج شد; مردى جوان بود با قيافه اى تكيده و رنگ و رويى پريده و لباسهايى مندرس اما تميز. باقدمهاى آهسته از ساحل دور شد. خودش را به بازار شهر رساند. مقدارى نان خريد و در كوله بارش گذاشت. كوزه سفالى اش را هم پر از آب كرد. از رهگذرى سراغ راه حيدرآباد را گرفت. ساعتى بعد بيرون از بمبئى در جاده اى حركت مى كرد كه به شهر حيدرآباد ختم مى شد. جاده پيچ و تاب مى خورد و در دور دست هاى افق محو مى شد. گرماى آفتاب آزاردهنده بود. مرد جوان با همسفرانش سكوت و تنهايى, به راه خود ادامه مى داد. عصر هنگام به تدريج از گرماى آفتاب كاسته شد و هوا رو به خنكى گذاشت. كم كم در دو سوى جاده درختانى پيدا شدند. هرچه جلوتر مى رفت, برتعداد درختان افزوده مى شد. شب هنگام او زير نور مهتاب در جنگلى بى انتها راه مى سپرد. درختهاى كهنسال, شاخه هاى گسترده شان را درهم فرو برده بودند. به جنگجويانى مى ماندند كه به زورآزمايى پنجه در پنجه هم افكنده بودند. ناگاه صداى غرشى سكوت مرموز جنگل را در هم شكست. جوان در جاى خود ميخكوب شد. كمى دورتر در ميان علفها چيزى تكان مى خورد و صداى خش خش هرلحظه بلندتر شنيده مى شد. آيا يك حيوان وحشى به او نزديك مى شد؟ خودش را جمع كرده به سمت اولين درخت دويد. كوله بارش را پرت كرد و از تنه آن بالا رفت. روى شاخه بلندى نشست. در همان لحظه يوزپلنگ سياهى از ميان علفها به سمت درخت خيز برداشت. جوان شاخه كوچكى را از بالاى سرش شكست. حيوان خودش را از تنه درخت بالاكشيد. جوان با شاخه اى كه در دست داشت; محكم برسر حيوان كوبيد. يوزپلنگ روى زمين افتاد. اما دوباره بلند شد و خيز برداشت. جوان فرياد كشيد:
ـ كمك! كمك!
ناگاه صداى شليك گلوله اى در ميان جنگل طنين انداخت. يوزپلنگ به سرعت فرار كرد. جوان نگاهش را به جاده دوخت. پيرمردى را ديد سوار برفيلى بزرگ كه اسلحه اى در دست داشت.
كلبه پيرمرد بيرون آبادى بود. جوان را به داخل كلبه راهنمايى كرد و خودش به سراغ فيل بزرگش رفت. الوارهايى را كه با طناب به حيوان بسته بود, باز كرد. آنگاه به كلبه بازگشت. سفره شام را حاضر كرد و به جوان اشاره كرد:
ـ بفرما شام, خجالت نكش! حيدرصاحب مهمان نواز است. شامت را كه خوردى, سوالهاى زيادى دارم كه بايد به آن ها جواب بدهى.
بعد از خوردن غذا هردو از كلبه بيرون آمدند, هوا دم كرده بود و پشه ها همه جا پراكنده بودند. حيدرصاحب روى تخته سنگى نشست و به جوان گفت:
ـ حالا برويم سروقت سوالها. آن طور كه تو فرياد مى زدى و به فارسى مى گفتى كمك كمك, فهميدم ايرانى هستى. من هم كه به زبان فارسى تسلط دارم و خودم مسلمانم. اگر ناراحت نمى شوى, خودت را معرفى كن. از كجا آمده اى؟ به كجا مى روى؟ اهل كدام شهرى؟
ـ نامم يوسف است. ايرانى هستم. در نجف اشرف درس طلبگى مى خواندم. در بصره سوار كشتى شدم و خودم را به بمبئى رساندم. قصد داشتم به حيدرآباد بروم كه اين ماجرا پيش آمد.
ـ چرا مى خواهى به حيدرآباد بروى؟
ـ مى خواهم راجه شهر را ببينم.
پيرمرد با صداى بلند خنديد.
ـ مى دانى راجه كيست؟
ـ نه! خوب معلوم است او هم يكى از بندگان خداست.
ـ همه مابندگان خدا هستيم. من بيشتر از اين در كارت دخالت نمى كنم. خودم تو را به حيدرآباد مى برم.

شهر حيدرآباد شلوغ بود. تجار و بازرگانان ديگر كشورها هم با لباسهاى مخصوص در همه جا ديده مى شدند. سربازان انگليسى با لباسهاى متحدالشكل درحال قدم رو بودند. حيدرصاحب با دست به پهناى گوش فيل كوبيد. حيوان روى زمين زانو زد. پيرمرد با دست خيابانى را به جوان نشان داد.
ـ آخر اين خيابان روى تپه بزرگ قصر راجه حيدرآباد است. من ديگر بايد بروم. نجارهاى شهر منتظرند تا الوارهايى كه از جنگل آورده ام, به آن ها بفروشم. برو در امان خدا.
جوان از فيل پايين آمد و با حيدرصاحب خداحافظى كرد. پيرمرد لبخندى زد و دست تكان داد. خيابان سربالايى بود و در دو سوى آن درختان تنومند با فاصله هاى معين به چشم مى خوردند. سرانجام به قصر رسيد. ساختمانى بزرگ با ستون هاى سنگى درميان باغى پهناور. بيرون قصر به درختى تكيه داد. با تعجب به قصر خيره شده بود كه سنگينى دستى را برشانه اش احساس كرد. به خودش آمد. يكى از نگهبانان قصر بود. سبيل هاى كلفتى داشت و شمشيربلندى به كمربسته بود. نگهبان با تندى گفت:
ـ اينجا چه مى خواهى؟
ـ آمده ام راجه را ببينم.
ـ تو؟!
ـ بله.
نگهبان مچ دست جوان را گرفت و او را كشان كشان به دنبال خود به داخل قصر برد و در همان حال فرياد مى زد:
ـ غريبه عقلت را از دست داده اى؟ اصلا شايد جاسوس باشى!
نگهبان مى خواست جوان را به زير زمين قصر ببرد و زندانى كند. در اين وقت مردى با لباسهاى پرزرق و برق ـ كه جواهرات بسيارى برآن آويخته بود.ـ در آستانه پله هاى ورودى ساختمان ظاهر شد; نگهبان تعظيم كرد.
ـ اينجا چه خبر است؟ اين مرد كيست؟
ـ راجه بزرگ! بيرون قصر پرسه مى زد او را دستگير كردم.
جوان از فرصت استفاده كرد و گفت:
ـ ((برآسمان رود و كار آفتاب كند))
راجه باشنيدن اين تك مصراع شعر از زبان جوان, براى لحظاتى با شگفتى به او خيره شد. بعد به نگهبان اشاره كرد:
ـ اين جوان را رهاكن, او مهمان ماست.
ساعتى بعد يوسف داخل قصر بود. سفره غذا برايش گستردند. او را به حمام بردند و لباسهاى گرانبها برتنش پوشاندند.

چند روز بعد يوسف متوجه شد افراد زيادى به قصر مىآيند. از پيشكار راجه پرسيد:
ـ مراسمى در پيش داريد؟
ـ عروسى دختر راجه است و اين ها بزرگان شهر هستند. براى شركت در مراسم عقد آمده اند. همه در سالن بزرگ جمع شده اند. راجه دست يوسف راگرفت و او را به همه معرفى كرد:
ـ اين جوان داماد آينده من است. دخترم را به عقد او درمىآورم.
سكوت مجلس را فراگرفت. همه شگفت زده شده بودند. تعجب جوان ايرانى از همه بيشتر بود. راجه به صحبتش ادامه داد:
ـ و همچنين نيمى از دارايى ام را به او مى بخشم. مى دانم همگى از اين قضيه متعجب شده ايد. پس اجازه دهيد شرح ماوقع را برايتان تعريف كنم:
چند سال پيش تصميم گرفتم شعرى در مدح مولاى متقيان على(ع) بسرايم. يك مصرع شعر گفتم. اما هرچه كردم نتوانستم مصرع دوم را بگويم. آن مصرع چنين بود: ((به ذره گر نظر لطف بوتراب كند)) شعراى فارسى زبان هندوستان را دعوت كردم, آن ها مصرع دوم را چند نوع گفتند. بعضى از جهت مفهوم تمام بود; اما وزن شعرشان مطلوب نبود. برخى هم وزن كامل بود; اما معناى مطلوبى نداشت. با خود گفتم حتما شعرم مورد نظر اميرمومنان(ع) قرار نگرفته انداست. از اين جهت باخدايم عهد و پيمان بستم: ((اگر كسى مصراع دوم را به نحو مطلوب بگويد, نصف دارايى ام را به او ببخشم و دخترم را به عقدش درآورم. )) از اين جا به بعد رشته ى كلام را به دست يوسف مى دهم تا او خود از تكميل شعر سخن بگويد.

ـ براى خواندن دروس دينى از ايران به نجف اشرف رفتم. در نجف به سختى روزگار مى گذراندم. وضع مالى خوبى نداشتم. يك روز به حرم مطهر حضرت امير(ع) رفتم. مى خواستم از آقا بخواهم گرفتارى ام را دفع كند تا از فقر نجات يابم و بتوانم تشكيل خانواده بدهم. نگاهم كه به چلچراغ هاى حرم افتاد, آهى كشيدم و در دل گفتم:
ـ آقاجان! شما اين چلچراغ هاى قيمتى و اين قنديل هاى گرانبها را در حرم گذاشته ايد و من براى مايحتاج ضرورى زندگى معطل هستم!
شب هنگام در خواب به حضور حضرت على(ع) مشرف شدم. حضرت تبسمى كرد و به من فرمود:
ـ اگر در نجف اشرف پيش ما باشى; زندگى فقيرانه اى خواهى داشت. بايد در مقابل تنگدستى شكيبا باشى و اگر زندگى خوبى مى خواهى, به هندوستان برو. راجه ى حيدرآباد را پيدا كن. او را در حال پايين آمدن از پله هاى عمارتش خواهى ديد. اين مصرع را برايش بخوان ((به آسمان رود و كار آفتاب كند)). از خواب پريدم. شگفت زده از رويائى كه ديده بودم با سرعت خودم را به حرم رساندم. كنار ضريح مطهر رفتم و گفتم:
ـ اى اميرمومنان! من در زندگى روزمره مانده ام, شما دستور مى دهيد به هندوستان بروم!
شب هنگام دوباره آقا را در خواب ديدم حضرت فرمود:
ـ حرف همان است. اگر مى توانى به زندگى مختصر قناعت كنى, اينجا بمان و گرنه به هندوستان برو.
تصميمم را گرفتم. وسايل مختصر زندگيم را به همراه كتابهايم فروختم. به سراغ يكى از دوستانم كه وضع مالى خوبى داشت, رفتم. پولى قرض كردم. مقدمات سفركه آماده شد, خودم را به بصره رساندم. كشتى بزرگى عازم كشور شما بود. سوار شدم. چند هفته بعد كشتى در بندر بمبئى پهلوگرفت...
منبع: كرامات امام على(ع), مصطفى محمدى اهوازى.

ماهنامه كوثر ـ شماره 48 ـ اسفند 79