زندگانى و سيره امام على(ع) در دوران حكومت
داود الهامى
پيش گفتار
بهترين و كامل ترين نمونه حكومت اسلامى, بعد از پيامبر اكرم(ص) حكومت مولاى متقيان على(ع) است. سياست وى, سياست راستين اسلام است و از تعاليم عاليه اسلام سرچشمه مى گيرد.
تاريخ پرافتخار آن حضرت بويژه در دوران حكمرانى كوتاهش گواه اجراى دقيق مبانى و تعاليم حياتبخش اسلام است. از اين رو سيره و روش حكومت و شيوه زندگى او, بهترين نمونه و سرمشق براى تمام امرا و حكام اسلامى در طول تاريخ است.
در اين نوشتار بر آنيم, تا مختصرى از سيره و روش زندگى اميرالمومنين(ع) در دوران زمامدارى را بياوريم. اگر چه ميزان شدت زهد و تقوا و مراقبت شديدش در زندگى و امور فرمانداران و جلوگيرى از حيف و ميل اموال مسلمانان چيزى نيست كه در اين مختصر بتوان آن را به شرح و بيان آورد.
روش امام در وضع خوراك و پوشاكش در دوران حكومت
اميرالمومنين(ع) در ضمن خطبه اى مى فرمايد:
((ان الله جعلنى اماما لخلقه, ففرض على التقدير فى نفسى و مطعمى و مشربى و ملبسى كضعفإ الناس, كى يقتدى الفقير بفقرى ولايطغى الغنى غناه))(1)
((خدا مرا امام و پيشوا قرار داده و بر من واجب كرده است كه در رفتار و خوراك و پوشاكم مانند مردم ضعيف و مستمند, بر خود تنگ گيرم, تا فقير از فقر من پيروى كند و ثروتمند هم به واسطه ثروتش طغيان نكند.))
امام(ع) در پاسخ ((عاصم بن زياد)) كه به آن حضرت عرض كرد:
پس شما چرا به خوراك سخت و پوشاك درشت, اكتفا نموده اى و اين چنين بر خود سخت گرفته اى؟!
فرمود:
((ويحك, ان الله عزوجل فرض على ائمه العدل, ان يقدروا انفسهم بضعفه الناس كى لايتبيغ بالفقير فقره))(2)
((واى بر تو, خداى عزوجل بر پيشوايان عادل واجب كرده است كه خود را در رديف مردم ضعيف و ناتوان گيرند, تا فقر و تنگدستى, فقير را از جا به در نبرد.))
على(ع) در دوران حكومتش, عباى كهنه و لباس وصله دار به تن مى كرد. روزى از ايشان سوال كردند:
چرا لباس وصله دار مى پوشى؟
فرمود:
اين گونه لباس پوشيدن براى خشوع قلب و ذلت نفس اماره, مفيد است.
اين جريان مربوط به آن زمانى است كه بيشتر مسلمانان در فقر و نادارى به سر مى بردند.
ابن عباس مى گويد: روزى بر اميرمومنان على(ع) وارد شدم, در حالى كه آن حضرت نعلين خود را پينه مى زد, عرض كردم:
ما قيمه هذه النعل حتى تخصفها ارزش اين كفش چيست, تا آن كه تو خود آن را پينه زنى؟
فقال:
((هى والله احب الى من دنياكم او امارتكم هذه, الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا))(3)
به خدا قسم اين كفش نزد من از دنياى شما يا از حكومت شما محبوب تر است! مگر اينكه حقى را بر پا دارم يا باطلى را دفع كنم.
((سويد بن غفله)) نيز مى گويد: روزى بر على(ع) وارد شدم در حالى كه در خانه اش جز حصير كهنه اى نبود و آن حضرت روى آن نشسته بود به او گفتم: يا اميرالمومنين, تو حاكم مسلمانان هستى و در بيت المال نيز حكمت روا است و اين همه مردم بر تو وارد مى شوند و در خانه ات جز اين حصير نيست. حضرت گريه كرد و فرمود:
((يا سويد, ان اللبيب لاتياثت فى دار النقله وامامنا دار المقامه قد نقلنا اليها متاعنا, و نحن ينقلبون اليه))(4)
اى سويد! آدم عاقل در خانه اى كه بايد از آن منتقل شود, اثاث نمى چيند. در حالى كه در جلوى ما خانه اقامت و آخرت است. ما متاع خود را به آنجا انتقال داديم. خود هم بدانجا منتقل خواهيم شد.
سويد مى گويد:
به خدا قسم سخن آن حضرت مرا به گريه انداخت.
على بن ابراهيم از امام باقر(ع) روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
((والله كان على ليإكل إكل العبد و يجلس جلسه العبدو انه كان ليشترى القميصين السنبلانيين فيخير غلامه خيرهما فاذا جاز اصابعه قطعه و اذا جاز كعبه حذفه و لقد ولى خمس سنين ما وضع اجره على اجره))(5)
به خدا سوگند على(ع) چنان غذا مى خورد و چنان مى نشست كه برده اى مى خورد و مى نشيند. او دو پيراهن سنبلانى مى خريد و بهترين آن را براى غلامش اختيار مى كرد و هر گاه آستين آن از انگشتانش تجاوز مى كرد, آن را قطع مى نمود و اگر از كعبش تجاوز مى نمود آن را كم مى كرد, او پنج سال حكومت كرد و آجر بر روى آجر[ براى ساخت خانه اى شخصى] ننهاد.
هارون بن عنتره از پدر خود نقل مى كند:
من در خور نق بر على(ع) وارد شدم, فصل زمستان بود و على(ع) قطيفه كهنه اى بر تن انداخته بود, در آن هنگام از شدت سرما مى لرزيد.
من به او گفتم: خداوند براى تو و خانواده ات در اين مال (بيت المال) سهمى قرار داده است و تو با خود اين چنين مى كنى؟!
فرمود:
((والله ما ازروكم شيئا و ما هى الاقطيفتى التى اخرجتها من المدينه))(6)
من نمى خواهم به شما اندك چيزى تحميل كنم, اين همان قطيفه كهنه اى است كه از مدينه با خود آورده ام.
اميرالمومنين(ع) حاضر نبود از بيت المال براى خود چيزى زياده بر دارد, حتى در بيت المال چيزى نگه نمى داشت. هر روز جمعه هر چه در بيت المال بود, ميان مردم تقسيم مى كرد, بعد زمين بيت المال را جارو مى كرد و بر جاى آن نماز مى خواند و پس از نماز مى گفت روز رستاخيز گواه من باشيد.
و بنابر نقلى ديگر بر زمين اش آب مى پاشيد و آنجا استراحت مى كرد.
مى گويند وقتى به بيت المال مىآمد و در آنجا پاره هاى زر و سيم را مى ديد زير لب زمزمه مى كرد:
اى زردها و سپيدها, ديگرى را فريب دهيد. خداوند بر من احسان مى كند و از فتنه شما مرا نگه مى دارد.(7)
ابوعمروزاذان فارسى مى گويد:
من با قنبر نزد اميرالمومنين على(ع) رفتيم. قنبر گفت:
يا اميرالمومنين براى تو ذخيره يى نگه داشته ام.
على(ع) فرمود:
آن چيست؟
قنبر پاسخ داد برويم به خانه, چون وارد خانه شدند, در آنجا كيسه بزرگى پر از سيم و زر بود.
قنبر رو به على(ع) كرد و گفت:
اى اميرالمومنين(ع) تو هر چه از اموال و غنايم بود, همه را قسمت كردى. من اين را براى تو ذخيره كردم.
على(ع) رو به قنبر كرد و گفت:
آيا مى خواهى كه آتش فراوانى به خانه من داخل كنى.
سپس شمشير خود را كشيد و به حامهاى سيم و زر نواخت و شعرى خواند كه مفادش اين بود كه, هيچگاه از آنچه در نزد او فراهم شده است, خوب آن را براى خود برنگزيده, بلكه همه را به حقداران و مستحقان بخشيده است. سپس رو به زر و سيم انباشته كرد و گفت:
اى سيم سپيد فام غير مرا فريب ده! اى زر زرد گونه غير مرا فريب ده!(8)
علت روش اميرالمومنين در توزيع بيت المال
حضرت على(ع) روش خود را در تقسيم بيت المال اين گونه بيان مى كرد:
حبيب من رسولخدا(ص), از غنايم و اموال هيچ چيزى براى روز بعد در بيت المال نگه نمى داشت.
ابوبكر به همين گونه رفتار مى كرد چون نوبت به عمر رسيد, رإيش بر تدوين ديوان ها و تإخير اموال از سالى تا سال ديگر قرار گرفت.
اما من به همان روش عمل مى كنم, كه حبيبم رسولخدا(ص) عمل مى كرد.(9)
اميرالمومنين(ع) در تقسيم بيت المال دقت و احتياطى بى مانند داشت از اين رو طاغيان, آن حضرت را ((محدود)) مى خواندند.(10) حكام و زمامداران ديگر, دست فرزندان و نزديكان و نور چشمى هاى خود را در حيف و ميل بيت المال كاملا باز مى گذارند. ولى على(ع) پيشواى پرهيزگاران در كار بيت المال نسبت به فرزندان و نزديكان خود كمال سخت گيرى را به عمل مىآورد. به حدى كه برادرش عقيل نيز نتوانست آن را تحمل كند.(11)
رفتار با دوستان و خويشاوندان در بيت المال
على بن ابى رافع - كليددار بيت المال مى گويد كه بر بيت المال على(ع) امين و نيز كاتب آن حضرت بودم. در بيت المال گردنبند مرواريدى بود كه در روز بصره به دست آمده بود. روزى دختر على(ع) كسى پيش من فرستاد و گفت:
به من خبر رسيده است كه در بيت المال اميرالمومنين رشته مرواريدى است و آن هم در دست تو است و من دوست دارم كه آن را به من عاريه بدهى تا روز عيد اضحى خود را با آن زينت كنم.
گفتم:
من آن را به عاريه مضمونه مى دهم, او قبول كرد كه عاريه با قيد ضمانت باشد و بعد از سه روز برگرداند, پس من آن را به وى تسليم كردم.
اميرالمومنين آن گردنبند مرواريد را ديده و شناخته, به او فرموده بود:
اين گردنبند را از كجا آورده اى؟!
او گفته بود آن را از على بن ابى رافع به عنوان عاريه گرفته ام تا روز عيد خود را بدان زينت كنم آنگاه به او رد نمايم!
ابن ابى رافع مى گويد: اميرالمومنين به دنبال من فرستاد, همين كه آمدم فرمود:
اى پسر ابورافع آيا به مسلمانان خيانت مى كنى؟
عرض كردم:
پناه مى برم به خدا كه به مسلمانان خيانت كنم!
فرمود:
پس چگونه بدون اجازه من و رضايت مسلمانان گردنبندى را كه در بيت المال مسلمين است به دختر اميرالمومنين عاريه داده اى؟
عرض كردم:
اى اميرمومنان او دختر تو است و از من درخواست نمود كه آن را به وى عاريه دهم, تا خود را بدان در روز عيد زينت كند, من نيز به قيد ضمانت دادم و با مال خود آن را ضمانت كردم كه آن را سالم به محل خود برگردانم.
فرمود:
همين امروز آن را برگردان! و بر حذر باش كه ديگر آن را تكرار نكنى كه در آن صورت مستحق عقاب خواهى شد.
به دخترش نيز فرمود:
دخترم هرگاه عاريه با ضمانت نبود, دستت را به خاطر دزدى از بيت المال قطع مى كردم و اين نخستين دستى از بنى هاشم بود كه به خاطر سرقت قطع مى نمودم.
پسر ابو رافع مى گويد: دخترش عرض كرد:
يا اميرالمومنين من دختر تو و پاره تن تو هستم, چه كسى به اين مرواريد از من سزاوارتر بود؟!
امام فرمود:
اى دختر على بن ابى طالب خود را گم مكن و از راه حق دور مشو؟ آيا تمام زنان مسلمان در اين عيد بمانند اين مرواريد خود را زينت مى كنند؟!
پس آن مرواريد را گرفته به محل برگردانيد.(12)
ابن ابى الحديد روايت كرده است كه عبدالله بن جعفر بن ابى طالب گفت, به عمويم على(ع) عرض كردم:
اگر امر كنى كه به من كمكى شود, يا نفقه ام را زياد كنند, بسى بجا است. به خدا سوگند كه من نفقه خود را ندارم مگر اينكه اسبم را بفروشم.
امام در پاسخ فرمود:
((لا والله ما إجد لك شيئا الا إن تإمرعمك إن يسرق فيعطيك))
نه به خدا, من چيزى براى تو نمى يابم جز اينكه بخواهى عموى تو دزدى كند و به تو ببخشد.(13)
و همچنين عتاب آن حضرت به يكى از فرزندانش كه براى مهمانش مقدارى عسل از بيت المال به عنوان قرض درخواست مى كرد, در حكايات تاريخى آمده است.
مولف كتاب ((الغارات)) ابوسحاق ابراهيم بن محمد ثقفى (متوفى 283 ه') مى نويسد:
اشراف اهل كوفه از على(ع) ناراضى بودند و به معاويه گرايش داشتند زيرا على(ع) هيچ كس را از غنايم بيت المال بيشتر از حقش نمى داد, ولى معاويه به اشراف و بزرگان دو هزار درهم بيشتر مى داد.(14)
يكى از شيعيان و ياران آن حضرت نزد او آمد و درخواست مالى خاص از آن حضرت كرد. امام در پاسخ او فرمود:
اين مال نه از آن من است, نه از آن تو, بلكه غنيمتى است براى مسلمانانى كه به وسيله شمشير آن را به دست آورده اند. اگر تو با آنان در جنگ شريك بودى, براى تو از آن سهمى است به اندازه سهم آنان, و گرنه آنچه را آنان به دست خود چيده اند, شايسته نيست كه به دهان ديگران برود.(15)
و ده ها جريان ديگر كه در كتب تواريخ مسطور است, همه نمايانگر جديت آن حضرت در مسإله بيت المال است و روش قاطع ايشان را در سياست مالى نشان مى دهد.
زهد و پارسايى امام(ع)
هيچ انسانى زاهدتر و قانع تر از او شناخته نشده است. او سرور پارسايان و قناعت كنندگان است, موقعيت هاى سخت تر و دشوارتر را برمى گزيد. او در دوران زندگيش, هيچ گاه از غذايى سير نخورد, خوراكش خشك ترين غذاها بود. بر سر سفره اش نمك و يا سركه و اگر گهگاهى چيز ديگرى بر آن مى افزود, از سبزىها بود. كمى بالاتر كه مى رفت اندكى شير بود. گوشت خيلى كم مى خورد و چنين مى گفت:
لاتجعلوا بطونكم مقابر الحيوان(16)
شكم هاى خود را گورستان حيوانات قرار ندهيد.
از زهد سخن مى راند وبه اختصار و بيانى نيكو آن را به كلام خدا مستند مى ساخت و مى فرمود:
((الزهد, كله بين كلمتين من القرآن: قال الله سبحانه (لكيلا تإسوا على مافاتكم ولا تفرحوابما آتاكم) و من لم يإس على الماضى و لم يفرح بالا تى, فقد إخذ الزهد بطرفيه))(17)
تمام معنى زهد در دو جمله از قرآن مجيد خلاصه شده است: خداوند سبحان مى فرمايد: بر آنچه از دستتان رفته اندوه و دريغ مخوريد و بر آنچه به شما رسيده, شادمان مباشيد. هر كس بر گذشته تإسف نخورد و بر آينده شادمان نباشد همه زهد را, از هر دو سو به دست آورده است.
او زهد را محروميت نمى دانست بلكه آن را ثروتى گرانقدر به شمار مىآورد كه به آن رغبت داشت. آن حضرت مى فرمود:
((الزهد ثروه))(18) بى ميلى به دنيا ثروت و دارايى است.
او گوينده اين شعر است كه مى گويد:
إفادتنى القناعه كل عز
واى غنى إعز من القناعه؟!(19)
قناعت همه گونه عزتى به من بخشيد و كدام ثروتى گرامى تر از قناعت است؟!
فصيرها لنفسك رإس مال
و صير بعدها التقوى بضاعه(20)
قناعت را براى خود, سرمايه قرار ده و بعد از آن تقوا را نقدينه و كالاى خويش ساز؟
تجارتى سودآورتر و تواناتر از قناعت براى تضمين آزادى انسان نيست.
عمربن عبدالعزيز, خليفه اموى كه در زمان خود به زهد معروف بود, مى گويد:
در اين امت, بعد از پيامبر(ص) زاهدتر از على بن ابى طالب نيامده است.(21)
خواجه نصيرالدين طوسى در برترى امام على بن ابى طالب(ع) مى گويد:
و كان ازهد الناس بعدالنبى:(ص) او پارساترين مردم پس از پيامبر(ص) بود.
و علامه در شرح آن مى گويد: لباس و طعام او از همه خشن تر و غليظتر بود, هرگز از طعام سير نخورد.
علامه مى فرمايد: اين برنامه ويژه امام بود و ديگرى با او مشاركت نداشت و هيچ كس حتى به بعضى از درجات او نرسيد. كفش هاى او از شاخ درخت خرما بود پيراهن خود را گاهى با پوست و ديگر گاه با ليف خرما وصله مى كرد.(22)
انعطاف ناپذيرى در برقرارى مساوات
به خاطر بر پا داشتن مساوات و محو بدعت ها, در دوران خلافت آن حضرت فتنه ها برپا شد و حوادث ناگوارى پيش آمد. بزرگانى از يارانش براى خاموشى اين فتنه ها از آن حضرت استدعا كردند كه فعلا مصلحت ايجاب مى كند به اعيان و بزرگان اصحاب, مقدار بيشترى از بيت المال داده شود تا امام را در مقابل دشمن يارى كنند. البته اين پيشنهاد, به خاطر اين بود كه معاويه چنين مى كرد, امام از شنيدن اين سخن برآشفت و گفت:
((اتإمرونى إن إطلب النصر بالجور, لا و الله لاافعل ما طلعت شمس و ما لاح فى السمإ نجم والله لوكان المال لى, لواسيت بينهم, فكيف و انما هى اموالهم))(23)
آيا به من دستور مى دهيد كه بوسيله بذل و بخشش هاى نابجا و ستم كردن به امت اسلام به دنبال پيروزى باشم؟ به خدا قسم هرگز اين كار را تا جهان باقى است انجام نمى دهم. اگر اين مال, مال شخصى من بود آن را به طور مساوى تقسيم مى نمودم. پس چگونه يكى را بر ديگرى ترجيح دهم و حال آنكه مال, مال عموم مسلمانان است؟!!
على(ع) در كار حق نفع خويش را نمى جست و به جلب دوستان و استمالت دشمنان هم نمى انديشيد, در اجراى عدالت و در طلب حق, از هرگونه ميل و تعصب خوددارى مى ورزيد.
برخورد قاطع امام با تخلفات يارانش
يكى از وسايل تبليغ در صدر اسلام و دوران خلفا, شاعران سخنور بودند كه از راه شعر خليفه را به نيكوترين وجهى تعريف مى كردند. از اين رو, اين طايفه نزد خلفاى اموى و عباسى جايگاهى شايسته داشتند و اگر گاهى مرتكب خلاف اخلاق مى شدند, عذرشان پذيرفته بود. و اين جمله معروف حكم مثل جارى پيدا كرده بود.
((يجوز للشاعر مالا يجوز لغيره))
براى شاعر رواست آنچه براى غير شاعر نارواست. اگر چه اين جمله در آغاز مربوط به كيفيت استعمال الفاظ بود, ولى كم كم توسعه يافت و شامل گفتار و رفتار نيز شد!.
حال رفتار على(ع) را با يكى از شعراى معروف كه نخست از ياران وى بود, بررسى مى كنيم. نام اين شاعر ((نجاشى)) است. وى در جنگ صفين شاعر امام(ع) بود.
پس از جنگ صفين هنگامى كه در كوفه بود در روز اول ماه رمضان به شاعر ديگرى به نام ((ابوسمال)) برخورد, او نجاشى را به خانه خود فرا خواند و وسوسه اش كرد و هر دو باهم به باده نوشى پرداختند. اين خبر به امام رسيد, جمعى را فرستاد تا آن دو را دستگير كنند. ابوسمال خود گريخت, ولى نجاشى گرفتار شد و او را نزد امام(ع) بردند. امام فرمود او را 80 تازيانه زدند, پس از آن 20 تازيانه بر آن افزودند.
نجاشى رو به امام كرد و گفت:
يا اميرالمومنين آنچه به عنوان حد بود, دانستم, ولى نفهميدم 20 تازيانه اضافى براى چه بود؟
فرمود:
براى گستاخى تو نسبت به پروردگارت و روزه خوردن در ماه رمضان(24).
اين ماجرا انعطاف ناپذيرى امام را در اجراى عدالت و احكام الهى نشان مى دهد. على(ع) هيچگونه تبعيض و ترس و ملاحظه اى در اجراى حق نداشت. آن حضرت در پاسخ يكى از ياران خود كه از دوستان و همشهريان نزديك نجاشى بود و با جمعى ديگر از مردم يمن درباره تازيانه زدن نجاشى اعتراض كردند و گفتند:
تو ميان دوستان و بيگانگان و مطيعان و مخالفان يكسان عمل مى كنى؟! و با برادر ما نجاشى بدانگونه شدت عمل نشان دادى, از اين جهت دل ما را آزردى و ميان ما جدايى افكندى و ما را به راهى وادار كردى كه عاقبت آن رفتن به دوزخ است؟!
فرمود:
احكام خدا فقط بر مردمى پارسا و مطيع دستور خدا آسان است. اى برادر يمنى, نجاشى يكى از مسلمانان است كه آنچه را خداوند حرام كرده است, انجام داده و حرمت حريم الهى را از بين برده است. درباره او حدى اجرا شد كه خداوند كيفر چنين گناهى قرار داده است.
مى گويند كه اين فرد اعتراض كننده (كه نامش ((طارق)) بود) با نجاشى شبانه از كوفه نزد معاويه مى روند. معاويه بسيار شاد مى شود و در مجلسى كه سران و بزرگان يارانش جمع بودند شرحى در ستايش خود و نكوهش على(ع) بيان مى كند. طارق طاقت نمىآورد و بپا مى ايستد و بر شمشير خود تكيه مى كند, آنگاه خطبه اى بسيار شيوا در ستايش و تنزيه خدا و مدح رسول خدا(ص) مى خواند و مى گويد:
اى معاويه! ما نزد امامى پرهيزگار و عادل بوديم كه در پيرامون او گروهى از اصحاب پرهيزگار و هدايت يافته پيامبر اكرم(ص) جمع شده اند كه همگى اهل دين هستند نه مردم دنيا, آنان هميشه شمع فروزان هدايت بوده اند. اگر كسانى از پيرامون او كنار مى روند, نه براى آن است كه حق را در جاى ديگر مى بينند, بلكه براى اين است كه تحمل حق بر مردم سخت است!.
و پس از آنكه شرح مبسوطى بيان مى كند به نجاشى مى گويد كه اينجا جاى تو نيست. (25)
اين سخت گيرىها در اجراى عدالت نه فقط طلحه و زبير و طارق و نجاشى و... را از وى رنجانيد بلكه برادرش عقيل ابن ابى طالب و پسرعمش عبدالله بن عباس را هم از وى ناخشنود كرد.
سختگيرى در اجراى دين و قانون
آن حضرت در كار دين, سخت گير و بى اغماض بود. همين عامل او را براى بعضى از اهل زمانه تحمل ناپذير كرده بود.
مى گويند: على(ع) امر كرد, قنبر, مردى را حد بزند. قنبر تحت تإثير احساسات, سه تازيانه اضافه زد. على(ع) آن مرد را وادار كرد قنبر را, براى جبران آن زيادى, سه تازيانه بزند.(26)
على(ع) با مشاهده كوچكترين انحراف از نمايندگان و عمال خويش شديدا دلتنگ مى شد و با ارسال نامه اى شديد اللحن آنان را به خطاى خويش متوجه مى ساخت. اين نامه ها فراوان است. در اينجا تنها به نقل قسمتى از نامه على(ع) به عثمان بن حنيف مبادرت مى ورزيم.
عثمان بن حنيف, پير مرد با سابقه و پرهيزگارى بوده است كه از طرف اميرمومنان على(ع) به فرماندارى بصره برگزيده مى شود. شبى يكى از توانگران بصره او را مهمان مى كند و مجلس ضيافتى بس باشكوه به خاطر وى ترتيب مى دهد. گزارش اين ضيافت به گوش آن حضرت مى رسد بر پيشواى بينوايان, بس گران مىآيد كه ميان يكى از عمال وى, با طبقه مرفه و اشراف ((روابط سر سفره)) برقرار شود, لذا نامه اى را به ((عثمان بن حنيف)) مى نگارد:
اى پسر حنيف! شنيده ام, مردى از متمكنان اهل بصره تو را به مهمانى فرا خوانده و تو هم دعوت او را پذيرفته و به سرعت به سوى آن شتافته اى, در حالى كه طعام هاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ غذا يكى بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مى شد. من گمان نمى كردم تو دعوت جمعيتى را قبول كنى كه نيازمندان شان ممنوع و ثروتمندان شان دعوت شوند. به آنچه مى خورى بنگر (آيا حلال است يا حرام؟).
((إلا و ان لكل مإموم اماما يقتدى به ويستضىء بنور علمه, الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه, الاوانكم لاتقدرون على ذلك و لكن إعينونى بورع و اجتهاد و عفه وسداد فوالله ماكنزت من دنياكم تبرا ولاادخرت من غنائمها و فرا...))
آگاه باش! هر مإمومى امامى دارد كه بايد به او اقتدا كند و از نور دانش او بهره گيرد, بدان امام شما از دنيايش به همين دو جامه كهنه و از غذاها به دو قرص نان اكتفا كرده است. آگاه باش! شما توانايى آن را نداريد كه چنين باشيد, پس لااقل مرا با ورع, تلاش, عفت, پاكى و پيمودن راه صحيح يارى دهيد.
((به خدا سوگند من از دنياى شما طلا و نقره اى نيندوخته ام و از غنايم و ثروت هاى آن مالى, ذخيره نكرده ام و براى اين لباس كهنه بدلى مهيا نساخته ام و از زمين آن حتى, يك وجب براى خود برنداشته ام و از دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى برنگرفته ام.
اين دنيا در چشم من بى ارزشتر و خوارتر از دانه تلخى است كه بر شاخه درخت بلوطى برويد...
اگر مى خواستم مى توانستم از عسل مصفا و مغز گندم و بافته هاى ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم, اما هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعام هاى لذيد برگزينم, در حالى كه ممكن است در سرزمين حجاز يا يمامه كسى باشد كه حتى اميد به دست آوردن يك قرص نان را نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد. آيا من با شكمى سير بخوابم در حالى كه در اطرافم شكم هاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشند؟ و آيا آنچنان باشم كه آن شاعر گفته است:
و حسبك دإ ان تبيت ببطنه
وحولك اكباد تحن الى القد
((اين درد ترا بس كه شب با شكم سير بخوابى, در حالى كه در اطراف تو شكمهايى گرسنه و به پشت چسبيده باشند))!
ااقنع من نفسى بان يقال: هذا اميرالمومنين ولااشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوه لهم فى جشوبه العيش.
آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود: من امير مومنانم, اما با آنان در سختى هاى روزگار شركت نكنم؟! و پيشوا و مقتدايشان در تلخى هاى زندگى نباشم؟ من آفريده نشده ام كه خوردن خوراكى هاى پاكيزه مرا به خود مشغول دارد و همچون حيوان پروارى كه تمام همش علف است و يا همچون حيوان رها شده اى كه شغلش چريدن و خوردن و پركردن شكم مى باشد و از سرنوشتى كه در انتظار او است بى خبر است, آيا بيهوده و عبث آفريده شده ام.(27)
ما عالى ترين مظهر تحقق آرمان بزرگ اسلامى را, در روش ((حكومت على)) و در مكاتبات او به فرماندارانش, به خوبى مشاهده مى كنيم. آرى او, خوراك و پوشاك و آسايش را بر خود ممنوع مى كند تا مبادا لحظه اى از درد توده ها, از رنج اكثريت محروم جامعه خود, غافل بماند.
احترام به شخصيت و حقوق مردم
اميرمومنان على(ع) حساسيت عجيبى به عدالت و مهربانى و محترم شمردن شخصيت و حقوق مردم داشت و اين حقيقت در بخشنامه هايى كه به مإمورين دولتى فرستاده است كاملا آشكار است.
در بخشنامه اى كه براى مإمورين جمعآورى ماليات نوشته است, پس از چند جمله موعظه و تذكر مى فرمايد:
...فانصفوا الناس من انفسكم واصبروالحوائجهم فانكم خزان الرعيه و وكلإ الامه و سفرإ الائمه...(28)
به عدل و انصاف رفتار كنيد و به مردم در باره خودتان حق بدهيد, پرحوصله باشيد و در برآوردن حاجات مردم صبر و استقامت به خرج دهيد كه شما خزانه داران رعيت و نمايندگان ملت و سفيران حكومتيد. بر هيچ كس به خاطر نيازمنديش خشم نگيريد, هيچ كس را از خواسته هاى مشروعش باز مداريد و به خاطر گرفتن خراج از بدهكار, لباس تابستانى يا زمستانى و مركبى را كه با آن به كارش مى رسد, به فروش نرسانيد و نيز به خاطر گرفتن درهمى, كسى را تازيانه نزنيد, همچنين براى جمعآورى بيت المال, به مال هيچكس, چه مسلمان و چه غيرمسلمان كه در پناه اسلام است, دست نزنيد مگر اينكه اسب يا اسلحه اى باشد كه براى تجاوز به مسلمانان به كار گرفته شود, چرا كه براى مسلمان درست نيست بگذارد چنين اسلحه اى در اختيار دشمنان اسلام باشد...
در بخشنامه ديگرى كه به سران سپاه نوشته است, مى فرمايد:
((...فان حقا على الوالى إلا يغيره على رعيته فضل ناله ولا طول خص به و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه...))
... حقى كه بر والى و زمامدار, انجام آن لازم است اين است:
فضل و برترى كه به او رسيده و مقام خاصى كه به او داده شده نبايد او را نسبت به رعيت دگرگون كند و اين نعمتى كه خداوند به او ارزانى داشته, بايد هر چه بيشتر او را به بندگان خدا نزديك, و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد.
در سفارش نامه اى كه عمومى است[ لمن يستعمله على الصدقات]و در اختيار مإمورين زكات قرار مى گرفت, امام(ع) مى فرمايد:
((انطلق على تقوى الله وحده لاشريك له ولاتروعن مسلما ولاتجتازن عليه كارها ولا تإخذن منه اكثر من حق الله فى ماله...))
((با تقوا و احساس مسووليت در برابر خداوند يكتا و بى شريك, حركت كن و در اين راه هيچ مسلمانى را مترسان! آنگونه رفتار نكن كه از تو كراهت داشته باشند. بيش از آنچه از حق خداوند در اموالش است از او مگير. وقتى بر قبيله اى كه بر سر آبى فرود آمده اند وارد شدى, تو هم در كنار آن آب فرود آى, بدون اينكه به خانه هاى مردم داخل شوى, سپس با آرامش و وقار به سوى آنان برو, تا رسيدى به آن ها سلام كن, و درود بفرست.
سپس بگو: اى بندگان خدا, مرا ولى خدا و خليفه او به سوى شما فرستاده تا حق خدا را كه در اموال شما است بگيرم. آيا در اموال شما حقى از خدا هست كه آن را به نماينده اش بپردازيد؟ اگر كسى گفت: نه, ديگر به او مراجعه مكن و اگر كسى پاسخ داد بلى, همراهش برو, بدون اينكه او را بترسانى و يا تهديد كنى و يا او را به كار مشكلى اجبار سازى, هرچه از طلا و نقره به تو داد, بستان, اگر گوسفند يا شتر دارد كه بايد زكات آن ها را بدهد, بدون اجازه صاحبش داخل آن مشو, زيرا بيشتر آن ها از آن او است. وقتى داخل گله شدى همچون شخص مسلط و سخت گير رفتار مكن, حيوانى را فرار مده و ناراحت مساز...(29)
اين سفارش, مفصل است و همين اندازه كافى است كه ديدگاه امام را به عنوان حكمران درباره توده مردم روشن سازد.
سادگى در ميهمانى و معاشرت
مولاى متقيان در زندگى بسيار ساده و بى تكلف بود. و انتظار داشت دوستانش نيز همين طور باشند. روزى حارث ابن اعور همدانى به آن حضرت عرض كرد يا اميرالمومنين آيا به منزل ما تشريف مىآوريد؟ حضرت فرمود: به شرط آنكه چيزى زياده از آنچه در خانه دارى براى من تهيه نكنى و با تهيه چيزى كه بيرون از خانه تو است خود را به زحمت نيندازى!
حارث قبول كرد. اميرالمومنين وارد خانه او شد, حارث به خود مى پيچيد و ميل داشت كه چيزى براى حضرت تهيه كند, ولى گمان مى كرد كه حضرت به او اين اجازه را ندهد, تا اين كه حضرت به او فرمود: اى حارث تو را چه مى شود؟ عرض كرد: اينها پول است, دلم مى خواهد هر چيزى براى تو بخرم و لكن قادر نيستم! امام فرمود: ((او ليس لك قلت لاتكلف لى مماورإ بابك فهذه مما فى بيتك))
مگر يادت نيست كه به تو گفتم كه با تهيه چيزى كه بيرون از خانه تو است خود را براى من به زحمت نيفكنى, پس همين كه در خانه تو است كافى است.(30)
پيشواى پرهيزكاران براى جلوگيرى از تكبر و فخر فروشى امرا و روسا در خطبه ((قاصعه)) چنين دستور مى دهد:
إلا فالحذر الحذر من طاعه ساداتكم و كبرائكم الذين تكبروا عن حسبهم و ترفعوا فوق نسبهم...(31)
آگاه باشيد, بترسيد, بترسيد! از پيروى بزرگترهايتان, يعنى آن كسانى كه به واسطه موقعيت خود تكبر مى فروشند, همان ها كه خويشتن را بالاتر از نسب خود مى شمارند...
سرزنش تملق گويان
امام از اظهار كرنش و تملق ديگران در برابرش به شدت نفرت داشت. در سيستم حكومتى اسلام, حاكم يا خليفه در فرمانروايى, اصيل نيست, بلكه امانت دارى است كه در عين حكمرانى فرمانبر است و تنها مسوول اجراى احكام الهى مى باشد. حاكم واقعى, خدا است و جز خداى واحد پرستش نمى شود, و احدى جز ذات احديت سزاوار مدح و ثنا نيست و سجده و تعظيم ويژه خداوند آسمان ها و زمين است و اظهار كرنش و تملق و چاپلوسى و سر بر خاك نهادن و پيشانى بر توده هاى غبار ساييدن, در برابر حاكم از آثار شرك است و اسلام از آن به شدت نهى كرده است.
اميرمومنان على(ع) از مدح و ثنا خوانى و گزافه گويى و احترامات فوق العاده افراد بيزار بوده و مسلمانان را نيز از اين اعمال به شدت نهى فرموده است.
على(ع) از جنگ صفين مراجعت فرموده بود, در كوفه شخصى به نام ((حرب بن شرحبيل الشيانى)) همراه آن حضرت پياده مى رفت در حالى كه خود آن حضرت سواره بود امام ايستاد و به حرب فرمود: برگرد, چون حرب از برگشتن امتناع كرد حضرت دو مرتبه به او فرمود:
((ارجع فان مشى مثلك مع مثلى فتنه للوالى و مذله للمومن))(32)
((برگرد براى اينكه پياده رفتن شخصى مثل تو با شخصى مثل من, براى والى و زمامدار فتنه است و براى مومن ذلت و خوارى است))
نقل مى كنند ((يوسف بن يعقوب)) از صالح, فروشنده لباس روايت كرده است كه جده او, اميرمومنان على(ع) را در كوفه ديد, در حالى كه آن حضرت مقدارى خرما با خود حمل مى فرمود, آن زن به حضرت سلام داده و عرض مى كرد يا اميرالمومنين اين خرما را بده تا من به خانه بياورم, حضرت مى فرمود:
((ابوالعيال احق بحمله))
پدر خانواده به حمل آن سزاوار است!
آن زن مى گويد: آنگاه حضرت به من فرمود: از اين خرماها مى خورى؟ عرض كردم ميل ندارم.
همين زن مى گويد: حضرت به منزل تشريف برد در حالى كه, همان عبايى را كه با آن خرما حمل كرده بود در وقت نماز به دوش انداخته با مردم به نماز ايستاد.(33)
او نه تنها از تملق و چاپلوسى و ستايش و كرنش بيزار بود, حتى مدح آميخته به تملق را نيز از عيوب اخلاقى مى شمرد و در مقابل رفتار و گفتار ذلتآميزى كه منافى با عز و شرف انسانى بود, سكوت نمى كرد و اگر كسى مرتكب چنين عمل غير اخلاقى مى شد از او انتقاد مى كرد.
روزى يكى از اصحاب او را مدح كرد, حضرت به شدت او را از اين عمل منع نمود و در خطبه اى كه در حضور بيش از پنجاه هزار نفر بعد از جنگ صفين ايراد نمود, چنين فرمود:
((... ان من اسخف حالات الولاه عند صالح الناس, ان يظن بهم حب الفخر و يوضع امرهم على الكبر و قد كرهت ان يكون جال فى ظنكم انى احب الاطرإ و استماع الثنإ و لست بحمدالله, كذلك...))
((... بدانيد از بدترين حالات زمامداران, نزد صالحان, اين است كه گمان برده شود كه آنان فريفته تفاخر گشته و كارشان شكل برترى جويى, به خود گرفته, من از اين ناراحتم كه حتى در ذهن شما جولان كند كه من مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن مدح و ثنا خوشم مىآيد. من -بحمدالله- چنين نيستم.
گاهى هست كه مردم ستودن افراد را به خاطر مجاهده ها و تلاش هايشان لازم مى شمرند و اين براى مردم بى عيب است اما من از شما مى خواهم مرا با سخنان جالب خود نستاييد و اينكه مى بينيد در راه اجراى فرمان الهى تلاش مى كنم, براى آن است كه مى خواهم خود را از مسووليت حقوقى كه برگردنم هست, خارج سازم, حقوقى كه خداوند و شما برگردنم داريد و هنوز كاملا از انجام آن ها فراغت نيافته ام و واجباتى كه به جاى نياورده ام, بايد بجا آورم.
فلا تكلمونى بما تكلم به الجبابره ولا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل البادره ولا تخالطونى بالمصانعه ولاتظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى, ولا التماس اعظام لنفسى فانه من استثقل الحق إن يقال له او العدل إن يعرض عليه, كان العمل بهما اثقل عليه, فلا تكفوا عن مقاله بحق او مشوره بعدل...))(34)
با من آن طور كه با جباران و زمامداران ستمگر سخن مى گويند, سخن نگوييد, القاب پرطنطنه برايم به كار نبريد, آن ملاحظه كارىها و موافقت هاى مصلحتى كه در برابر مستبدان اظهار مى دارند در برابر من اظهار مداريد, با من با ظاهر سازى رفتار ننماييد درباره من گمان بى جا نبريد كه گفتن حق بر من سنگين باشد, يا بخواهيد مرا به بزرگى تعظيم كنيد.
هر كس كه گفتن حق يا پيشنهاد عدل بر او سنگين باشد, عمل به آن دو, بر او سنگين تر است. پس از سخن به حق يا مشورت به عدل هيچ خوددارى ننماييد.
امام در اين جملات دستوراتى براى رفتار مردم با آن حضرت داده است:
1) با آن حضرت به شكلى كه با جباران و پادشاهان سخن مى گويند با عناوين و القاب پر طنطنه, سخن نگويند.
2) در ملاقات با آن حضرت خيال نكنند كه او پادشاهى است و به سبب آن خوف و رعب بر آن ها مسلط شود و نتوانند حرفشان را بزنند.
3) با مجامله و ظاهرسازى با آن حضرت رفتار نكنند.
4) خيال نكنند كه شنيدن حرف حق بر آن حضرت سنگين است.
5) حرف حق را آشكارا و بدون پرده بگويند.
6) از عرضه عدل و انصاف بر حضرتش خوددارى نكنند.
روش حكومت على(ع) عملا نيز مطابق با گفتارش بود, مردم على(ع) را بى پيرايه تر از آنچه تصور مى كردند, مى يافتند.
يكى از نمونه هاى برخوردهاى حكومت اسلامى را در بسيج على(ع) هنگام لشكركشى به شام با كشاورزان آزاد شده ايرانى شهر ((انبار)) مشاهده مى كنيم.
هنگامى كه نيروى امام به سوى شام حركت كرد, دهقانان شهر انبار طبق آيين ايران باستان, صف بسته بودند تا موكب همايون اميرمومنان را همچون شاهنشاه ايران استقبال كنند و بر آستان او سر برخاك نهند و ملازم ركابش باشند. چون على(ع) نزديك شد, پيش دويدند, و با هلهله و شادباش به استقبالش شتافتند, آن پيشواى آزاده, از رسم تعظيم و تكريم ايرانيان نسبت به رهبر خويش, انتقاد فرموده و سجده و كرنش را ويژه خداوند آسمان و زمين شمرد و فرمود:
اين چه كارى بود كه كرديد؟
گفتند:
اين عادت ما است كه شهرياران خود را به آن احترام مى نماييم.
امام فرمود:
((والله ماينتفع بهذا إمراوكم وانكم لتشقون على انفسكم فى دنياكم و تشقون به فى آخرتكم و ما إخسرالمشقه ورإهاالعقاب.))(35)
((به خدا سوگند شهرياران شما در اين كار سود نمى برند و شما خود را در دنيا به زحمت و مشقت مى اندازيد و در آن جهان هم به كيفر الهى و عذاب ابدى گرفتار مى گرديد (چون جز خداوند, احدى شايسته پرستش در دنيا نيست) چه بسيار زيانآور است رنجى كه در پى آن كيفر و عذاب الهى باشد.))
البته برخورد تند امام(ع) با اين موضوع به خاطر مفاسد فراوان آن است, اگر تملق و چاپلوسى در جامعه اى باب شود, روح يگانه پرستى و اتكاى به خود در آن جامعه خفه مى شود. جامعه اى كه رهبر خويش را بپرستند, خداى را نخواهند پرستيد و بر اراده و عزم خويش ارزش نخواهند گذاشت و همچون گوسفندانى ذليل و زبون, كوركورانه به دنبال چوپان خواهند رفت و شبان بى خرد را به غرور و اشتباه خواهند انداخت.
جاى ترديد نيست, وقتى زبان مديحه در جامعه رايج شد و زبان مردان حقگو و حق شناس در دست حاميان مديحه قرار گرفت, به جاى شرف و فضيلت, باطل و رذيلت رشد مى كند. حق, خريد و فروش مى شود و انصاف و مروت در اختيار وقاحت و نامردى قرار مى گيرد.
اگر خوب دقت كنيم اكثر مفاسدى كه از ناحيه زمامداران خود سر در طول تاريخ صادر گرديده, علتش تملق بيجا و مدح و منقبت نارواى شاعران و گويندگان و نويسندگان دربارى بوده است.
در تاريخ مى بينيم شعرا و مداحان مزدور براى به دست آوردن پول, قصايدى را در مدح و منقبت خلفا و وزرا مى سرودند و با آن همه كثافت كارى و پرده درى, خلفا و پادشاهان را ((ظل الله)) معرفى مى كردند. خيلى كم ديده شده اميرى را به خاطر دادگرى و عدالت پرورى تعريف كنند و ظالم و ستمگرى را به خاطر ظلم و ستم مورد هجو و نقد قرار دهند, از اين رو عدالت كشى و ستمگرى تقويت مى شد.
بالاخره كدام يك از خلفا و روساى جمهور بعد از پنج سال حكومت بر كشور پهناور با راستى و درستى با پيراهن كرباس (دست بافت خانواده خود) مى سازد و مى گويد: ((يا اهل بصره ماذاتنقمون منى والله ان هذا من غزل اهلى - واشار الى كمه-(36)
و در آخر, عمر طومار خيانت و امانت را با اين جمله مى بندد و مى گشايد:
((يا اهل العراق, دخلت بلادكم باشمالى هذه و رحلتى و راحلتى ها هى فان انا خرجت من بلادكم بغير ما دخلت فاننى من الخائنين))(37)
((اى مردم عراق! (پايتخت آن كوفه) من با اين بارو بند و رحل و راحله و اين چند اثاث از حجاز به ديار شما آمدم و اكنون پس از چند سال فرمانروايى بر شما اگر با غير اين رحل و راحله و اين چند شمله از اينجا بيرون رفتم, من از خيانتكاران خواهم بود)).
كدام يك از زمامداران بزرگ جهان در طول تاريخ اعلام مى دارد كه:
((مخارج من از اموال خودم تإمين مى شود و مادامى كه نهالى در مدينه دارم, بار سنگينى به دوش بيت المال شما ندارم.))
((والله لاإزرءكم من فيئكم شيئا مادام لى عذق باليثرب))(38)
آرى اينها چند صفحه اى از كتاب پر حجم فضايل مولاى متقيان و اميرمومنان على(ع) و قطراتى از درياى بيكران فضايل آن حضرت است كه در اين مقال ذكر گرديد.
توجه به شرايط زمانه براى حاكم ضرورى است
در پايان اين بحث, تذكر يك نكته لازم است:
بايد توجه داشته باشيم كه وضع حكام و پيشوايان اسلامى بايد متناسب با وضع زمان باشد به اين معنى اگر مردم دچار فقر و فلاكت باشند بايد پيشواى آنان با محرومان و مستضعفان هماهنگى و همدردى كند. وقتى كه مى بيند عملا راه برخوردار كردن و رفع نيازمندىهاى آنان مسدود است بايد با همدردى و هم سطحى و شركت عملى در غم محرومان برزخم هاى دل آنان مرهم بگذارد.
البته همدردى و تشريك مساعى در غم ديگران بويژه از ناحيه پيشوايان امت كه چشم ها به آنان دوخته است, اهميت به سزايى دارد, از اين رو على(ع) در دوره خلافت بيش از هر وقت ديگر زاهدانه زندگى مى كرد. چنانكه در سخنان خود به عاصم بن زياد و در نامه خود به عثمان بن حنيف نوشت كه من قدرت بر خوردن طعام لذيذ دارم اما مى ترسم كه در حجاز ويمامه افرادى يافت شوند كه اميد همين يك قرص نان را هم ندارند.
و اگر مردم در رفاه و آسايش باشند در آن صورت پيشواى امت نيز مى تواند از رفاه و آسايشى كه عموم بهره مندند, نيز بهره مند شود. چنانكه امام صادق(ع) در نشستى كه با زهاد و صوفيان زمان خود داشت به اين معنى تإكيد فرمود.(39)
و در نامه اى كه اميرالمومنين(ع) به مردم مصر و محمدبن ابى بكر نوشته, يادآور شده اند كه استفاده از نعمت هاى الهى از مقام اولياى خدا چيزى كم نمى كند.(40)
و اين مطلب به طور روشن در روايتى كه از امام صادق(ع) منقول است بيان شده است. ((حمادبن عثمان)) مى گويد در حضور امام صادق(ع) بودم كه مردى به آن حضرت عرض كرد:
اصلحك الله, شما فرموديد كه على بن ابى طالب(ع) لباس زبر و خشن در برمى كرد و پيراهن چهار درهمى مى پوشيد و مانند اينها, در صورتى كه بر تن شما لباس نو مى بينم.
حضرت صادق(ع) به او فرمود:
((ان على بن ابيطالب كان يلبس ذالك فى زمان لاينكر عليه ولو لبس مثل ذلك اليوم شهر به فخير لباس كل زمان لباس اهله, غيرإن قائمنا اهل البيت(عليهم السلام) اذا قام لبس ثياب على و سار بسيره على(ع).(41)
((على بن ابى طالب(ع) آن لباس ها را در زمانى مى پوشيد كه بدنما نبود و اگر آن لباس را اين زمان مى پوشيد به بدى انگشت نما مى شد, پس بهترين لباس هر زمان, لباس آن زمان است, ولى قائم ما اهل بيت(عليهم السلام) زمانى كه قيام كند همان لباس على(ع) را به تن كند و به روش او رفتار نمايد[ .زيرا آن حضرت هم حكم فرمايى مى كند و وظيفه امام در دوران حكومتش اين است كه خود را در رديف مردم فقير آورد]. ))
1. اصول كافى, ج 1, ص 410.
2. اصول كافى, ج 1, ص 411.
3. سبط ابن جوزى, تذكره الخواص, ص 124.
4. تذكره الخواص, ص 133.
5. تنبيه الخواطر, ج 2, ص ;3 به نقل از بحارالانوار, ج 40, ص 338.
امام حسن(ع) بعد از شهادت پدرش گفت: ماترك خضرإ و لابيضإ الا سبعماه درهم من عطائه اراد ان يسرى بها خادما, اسدالغابه, ج 3, ص 38.
6. كامل ابن اثير, ج 3, صص 201-200, طبع بيروت; بحارالانوار, ج 40, ص 334.
7. العقدالفريد, ج 2, ص ;279 الغارات, ج 1, ص 47.
8. الغارات, ج 1, صص 57-56.
9. همان, 50.
10. كارنامه اسلام, دكتر زرين كوب, ص 111.
11. تاريخ الخلفإ, سيوطى, ص 204.
12. تهذيب, شيخ طوسى, ج 10, ص 151 - چاپ نجف- مجموعه ورام, ابن ابى فراس ج 2, ص ;3 تاريخ طبرى, جلد 3 جزء 6, ص ;90 ابن اثير, ج 3, ص 300.
13. شرح ابن ابى الحديد, ج 2, ص 200.
14. الغارات, ج 2, ص 45.
15. همان.
16. شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج 1, ص 26.
17. نهج البلاغه, حكمت 439.
18. نهج البلاغه, حكمت 4.
19. عبدالعزيز سيدالاهل از اشعار منسوب به جانشين پيامبر امام على بن ابى طالب - ديوان امام, صص371-634.
20. همان.
21. كشف الغمه, ج 1, ص 162 ; مناقب, ج 2, ص 94.
22. شرح تجريد, ص 301.
23. شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج 2, ص 203.
24. الغارات, ج 2, صص 536-533.
25. الغارات, ج 2, ص 536.
26. سفينه البحار, ج 2, ص 167.
27. نهج البلاغه, نامه 45.
28. نهج البلاغه, نامه 51.
29. نهج البلاغه, نامه 25 و در اين رابطه نامه هاى 26 و 27 و 46 ملاحظه شود اينكه تنها نام مسلمان آمده است به خاطر آن است كه صدقات تنها از مسلمانان گرفته مى شود.
30. رجال كشى, ص 82 - چاپ نجف: ذيل شرح حال حارث بن اعور همدانى.
31. نهج البلاغه, خطبه 192.
32. ابن اثير كامل, ج 3, ص 318.
33. شرح ابن ابى الحديد, ج 2, ص 206, چاپ مصر.
34. نهج البلاغه, خطبه 216.
35. نهج البلاغه, كلمات قصار شماره 37 - شرح ابن ابى الحديد, ج 3, ص 203.
36. بحارالانوار, ج 40, ص 325.
37. الغارات, ج 1, ص 68 - وسائل الشيعه, ج 11, ص 83.
38. وسائل الشيعه, ج 11, صص 80 و 79.
39. به باب ملابس وسائل الشيعه و كافى و ساير كتب حديث مراجعه شود.
40. امالى شيخ طوسى.
41. اصول كافى, ج 2, ص 274 مترجم
منبع:فصلنامه پيام حوزه ـ ش 28و29
گروه وبلاگ های تخصصی واحد فرهنگی حسینیه شهزاده علی اکبر(ع) بجنورد درنظرداردبنام هریک ازمعصومین علیهماالسلام وبلاگ تخصصی برای استفاده عموم ایجاد نماید ودومین وبلاگ بنام دومین معصوم یعنی صدیق اکبر، فاروق اعظم، موالموحدین ، ابوتراب حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام نامگذاری و شروع به فعالیت مینماید. امید است مطالب مندرج مورد استفاده عزیزان قرارگیردوهمچنین آماده دریافت نظرات ، مقالات و دل نوشته های عاشقان پیامبراسلام (ص) و آل پیامبرعلیهماالسلام برای درج دروبلاگ هستیم