كرامت علوى
مرتضى عبدالوهابى

كنسول ايران در نجف اشرف بود. دولت خانه اى مجلل در منطقه اعيان نشين شهر, برايش اجاره كرده بود. آن روز صبح با حالتى گرفته و اندوهگين از خانه بيرون آمد. سوار درشكه شد. فاصله بين خانه تاكنسولگرى را مدام فكر مى كرد. بيمارى همسر و دخترش تمام امور زندگيش را به هم ريخته بود. از وقتى به عراق آمدند; نشانه هاى جنون به تدريج و بدون هيچ سابقه قبلى در رفتار و گفتار همسرش پيدا شد و عاقبت كار به جايى رسيد كه چند روز پيش مجبور شدند او را با زنجير به تخت ببندند. دخترش هم بيمارى كچلى گرفت; موهاى سرش ريخت و زخمهايى در بدنش پيدا شد. صداى درشكه چى او را از چنگال افكار پريشان نجات داد.
ـ آقا! رسيديم. نمى خواهيد پياده شويد؟
از درشكه پياده شد. خورشيد همه جا را روشن كرده بود و يكى ديگر از روزهاى گرم و تابستانى نجف اشرف مى رفت كه آغاز شود. آن روز را به هرسختى بود, گذراند. ازدحام تجار و زائران ايرانى در كنسولگرى زياد بود. هركس كه مشكلى داشت, به آن جا آمده بود. ظهر به خانه برگشت. صداى فريادهاى گوش خراش همسرش را كه شنيد, دوباره غم دنيا به دلش هجوم آورد. زانوانش سست شد. گوشه اى نشست. به دنبال چاره اى مى گشت. دكترهاى نجف كه برايش كارى نكردند. همسر و دخترش را به بغداد پيش دكتر انگليسى هم برد, كه خيلى هم معروف بود. اما او هم نتوانست كارى بكند. ناگاه به ياد اميرمومنان(ع) افتاد. از جا بلند شد. خودش را به اتاق خلوتى رساند. در را قفل كرد. روى زمين نشست. درست رو به روى حرم مولاى متقيان(ع):
ـ آقاجان! مدتى است محبت تو در دلم جا دارد. مإمور دولتم. اشراف زاده ام. گناهكارم. همه اين ها به جاى خود, اما شيعه ام. بچه كه بودم, اگر مى خواستم چيز سنگينى را بلند كنم, مى گفتم: ياعلى! حالا هم كه سن و سالى از من گذشته, مى گويم: ياعلى! آقاجان! مى پسندى دوست تو از درگاهت نااميد شود؟! تو همسرت فاطمه زهرا(س) را از دست دادى و مى دانى غم از دست دادن همسر چه اندازه سخت است. به حق فاطمه(س) همسرم را نجات بده. ما در اين جا غريبيم و كسى نداريم. اى فريادرس مستضعفان و دردمندان! كمك كن.
گريه مى كرد و جمله ها پشت سرهم از دهانش خارج مى شد. ناگهان صداى دراتاق بلند شد. مستخدم خانه بود, نفس زنان, فرياد مى كشيد:
ـ آقا! عجله كنيد. خانم...
دلش به يكباره خالى شد و قلبش با سرعت شروع به تپيدن كرد. آيا همسرش فوت كرده بود؟ با عجله در اتاق را باز كرد.
ـ چه شده؟ همسرم فوت كرده؟
ـ نه آقا, خدا نكند! مژدگانى بدهيد. حال خانم خوب شده!
خودش را به اتاق همسرش رساند. وقتى دراتاق را بازكرد, براى لحظه اى از خود بى خود شد. قدرت حرف زدن نداشت. باوركردنى نبود. همسرش برلبه تخت نشسته بود و به او نگاه مى كرد. خيلى آرام بود. مدتى به سكوت گذشت. زن نگاهى به زنجيرها كرد و گفت:
ـ براى چه مرا به تخت بسته ايد؟
ـ تو حالت خوب شده؟
ـ مگر من مريض بودم؟
مرد كنار تخت رفت, زنجيرها را باز كرد و به آرامى پرسيد:
ـ تو كه حال خوشى نداشتى. چطور حالا...!
ـ روى تخت خوابيده بودم. خانمى به اتاق آمد; با شكوه و نورانى بود. به من نگاه كرد. با تعجب گفتم:
ـ شما كيستيد؟
ـ من معصومه دختر امام موسى بن جعفر(ع) هستم. جدم على(ع) به من فرمود: مردى مضطر و درمانده نجات همسر بيمارش را از من خواسته, او را نجات بده. من هم به فرمايش جدم آمده ام تا تو را شفا دهم.
وقتى حضرت معصومه(س) مى خواست برود, به من فرمود:
ـ چرا از دخترتان نگهدارى نمى كنيد؟ او مريض است. اگر او را نمى خواهيد, به من بسپاريد.
با خجالت گفتم:
ـ بى بى جان! ماهرچه داريم, از شماست. خودمان هم در اختيار شما هستيم.
كنسول با زن و فرزندش به ايران بازگشتند و براى زيارت كريمه اهل بيت(س) به قم رفتند. دختركنسول فوت كرد و او را در جوار بى بى به خاك سپردند.
منبع: كرامات امام على(ع), مصطفى محمدى اهوازى, ص 70.
ماهنامه كوثر ـ شماره 44