کمیل، از اصحاب سرّ امیرالمؤمنین علیه السلام
|
گرایش به معنویت و خدا خواهی، پدیده نوظهوری نیست. این پدیده، هرچند در طول تاریخ نشیب و فرازهایی داشته است، ولی به قدمت انسان و تاریخ انسانی سابقه دارد. این گرایش نتیجه فطرتی است که خداوند در نهاد بشر قرار داده است، به ویژه در عصر حاضر که بشر زمینیِ اسیر شده در زندان صنعت، نیاز بیشتری به معنویت و آرامش معنوی احساس می کند. اما مشکلی که هست تعدد و گوناگونی نحله های معنوی و عرفانی و وجود مدعیان دروغین فراوان است که باعث حیرت و واماندگی عده ی زیادی از تشنگان معنویت شده و موجب شده است این عزیزان، در دام این مدعیان دروغین بیفتند، به آرامش معنوی دست نیابند و سرمایه عمر و عطش آنان نیز از بین برود. لذا ضروری است که با ارائه الگوهای ناب و متقن از راه رفتگان و بر ساحل نشستگان، زمینه ای فراهم کنیم، تا طالبان بتوانند راه را از بیراهه تشخیص دهند. از طرفی معلوم شود که معنویت شیعی، پدیده نوظهوری نیست؛ بلکه از زمان حواریون و همراهان اهل بیت علیهم السلام شروع شده و نسل در نسل ادامه داشته است؛ هر زمان، علمایی ربانی بوده اند که با التزام عقیدتی و عملی به راه و روش اهل بیت علیهم السلام به مقصود رسیده اند، و تشنگان را هم راهنمایی می کرده اند. معلوم شود که مکتب تشیع از یک دستگاه معرفتی و عرفانی عمیق و متقن برخوردار است و در این زمینه به بیگانه، هیچ نیاز ندارد و از زمان خود اهل بیت علیهم السلام تا زمان حاضر، این مکتب و روش معرفتی ادامه داشته است و پایه گذار آن، خود اهل بیت علیهم السلام بوده اند. اگر در سیرة علمای راه رفته کنونی، مشخصه هایی را می بینیم، برگرفته از سیره و روشی بوده که اولیای دین به شاگردان خود القا کرده اند و نسل در نسل به علمای ربانی ما رسیده است. ملاحسینقلی ها، قاضی ها و کشمیری ها علیهم الرحمه ادامه دهندگان راه کمیل ها، میثم ها و اویس ها علیهم السلام هستند؛ از این رو به عنوان یک سیاست و هدف، در نشریه اخلاقی و تربیتی خلق بر آن شدیم که طی چند شماره به زندگینامه حواریون و اصحاب خاص اهل بیت علیهم السلام با محوریت جنبه های معنوی و ولایی آنان بپردازیم. این سلسله مقالات را با یکی از بهترین شاگردان مکتب معرفتی آقا امیرالمؤمنین علیه السلام و صاحب سرّ ایشان و انیس تنهایی آقا و فدایی ثابت قدمش، جناب کمیل بن زیاد نخعی آغاز می کنیم.
به این منظور به بررسی قوم و قبیله ای که کمیل در آن، رشد کرده است می پردازیم. تا از این رهگذر، مقدمات شناخت او فراهم شود.
قبیله کمیلجناب کمیل علیه الرحمة در قبیله ای به نام نخع که از قبایل مهم یمن است به دنیا آمد. اگر در یمن، بزرگ مردی جز کمیل به دنیا نیامده بود، برای با برکت بودن یمن و افتخار اهل آن کافی بود؛ چه رسد به این که سرباز فدایی حضرت امیر علیه السلام یعنی مالک اشتر هم از همین قبیله است. همچنین شمار زیاد دیگری که همه از اصحاب حضرت علی علیه السلام شدند که بعضی از بزرگان، تعداد آن ها را به 27 نفر رسانده اند.1 این جا است که به راز فرمایش حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره اهل یمن پی می بریم؛ آن جا که فرمود: ان خیر الرجال اهل الیمن2؛ همانا بهترین مردم، اهل یمن هستند. همچنین فرمود: بیشترین گروهی که در روز قیامت وارد بهشت می شوند، از قبیله مذحج [= از قبایل یمن] هستند.3
ایمان آوردن اهل یمنتاریخ اهل یمن سراسر خواندنی و زیبا است، از جمله داستان ایمان آوردنشان به اسلام؛ اما برای خارج نشدن از هدف این نوشتار فقط به ماجرای ایمان آوردن اهل یمن به ولایت حضرت علی علیه السلام اشاره می کنیم؛ چرا که حاوی صحنه ها و نکات شیرین و جذابی است. جابر بن عبدالله انصاری رحمة الله می فرماید: گروهی از اهل یمن، برابر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با چهره هایی که از زیارت پیامبر خدا شاد بود، ایستادند. حضرت فرمود: «اینان، گروهی ا ند که دل هایشان نرم و ایمانشان پابرجا است.منصور از میان آن ها است که با هفتاد تن قیام می کند. آنان جانشین من و وصی جانشین مرا یاری می کنند در حالی که بند شمشیرهایشان از چرم است. آن ها پرسیدند: «ای پیامبر! جانشین شما کیست؟» فرمودند: «آن کسی که خداوند، همراهی اش را به شما امر کرده و فرموده است: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَمیعًا وَ لا تَفَرَّقُوا؛4 همگی به رشته ارتباط با خداوند چنگ زنید و متفرق نشوید». عرض کردند: «ای رسول خدا! به ما بگو این رشته ارتباط بین ما و خدا چیست؟» فرمود: «آن گفته خداوند است در این آیه: إِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ الله وَ حَبْلٍ مِنَ النّاسِ 5؛ مگر به ریسمانی از خدا و ریسمانی از مردم. اما ریسمان خدا، کتاب او [قرآن] است و منظور از ریسمان مردم، وصیّ من است.» پرسیدند: «ای رسول خدا! وصّی شما کیست؟» پاسخ داد: «کسی است که خدای تعالی درباره او، این آیه را فرو فرستاده است: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ الله؛6 این که کسی بگوید ای دریغ و افسوس بر من! که چگونه درباره جنب الله کوتاهی و سهل انگاری کردم». باز عرض کردند: «ای رسول خدا! مقصود از جنب الله چیست؟» فرمود: «همان است که خداوند درباره اش می فرماید: وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً7؛ روزی که ستمکار، دست های خود را به دندان گزد و گوید: ای کاش با پیامبر راهی را در پیش گرفته بودم. آن راه، همان وصیّ من است و پس از من، تنها راه رسیدن به من است.» گفتند: «ای رسول خدا! به حق آن که تو را به راستی به پیامبری برگزیده است، او را به ما نشان بده که بسیار آرزومند دیدارش شده ایم». آن حضرت فرمود: «او همان کسی است که خدا او را برای مؤمنانِ چهره شناس و با فراست نشانه ای قرار داده است؛ بنابراین اگر شما مانند شخص صاحبدل یا بیننده آگاهی به اطراف خود بنگرید، او را که وصّی من است، می شناسید؛ همان گونه که مرا به پیامبری می شناسید. اکنون به میان صف ها بروید و چهره ها را از نظر بگذرانید. هر کس را دیدید که دل هایتان به سویش گرایش دارد، بدانید حتماً خودِ او است، زیرا خدای ـ عزوجل ـ در کتاب خود از قول حضرت ابراهیم علیه السلام می فرماید: َفَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوی إِلَیْهِمْ 8 ؛ دل های برخی از مردم را به سوی آنان مایل کن. یعنی به جانب او و فرزندانش.... آن گاه ابوعامر اشعری از اشعری ها برخاست و ابوغره خولانی از میان خولانیان برخاست، ظبیان و عثمان بن قبیس از طایفه بنی قیس و... همه به میان صف ها رفتند و چهره ها را یک به یک از نظر گذراندند. سرانجام دست مردی را که در طرف پیشانی و جلوی سرش کم مو بود و شکمی نسبتاً بزرگ داشت، گرفتند و گفتند: «ای رسول خدا! دل های ما به سوی این شخص گرایید». پیامبر صلوات الله علیه و آله فرمود: «شما، بندگان بزرگوار خدایید که جانشینِ رسول خدا را پیش از آن که به شما معرفی شود، شناختید. اکنون بگویید چگونه دانستید او، همان شخص است؟» آنان، در حالی که از شدت شوق و جذبه معنوی، با صدای بلند می گریستند، گفتند: «ای رسول خدا! به جمعیت نگاه کردیم و دیدیم دل هایمان به هیچ یک از اینان گرایشی ندارد؛ اما وقتی به او نگریستیم، قلب هایمان به طپش افتاد و سپس آرامشی در درونمان پدید آمد. آن گاه اشک از دیدگانمان سرازیر شد و سوز سینه هایمان فرو نشست، تا آن جا که گویی او پدر ما است و ما فرزندان او هستیم». پس از آن، پیامبر صلی الله علیه و آله این آیه را تلاوت کرد: وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْم9 ؛ تاویل آن را جز خدا و کسانی که در دانش ثابت قدمند، کسی نمی داند. فرمود: «شما از آن جمله به شمار می روید؛ به سبب جایگاه و مقام نیکویی که از پیش برای شما مقدر شده است. شما، از آتش دور نگاه داشته اید».10 نکته مهم این قضیه، سرعت تشخیص و سرعت پذیرش ولایت حضرت علی علیه السلام توسط مردم یمن است . این آمادگی و استعداد زیاد مردم یمن، باعث شد پیامبر چند نفر از اصحاب خود را از جمله معاذ بن جبل و ابوموسی عبدالله بن قیس اشعری را برای تعلیم آیین مقدس اسلام نزد آن ها بفرستد11. حتی پیش از حجة الوداع در سال دهم هجرت، حضرت علی علیه السلام را برای تعلیم معارف دینی به سوی یمن فرستاد. این خود حاوی نکته ای است، چرا که کسان دیگری هم بودند که حضرت برای ارشاد مردم یمن بفرستد؛ اما این که سرچشمه معارف، حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام را مأمور می کنند به یمن برود و معارف الهی را به آنان تعلیم دهد، خود بیانگر رشد و استعداد زیاد مردم یمن است.12 شخصیت کمیل رحمه الله علیه در بین چنین مردمانی پایه گذاری شد و بخشی از دلدادگی کمیل را باید مربوط به خانواده و قبیله او دانست که چنین مورد تمجید و توجّه پیامبر اکرم صلوات الله علیه قرار گرفتند. سرزمین و قبیله ای که علاوه بر کمیل، بزرگانی چون مالک اشتر، اویس قرنی، حارث همدانی، حجر بن عدی و... را به اسلام هدیه کرد.13 اگر بین مردمی چنین با فضیلت کسی مثل کمیل به شرافت و عبادت مشهور می شود و همه از او اطاعت می کنند، چنانچه در بعضی از کتب تاریخی می خوانیم: «وکان شریفاً مطاعاً فی قومه؛ در قوم خود، شریف بود و او را اطاعت می کردند»14 خود بیانگر عظمت ویژه و مقام والای این بزرگوار است؛ چرا که بین خوبانی مثل مردم یمن، کسی مشهور و شریف و فرمانده شود، خود بیانگر عظمت و بزرگی مضاعف این مرد الهی است. در شماره های بعد به تاریخ زندگانی جناب کمیل علیه الرحمة و همچنین جایگاه و مقام او نزد حضرت مولی الموحدین علیه السلام و نمونه هایی از اسراری که از امام ومولای خود آموخته است، اشاره خواهیم کرد. ان شاء الله.
پی نوشت ها:1 . شیخ مفید، الجمل، ص108، رجال البرقی، ص6. 2 . بحارالانوار، ج57، ص232. 3 . مذحج یکی از قبایل یمن می باشد. (مجمع البحرین، ج2، ص302) 4 . سوره آل عمران: 103. 5 . سوره آل عمران: 112. 6. سوره زمر: 56. 7 . سوره فرقان: 27. 8 . سوره ابراهیم: 37. 9 . سوره آل عمران: 7. 10 . بحارالانوار، ج36، ص112 ؛ غیبت نعمانی، ص60-63 11 . تاریخ یعقوبی، ج1، ص521، ترجمه محمد ابراهیم آیینی. 12 . سفینة البحار، ج2، ذیل یمن. 13 . رجال برقی، ص6. 14 . الطبقات الکبری، ج6، ص217 ؛ الاعلام، ج5، ص234 ؛ تاریخ الطبری،ج 11،ص:664 |
منبع:خُلُق شماره 4 و 5
---------------------------------------------------------------------------------
کمیل، از اصحاب سرّ امیرالمؤمنین علیه السلام۲
اشاره
در شماره قبل مطالبی را دربارة شخصیت حضرت کمیل رحمه الله آوردیم و گفتیم که هدف این نوشتار، نشان دادن سرچشمه های عرفان اسلامی در بین اصحاب خاص اهل بیت علیهم السلام است و اینکه شیعه خود، دارای و روش است و الگوهایی در عرفان و معرفت دارد که در زمان خود اهل بیت علیهم السلام بوده و از ایشان بهره برده و به مقصد رسیده اند. در ادامه، به گوشه هایی از زندگینامه جناب کمیل می پردازیم.
طلوع کمیل
گفتیم که جناب کمیل در قبیله نخع از جماعت مذحج، یکی از قبایل یمن، به دنیا آمد. تاریخ ولادت ایشان به درستی معلوم نیست، اما با توجه به دو نکته می توان سال ولادت ایشان را به دست آورد: اول اینکه مورخان سال شهادت کمیل را 82یا 83هجری می دانند.دوم اینکه نوشته اند جناب کمیل در نود سالگی به شهادت رسیده است. پس سال تولد ایشان می بایست در سال 5یا 6 بعثت (7یا 8 سال قبل از هجرت ) باشد. بنابراین ادعای ابن حجر عسقلانی که گفته: «جناب کمیل هجده سال از زندگی حضرت رسول اکرم را درک کرده»[1] ، با توجه به اینکه نبی اکرم صلوات الله علیه و آله در سال 11هجری رحلت فرمود، ادعای درستی می نماید.[2]
کمیل، دوران نوجوانی عمر خویش را سپری می کرد که خورشید اسلام در یمن نیز طلوع کرد و او هم به ایین روح بخش اسلام تشرف یافت. در همین سنین بود که حضرت امیرعلیه السلام از طرف پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله مامور شد که برای تبلیغ احکام و معارف الهی به سرزمین یمن برود؛ سفری که قبل از حجة الوداع اتفاق افتاد. در همین سفر بود که داستان دلدادگی جناب کمیل به حضرتش شروع شد و چشم و جان مستعد کمیل، به جمال جان فزای امیر زیبایی ها روشنی یافت.
استعداد، اخلاص، شجاعت و تلاش کمیل چنان بود که توانست روز به روز به حضرت نزدیک شود و در شمار اصحاب خاص و دست پروردگان حضرتش درآید .و از اصحاب سرّ و انیس شب های بیداری حضرت گردد. مرحوم آیت الله طباطبایی رحمه الله علیه می فرماید:
امیرمؤمنان علیه السلام گروه انبوهی از رجال دینی و دانشمندان اسلامی را تربیت کرد که در میان ایشان، جمعی از زهاد و اهل معرفت مانند اویس قرنی و کمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجری وجود دارند و در میان عرفای اسلامی، مصادر عرفان شناخته شده اند.
یاور علی علیه السلام در زمان غربت
در کتب مشهور تاریخی از حالات کمیل در زمان خلافت ابوبکر(11-13هجری) و عمر(13-23هجری) که او در سنین جوانی بوده، گزارشی نقل نشده است، ولی در زمان خلافت عثمان (24-35) حضور پررنگ کمیل به خوبی مشاهده می شود که نقش آفرینی او عمدتاً به صورت اعتراض و مخالفت و تحمل آزار و اذیت های عثمان بود. به دلیل ناحق بودن اصل حکومت خلفا و انحرافاتی که در حکومت ایشان به خصوص در زمان عثمان اتفاق افتاد ، همواره اعتراض امثال کمیل - که دلداده اسلام و احکام ناب آن بودند - بلند بود؛ انحرافاتی چون: واگذاری حکومت به بنی امیه و خویشاوندان، بخشیدن ناحق بیت المال به اطرافیان خود، شراب خواری، ظلم والیان، ثروت اندوزی و … . نمونه بارز این اعتراض، قیام بر ضد سعید بن عاص، والی کوفه، بود که باعث دستگیری آنان شد و داروغه و پلیس شهر، آنان را به بهانه زیاده خواهی به شدت مورد ضرت و شتم قرار داد و سخت مورد غضب سعید بن عاص و عثمان قرار گرفتند.
تبعید به شام
عثمان با اطلاع از موضوع دستور داد که جناب کمیل و بعضی از دوستانش مانند مالک اشتر و صعصعة بن صوحان را از کوفه به شام تبعید و از خانواده و دوستانشان جدا کنند.[3] اما آنان در شام نیز به مبارزات سیاسی خود بر ضد حکومت عثمان و معاویه - که والی عثمان در شام - بود. ادامه دادند. آنان مخالفت ها و اعتراضات خود را با شیوه های مختلف ابراز می داشتند؛ به طوری که معاویه در نامه ای به عثمان، از کنترل آنها اظهار عجز کرد. اینجا بود که آنها به دستور عثمان دوباره از شام به کوفه نزد سعید بن عاص برگشتند.
تبعید به حمص
آنان در کوفه بیش از پیش به انتقاد خود ادامه دادند. با شکایت سعید بن عاص به عثمان، او دستور داد که آنان را نزد عبد الرحمن بن خالد بن ولید به حمص[4] بفرستد. بدین ترتیب کمیل، مالک، صعصعه، جندب و ...، به جرم دفاع از حضرت علی علیه السلام و مبارزه با ظلم به حمص تبعید شدند. عبد الرحمن بن خالد به شدت ایشان را مورد آزار و اذیت و بی احترامی قرار می داد و حتی هرگاه سوار اسب می شد، ایشان را با پای پیاده به دنبال خود در شهر می گرداند و با آنان بد رفتاری می کرد. بعد از مدتی عبد الرحمن بن خالد به عثمان نامه ای نوشت و تقاضای عفو ایشان را کرد و آنان را به کوفه برگرداند که عثمان هم پیشنهاد او را پذیرفت.
مخالفت های کمیل و دوستانش در طول خلافت عثمان، ادامه داشت. آنان در اواخر حکومت عثمان در کوفه قیام مسلحانه کردند و حکومت کوفه را از دست عثمان خارج ساختند و به مالک سپردند؛[5] تا اینکه خون مسلمانان از اقدامات ظالمانه عثمان به جوش آمد و عثمان به قتل رسید.
کمیل در زمان ائمه اطهار
1. حکومت امیرمؤمنان علی علیه السلام
با حاکم شدن حضرت امیرعلیه السلام که به تقاضای مردم بود، تمام آرزوهای کمیل تحقق یافت و او نتیجه زحمات چند ساله خود را می دید. جناب کمیل در طول حکومت آن حضرت، از جمله فداییان و ملازمان حضرت به شمار می رفت. او در همه جنگ های جمل، صفین و نهروان در شمار فرماندهان لشکر، آماده جان فشانی برای امامش بود، و چرا چنین نباشد که در رکاب مجسمه همه فضایل و خلیفه الهی و انسان کامل و مراد و مرشد خود شمشیر می زد.
کمیل در این مدت، فرصت مصاحبت با ولی خدا را غنیمت می شمرد و در نماز حضرتش شرکت می کرد و از معنویت و جلسات حضرتش بهره می برد. چه شب ها که سرچشمه اسرار الهی - حضرت علی بن ابی طالبعلیه السلام - دست کمیل را می گرفت و او را بیرون از شهر می برد و اسرار توحیدی و ولایی را در سینه کمیل به قلم تکوین می نوشت و روح او را در آسمان ها پرواز می داد. رهاورد این مصاحبت ها، دعای کمیل، حدیث حقیقت و بسیاری از روآیت ناب معرفتی است که جناب کمیل از حضرت نقل کرده است.[6]
خدمات بی شائبه و صادقانه کمیل باعث شد تا او از نزدیکان و معتمدان[7] امام گردد تا جایی که از طرف حضرت، والی هیت شد تا با خرابکاری های معاویه مبارزه کند.[8]
شیخ مفیدرحمه الله علیه در کتاب الاختصاص در بابی تحت عنوان سابقان مقرب به حضرت علیعلیه السلام ، پس از نام بردن اصحابی همچون: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار به عنوان ارکان اربعه، از تابعانی مانند: اویس قرنی ، رشید حجری ،میثم تمار، کمیل بن زیاد نخعی ، قنبر غلام حضرت و دیگران نیز یاد می کند.[9]
2. کمیل در زمان امام حسن و امام حسین علیهما السلام
پس از شهادت حضرت امیر در ماه رمضان 40هجری، مردم کوفه با امام حسن مجتبیعلیه السلام بیعت کردند. جناب کمیل هم که همه خصایص حضرت امیر را در فرزندش امام حسن علیه السلام متجلی می دید، با حضرتش بیعت کرد و جزء سربازان و فدائیان حضرتش گردید. مرحوم مجلسی به نقل از ابن شهر آشوب، کمیل بن زیاد را از اصحاب امام حسنعلیه السلام می شمارد.[10]
در زمان امام حسینعلیه السلام مردانی چون: کمیل و قنبر غلام حضرت علیعلیه السلام به دستور معاویه و یزید و به جرم دلدادگی و طرف داری از اهل بیتعلیهم السلام به زندان افتادند و درست یک روز بعد از واقعه عاشورا از زندان آزاد شدند.[11]
3. کمیل در زمان حضرت سجاد علیه السلام
هنگامی که امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید و امر امامت به حضرت سجادعلیه السلام رسید، جناب کمیل سر سپردگی خود را به خاندان امامت ادامه داد و در شمار شیعیان او قرار گرفت . معارف نابی که او تحت تربیت حضرت علیعلیه السلام به دست آورده بود و عبادات و توسلاتی که به اهل بیت علیهم السلام داشت، از او رادمردی راسخ پدید آورده بود که تحت هیچ شرایطی حاضر نبود از خاندان امامت دست بردارد، حتی اگر با ستمگر خون خواری چون حجاج بن یوسف ثقفی روبه رو شود؛ چرا که بخوبی می داند که رستگاری در تمسک به اهل بیت علیهم السلام است و گمراهی در اثر جدا شدن از آنان است: «فاز من تمسک بکم و ضل من فارقکم».[12]
با به حکومت رسیدن عبدالملک مروان، که از جنآیتکاران بنی امیه بود، حجاج بن یوسف ثقفی از سوی وی به فرمان روایی عراق انتخاب شد. عبدالملک به حجاج چنین دستور داد: «ای حجاج! تو را حکمران عراق (کوفه و بصره) قرار دادم. پس هر گاه وارد کوفه شدی، چنان لگدکوبش کن که اهل بصره بدان خوار و ذلیل گردند و از مدارا با مردم حجازبپرهیز». حجاج پس از دریافت فرمان، به سوی کوفه حرکت کرد و در حالی که روی خود را پوشانده بود، وارد مسجد شد و بالای منبر رفت و به مردم گفت: «ای مردم عراق! همان طور که عبدالملک دستور داده، شما را چون چوب، پوست می کنم و چون درخت، قطع می کنم و چون شتر بیگانه، می زنم».
حجاج در دوره حکومت خود در عراق افراد بسیاری را کشت و زندانی و شکنجه کرد. هرگاه آتش کینه او شعله ور می شد، خاموشی آن را در کشتن شیعیان علی علیه السلام می دید و بدین جهت، افراد بزرگی از شیعیان را به شهادت رساند که کمیل یکی از آنها بود.[13]
حجاج در سال 82 یا 83 قمری، برای جنگ با عبد الرحمن بن محمد اشعث، از بصره به کوفه لشکر کشید و در محل دیر جماجم مستقر شد. اهل کوفه و بصره برای جنگ با حجاج به عبد الرحمن پیوستند و لشکر دویست هزار نفری تشکیل دادند. از طرف دیگر جمعی هم از اهل شام به یاری حجاج آمدند . جنگ آغاز شد و هر روز عده ای کشته می شدند. در این جنگ عده ای زیر نظر کمیل می جنگیدند که مشهور به قاریان بودند و به خاطر جنگاوری و قدرتشان مشهور شده بودند. کمیل هر روز مانند روز قبل حمله می کرد. حجاج برای حمله به لشکر قاریان سه لشکر آماده کرد و علی رغم حمله ناگهانی، نتوانست آنان را متزلزل کند. این جنگ 103 روز طول کشید. در ابتدا لشکریان عبد الرحمن که کمیل همراه آنان می جنگید، پیروز شد؛ ولی به عللی سپاه عبد الرحمن پا به فرار گذاشتند و شکست خوردند. حجاج وارد کوفه شد و یک ماه در آنجا اقامت گزید و اهل شام را در خانه اهل کوفه جا داد. او در این مدّت از مردم کوفه بیعت گرفت. هرکس که ضمن بیعت، اقرار می کرد که «من کافر شده بودم»، آزاد می شد و گرنه کشته می شد، و به همین دلیل، تعداد زیادی از اهل کوفه را گردن زد.[14]
عروج و شهادت جناب کمیل
حجاج پس از ورود به کوفه، کمیل بن زیاد را طلبید؛ اما او برای حفظ جان خود گریخته بود. از این رو، حجاج دستور داد تا قبیله او را مورد اذیت و آزار قرار دهند و حتی حقوق آنان را از بیت المال قطع کنند. آزار و اذیت آنان به گوش کمیل رسید و جوانمردی و روح متعالیش به او اجازه نداد که این وضع ادامه یابد. او با خود می گفت: من پیر مردی هستم که عمرم به سر آمده است و شایسته نیست به خاطر من، دیگران اذیت شوند». پس به دربار حجاج رفت و خود را تسلیم کرد. حجاج به کمیل گفت : تو بودی که می خواستی از عثمان قصاص بگیری؟[15] همیشه دنبال بودم که به تو دست پیدا کنم. جناب کمیل فرمود: «به خدا نمی دانم از کداممان بیشتر خشمگین هستی: از عثمان که خود را در معرض قصاص قرار داد یا من که از او گذشتم؟» آن گاه با شهامت تمام فرمود: «ای مرد ثقفی! دندان برای من مفشار و چون توده شن بر من مریز و چون گرگ، دندان منمای! به خدا از عمر من چیزی نمانده است. هرکاری که می خواهی، فروگذار مکن که وعده گاه ما نزد خداست و از پس کشته شدن حسابی است. همانا امیرمومنانعلیه السلام به من خبر داده بود که تو قاتل من هستی.[16]
حجاج گفت: حجت برضد توست.
جناب کمیل فرمود : اگر داوری به دست تو باشد، چنین است.
آن گاه حجاج خون خوار دستور داد که سر مبارک پیر عشق و صاحب اسرار علوی را در نود سالگی از بدنش جدا کنند و او این چنین به محضر مولای خویش عروج کرد و به آرزوی دیرین خویش رسید[17].
قبر مبارک او که پناه اهل دل و باب توسل به محضر امیرمومنانعلیه السلام است، در ثویه بین نجف و کوفه و نزدیک دوست دیرین خود جناب میثم تمار است.[18] روحش قرین شادی ها و انوار الهی باد و دست امید ما از سفره کرامتش بهره مند.
در شماره بعد به گوشه ای از اسراری که حضرت علی علیه السلام به جناب کمیل آموخت و همچنین جایگاه والای ایشان در نزد حضرت، اشاراتی خواهیم داشت، ان شاء الله.
پی نوشت ها:
-------
[1]. الإصابة، ج 5، ص486.
[2] . شرح حال آثار و مقام عرفانی کمیل بن زیاد، قدرت الله خیاطیان، ص19.
[3]. ترجمه تاریخ طبری، ج 6، ص2199.
[4]. حمص شهری است در سوریه.
[5]. ما برای رعآیت اختصار از توضیح مفصل این واقعه خودداری کردیم. علاقه مندان می توانند توضیحات بیشتر را در کتاب شرح حال ، آثار و مقام عرفانی کمیل بن زیاد نخعی نوشته آقای قدرت الله خیاطیان مطالعه کنند.
[6]. ان شاء الله در شمارهای بعد به بعضی از این اسرار اشاره خواهیم کرد.
[7]. بحارالأنوار، ج30، ص8.
[8]. بحارالأنوار، ج33، ص522.
[9]. الاختصاص، شیخ مفید، ص7.
[10]. بحار الانوار، ج44، ص111؛ المناقب، ج4، ص41.
[11]. کمیل محرم اسرار امیر المومنین(ع)، حسین حیدر خانی ص 145؛ قصه کربلا،ص 358، به نقل از المفید فی ذکری السبط الشهید، ص 115.
[12]. قسمتی از زیارت شریف جامعه کبیره.
[13]. تاریخ طبری، ج8، ص 3518.
[14]. کامل، ابن اثیر، ج7، ص73 ؛ تاریخ طبری، ج8، ص3691؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص 320.
[15]. اشاره است به قضیه ای که در آن عثمان به صورت کمیل زد و بعد از کمیل خواست که قصاص کند ولی ایشان قصاص نکردند. برای اطلاع بیشتر ر.ک: ترجمه تاریخ طبری، ج 6، ص2299 یا شرح حال، آثار و مقام عرفانی کمیل بن زیاد نخعی نوشته آقای قدرت الله خیاطیان، ص 23 -49.
[16]. بحارالأنوار، ج41، ص316؛ الإرشاد، ج1؛ ص327، الإصابة، ج 5، ص486؛ تجارب الأمم، ج 2،ص351؛ الفتوح، ج 7، ص94.
[17]. بحارالأنوار، ج42، ص149.
[18]. منتهی الامال، ج1، ص255.
گروه وبلاگ های تخصصی واحد فرهنگی حسینیه شهزاده علی اکبر(ع) بجنورد درنظرداردبنام هریک ازمعصومین علیهماالسلام وبلاگ تخصصی برای استفاده عموم ایجاد نماید ودومین وبلاگ بنام دومین معصوم یعنی صدیق اکبر، فاروق اعظم، موالموحدین ، ابوتراب حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام نامگذاری و شروع به فعالیت مینماید. امید است مطالب مندرج مورد استفاده عزیزان قرارگیردوهمچنین آماده دریافت نظرات ، مقالات و دل نوشته های عاشقان پیامبراسلام (ص) و آل پیامبرعلیهماالسلام برای درج دروبلاگ هستیم