داستانها و حکایات دوران امام علی (ع)۲

حبل الله المتین

مرحوم محدث نوری اعلی اللّه مقامه الشریف در کتاب دار السلام نقل فرمود،که یکسری از مردم صالح نجف اشرف خواب دیدند که یکی از آن صالحان نقل کرد که در خواب دیدم هر قبری که در نجف اشرف است و اشخاص مؤمن در آن دفن هستند یکی یک ریسمان از هر قبری متصل به ضریح آقا علی علیه السلام و به بقعه شریف و مبارک حضرت حبل اللّه المتین امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه است.

پس در همان حال این اشعار را انشاء کرد

اِذا مِتُ فَادفِنّی اِلی جنب حیدرٍ

ابی‏شبّرِ اکرم به و شبیرٍ

فَلَستُ اَخافُ النّار عِندَ جوارِهِ

ولا اَتَّقی مِنْ منکرٍ و نکیرٍ

فَعارٌ عَلی حامی‏الحِمی و هُوَفی الحِمی

اذا ضلّ فی البیداء عقال بعیرٍ

وقتی که مرُدم، مرا نزد قبر آقا علی (حیدر) دفن کنید،چون پدر آقا امام حسن و امام حسین علیهم‏السلام است

و تا وقتی که در جوار قبر مطهر هستم از آتش دوزخ ترسی ندارم و از دو ملک نکیر و منکر و هم قطارانش واهمه‏ای ندارم.

شد منوّر جهان ز روی علی

چشم عالم بود به سوی علی

سر نهادم به آستانه او

من گدایم گدای کوی علی

از جوارش اگر چه دورم من

روز و شب دارم آروزی علی

چون به محشر ز خاک سر گیرم

میرود دل به جستجوی علی

تشنه وصل او به روز جزا

میخورد آب از سبوی علی [1]

----------------------------------------

[1]. کرامات العلویه:علی میر خلف زاده‏

اقرار جمجمه انوشیروان به ولایت امیرالمومنین علیه السلام

به امام علی علیه‏السلام خبر رسید معاویه تصمیم دارد با لشکر مجهز به سرزمین‏های اسلامی حمله کند.

علی علیه‏السلام برای سرکوبی دشمنان از کوفه بیرون آمد و با سپاه مجهز به سوی صفین حرکت کردند. در سر راه به شهر مدائن (پایتخت پادشاهان ساسانی) رسیدند و وارد کاخ کسری شدند.حضرت پس از ادای نماز با گروهی از یارانش مشغول گشتن ویرانه‏های کاخ انوشیروان شدند و به هر قسمت کاخ که می‏رسیدند کارهایی را که در آنجا انجام شده بود به یارانش توضیح می‏دادند به طوری که باعث تعجب اصحاب می‏شد و عاقبت یکی از آنان گفت:یا امیرالمؤمنین! آنچنان وضع کاخ را توضیح می‏دهید گویا شما مدتها اینجا زندگی کرده‏اید!

در آن لحظات که ویرانه‏های کاخها و تالارها را تماشا می‏کردند، ناگاه علی علیه‏السلام جمجمه‏ای پوسیده را در گوشه خرابه دید، به یکی از یارانش فرمود:او را برداشته همراه من بیا!

سپس علی علیه‏السلام بر ایوان کاخ مدائن آمد و در آنجا نشست و دستور داد طشتی آوردند و مقداری آب در طشت ریختند و به آورنده جمجمه فرمود:آن را در طشت بگذار.

وی هم جمجمه را در میان طشت گذاشت.آنگاه علی علیه‏السلام خطاب به جمجمه فرمود:

          ای جمجمه! تو را قسم می‏دهم! بگو من کیستم و تو کیستی؟

جمجمه با بیان رسا گفت:

تو امیرالمؤمنین، سرور جانشینان و رهبر پرهیزگاران هستی و من بنده‏ای از بندگان خدا هستم.

علی علیه‏السلام پرسید:

حالت چگونه است؟

جواب داد:

یا امیرالمؤمنین! من پادشاه عادل بودم، نسبت به زیر دستان مهر و محبت داشتم،راضی نبودم کسی در حکومت من ستم ببیند، ولی در دین مجوسی (آتش پرستی) به سر می‏بردم. هنگامی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به دنیا آمد کاخ من شکافی برداشت، آنگاه به رسالت مبعوث شد. من خواستم اسلام را بپذیرم ولی زرق و برق سلطنت مرا از ایمان و اسلام بازداشت و اکنون پشیمانم.ای کاش که من هم ایمان می‏آوردم و اینک از بهشت محروم هستم و در عین حال به خاطر عدالت از آتش دوزخم در امانم.

وای به حالم! اگر ایمان می‏آوردم من هم با تو بودم.

ای امیرالمؤمنین و ای بزرگ خاندان پیامبر!

سخنان جمجمه پوسیده انوشیروان به قدری دل سوز بود که همه حاضران تحت تأثیر قرار گرفته با صدای بلند گریستند.[1]

[1].بحار: ج 41 ص_24 داستانهای بحارالأنوار، ج 3 ص56

تبدیل شدن سنگ به طلا

شیخ برسی با استناد از عمار بن یاسر روایت کرده است:
روزی نزد مولایم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام مشرف شدم، در حالی که غمگین و ناراحت بودم، حضرت علی علیه السلام به من فرمودند: ای عمار! چرا تو را نگران و غمگین می بینم؟ عرض کردم: مولای من! قرض زیادی دارم و طلبکاران طلبشان را از من می خواهند و چیزی ندارم به آنها بدهم. آنگاه ایشان به سنگی اشاره کردند و فرمودند : برو آن سنگ را بردار و قرضت را بده. عرض کردم: مولای من! این سنگ است، چطور ممکن است؟ ایشان فرمودند : اسمم را به حق بخوان آن سنگ طلا خواهد شد.
عمار می گوید: اسم مبارکشان را به حق خواندم و آن سنگ طلا شد.
آنگاه به من فرمودند: حاجت خود را از آن بردار و قرضت را بده. عرض کردم: چطور از آن بردارم؟ به من فرمودند : ای ضعیف! خدا را به حق اسمم بخوان آنگاه آن سنگ نرم می شود، به درستی که خدا به حق اسم من آهن را برای داوود نرم کرد. پس به حق اسم مبارکشان از خدا خواستم و آن سنگ نرم شد و حاجتم را برداشتم، سپس به من فرمودند : ای عمار! به حق اسمم از خدا بخواه تا باقی مانده آن به سنگ تبدیل شود. من نیز به حق اسم مبارکشان از خدا خواستم و دوباره آن طلا به سنگ تبدیل شد. .[1]

 شیخ برسی با استناد از عمار بن یاسر روایت کرده است:
روزی نزد مولایم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام مشرف شدم، در حالی که غمگین و ناراحت بودم، حضرت علی علیه السلام به من فرمودند: ای عمار! چرا تو را نگران و غمگین می بینم؟ عرض کردم: مولای من! قرض زیادی دارم و طلبکاران طلبشان را از من می خواهند و چیزی ندارم به آنها بدهم. آنگاه ایشان به سنگی اشاره کردند و فرمودند : برو آن سنگ را بردار و قرضت را بده. عرض کردم: مولای من! این سنگ است، چطور ممکن است؟ ایشان فرمودند : اسمم را به حق بخوان آن سنگ طلا خواهد شد.
عمار می گوید: اسم مبارکشان را به حق خواندم و آن سنگ طلا شد.
آنگاه به من فرمودند: حاجت خود را از آن بردار و قرضت را بده. عرض کردم: چطور از آن بردارم؟ به من فرمودند : ای ضعیف! خدا را به حق اسمم بخوان آنگاه آن سنگ نرم می شود، به درستی که خدا به حق اسم من آهن را برای داوود نرم کرد. پس به حق اسم مبارکشان از خدا خواستم و آن سنگ نرم شد و حاجتم را برداشتم، سپس به من فرمودند : ای عمار! به حق اسمم از خدا بخواه تا باقی مانده آن به سنگ تبدیل شود. من نیز به حق اسم مبارکشان از خدا خواستم و دوباره آن طلا به سنگ تبدیل شد. .[1]

ظهور بی دینی شصت و نه نفر با دو کرامت

 

حضرت ابوجعفر امام محمّد، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:

روزی امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام در بین جمعی از اصحاب حضور داشت، یکی از افراد اظهار نمود: یا امیرالمؤمنین! اگر ممکن باشد کرامتی برای ما ظاهر گردان تا بیشتر نسبت به تو ایمان پیداکنیم؟

امام علیّ علیه السلام فرمود: چنانچه جریانی عجیب را ظاهر نمایم و شما شاهد آن باشید کافر خواهید شد؛ و از ایمان خود برمی گردید و مرا متّهم به سحر و جادو می کنید.

گفتند: ما عقیده وایمان راسخ داریم که همه چیز، از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث برده ای و هر کاری را که بخواهی، می توانی انجام دهی.

حضرت فرمود: احادیث و علوم سنگین و مشکلِ ما اهل بیت ولایت را، هر فردی نمی تواند تحمّل کند بلکه افرادی باور می کنند که از هر جهت روح ایمان آن ها قوی و مستحکم باشد.

سپس اظهار نمود: چنانچه مایل باشید که کرامتی را مشاهده کنید، هر وقت نماز عشاء را خواندیم همراه من حرکت نمائید.

چون نماز عشاء را خواندند، حضرت امیر علیه السلام به همراه هفتاد نفر که هر یک فکر می کرد نسبت به دیگری بهتر و برتر هست حرکت نمود تا به بیابان کوفه رسیدند.

در این لحظه امام علیّ علیه السلام به آن ها فرمود: به آنچه می خواهید نمی رسید مگر آن که از شما عهد و میثاق بگیرم که هر آنچه مشاهده کنید، شکّ و تردیدی در خود راه ندهید و ایمانتان را از دست ندهید و مرا متّهم به امور ناشایسته نگردانید.

ضمنا، آنچه من انجام می دهم و به شما ارائه می نمایم، همه علوم غیبی است که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به ارث گرفته ام و آن حضرت مرا تعلیم فرموده است.

پس از آن که حضرت از یکایک آن ها عهد و میثاق گرفت، دستور داد تا روی خود را بر گردانند؛ و چون پشت خود را به حضرت کردند، حضرت دعائی را خواند.

هنگامی که دعایش پایان یافت، فرمود: اکنون روی خود را برگردانید و نگاه کنید.

همین که چرخیدند و روی خود را به حضرت علیّ علیه السلام برگردانیدند، چشمشان افتاد به باغ های سبز و خرّمی که نهرهای آب در آن ها جاری بود؛ و ساختمان های با شکوهی در درون آن ها جلب توجّهشان کرد.

پس چون به سمتی دیگر نگاه کردند، شعله های وحشتناک آتش را دیدند، با دیدن چنین صحنه ای که بهشت و جهنّم در أذهان و أفکارشان یاد آور شد، همگی یک صدا گفتند: این سحر و جادوی عظیمی است؛ و ایمان خود را از دست دادند و کافر شدند، مگر دو نفر که همراه حضرت باقی ماندند و با یکدیگر به شهر کوفه مراجعت نمودند.

در بین راه، حضرت به آن دو نفر فرمود: حجّت بر آن گروه به اتمام رسید و فردای قیامت، آنان مؤاخذه و عقاب خواهند شد.

سپس در ادامه فرمایشاتش افزود: قسم به خدای سبحان! که من ساحر نیستم، این ها علوم الهی است که از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله آموخته ام.

و چون خواستند وارد مسجد کوفه شوند، حضرت دعائی را تلاوت نمود، وقتی داخل شدند، دیدند ریگ های حیات مسجد دُرّ و یاقوت گشته است.

آن گاه حضرت به آن ها فرمود: چه می بینید

گفتند: دُرّ و یاقوت!

فرمود: راست گفتید، در همین لحظه یکی دیگر از آن دو نفر از ایمان خود دست برداشت و کافر شد و نفر آخر ثابت و استوار ماند.

امام علیّ علیه السلام به او فرمود: مواظب باش که اگر چیزی از آن ها را برداری پشیمان می گردی؛ و اگر هم بر نداری باز پشیمان می شوی.

به هر حال او یکی از آن جواهرات را، به از چشم حضرت برداشت و در جیب خود نهاد، فردای آن روز، نگاهی به آن کرد، دید دُرّی گرانبها و نایاب است.

هنگامی که خدمت امام علیّ علیه السلام آمد اظهار داشت: من یکی از آن درّها را برداشته ام، حضرت فرمود: چرا چنین کردی

گفت: خواستم بدانم که آیا واقعا این جواهرات حقیقت دارد یا باطل و واهی است.

حضرت فرمود: اگر آن را بر گردانی و سر جایش بگذاری خداوند رحمان عوض آن را در بهشت به تو عطا می کند؛ و گرنه وارد آتش جهنّم خواهی شد.

امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: چون آن شخص، دُرّ را سر جایش نهاد؛ تبدیل به ریگ شد.

و بعضی گفته اند: که آن شخص میثم تمّار بود؛ و برخی دیگر او را عَمرو بن حمق خزاعی گفته اند.[1]

منبع: شیعه حق